موضوع: "دلنوشته"

حالا زنی سی و چند ساله ام

6ام خرداد, 1395

قبل نوشت: این روزها سی و چند ساله شده ام و به خود که می نگرکمی پختگی کمی فکر کمی صبوری در خود می بینم انگار از سی سالگی که بگذری زنی دیگر در تو متولد می شود

ادامه »

"یا کاشِفَ الْکَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِکْشِفْ کَرْبی بِحَقِ اَخْیکَ الْحُسَیْنِ''

22ام اردیبهشت, 1395

می گویند زن های عرب دلشان که می گیرد، غصه که می افتد به جانشان، راه کج می کنند سوی حرم تو آقا…
می نشیند یک گوشه چادرشان را روی صورتشان می کشند هی می گویند یا عباس ادرکنی، ادرکنی بحق اخیک الحسین،
اصلا حرم ات معروف است به عقده گشایی و باز کردن سفره دل…
می گویند شیعیان مدینه کارشان که گیر می کند روزگار که سخت می گیرد، یک راست می روند پشت دیوارهای بقیع ستون دوم روبروی حرم نبوی می روند و مادرتان را قسم می دهند به شما به شمایی که مشکل گشای دلها‌یی…

می گویند شما کاشف الکرب حسینی آقا…
می گویند هر که می رود کربلا غم های دلش حواله می شود به سوی حرم شما، عقده های دلش باز می شود در آن صحن، دلش آرام می گیرد…
یا عباس!
کرب هایم را برایت آورده ام
غصه هایم را آورده ام
نه راهی به مدینه دارم نه به کربلا . مانده ام در این شهر پر التهاب. مانده ام در این خستگی
نذر کرده ام برای دل خسته ام،نذر کرده ام بنشینم گوشه ای و برای دل خسته ام بخوانم:"یا کاشِفَ الْکَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِکْشِفْ کَرْبی بِحَقِ اَخْیکَ الْحُسَیْنِ”
دریاب این دل را…

اشتراک گذاری این مطلب!

خان طومان کیست؟چیست؟ کجاست؟

19ام اردیبهشت, 1395

خان طومان چیست؟
خان طومان کیست؟!
خان طومان کجاست؟!
لبنان است یا عراق؟
سوریه است یا …
هر جا که هست، یقینا از دیشب برای من و تو نامی خواهد شد فراموش ناشدنی!

از دیشب که جسته و گریخته اخبار درگیری در شهر خان طومان در حومه جنوبی شهر حلب سوریه را دنبال می کردم، متعجب بودم که چقدر سنگ شده ام!

دیشب که من و تو، راحت زیر نسیم خنک پنکه و کولر خفتیم که داغ نکنیم،
چه داغها که بر چه دلها نشست!

دیشب که من از شدت لذت خواب و رفع خستگی خر و پفم بلند بود
دیشب که بسیاری زیر نم قشنگ باران لذیذانه خفتند،
کسانی بودند! - بله بودند، چون امروز نیستند دیگر - که زیر باران گلوله تا صبح مقاومت کردند!

از دیشب
چه نوعروسانی که بیوه گشتند
چه کودکان معصومی که یتیم گشتند
چه چشمانی که منتظر بر در نشستند
چه پدر و مادرهایی که برای سلامت بازگشتن فرزند خود، صلوات نذر کردند
و چه بچه هایی که هنگام بازگشت از مدرسه، تصویر پدر خود را بر بالای در خانه خواهند دیدند.

ادامه »

مفاتیح را باز می کنم ...

16ام اردیبهشت, 1395

مفاتیح را باز می کنم…. خدا رحمت کند شیخ عباس قمی را…
اعمال شب بیست و هفت رجب…
با طمع در لطف و رحمت خدا لای ورق های مفاتیح دنبال گمشده ای می گردم… دنبال خطی، نشانی، حرفی، آیه ای، دستور روزه و نمازی، چیزی که توی آن معجزه ای باشد… دنبال نشانی خدا می گردم…
نگاهم تند و تند زیر خطوط مفاتیح می بارد… دلم می لرزد… هنوز عطش دارم… آرام نیستم…
به یک باره نگاهم گره می خورد زیر بلندای یک حرف…
زیارت حضرت امیرالمومنین افضل اعمال این شب است…
دوباره می خوانم، باز می خوانم… باز و باز و باز می خوانم… زیارت حضرت امیرالمومنین افضل اعمال این شب است…
دستم… دلم… نگاهم… وجودم… می ماند زیر همین جمله… زیارت حضرت امیرالمومنین افضل اعمال این شب است…

ادامه »

بیایید تنها عزادار قبر پنهان نباشیم!

3ام اسفند, 1394

ایام فاطمیه است ، جویندگان و عزاداران قبر پنهان فاطمه در جریان باشند که حضرت در دفاع از ولایت به شهادت رسید و دلیل مخفی بودن قبر ایشان اعلام برائت از شورای سقیفه بود.
چه بسا بودند افرادی همچون طلحه و زبیر که مدافعان حریم ولایت بودند و اشرافیگری و حب مال دنیا در مدت زمان کوتاهی آنها را از مدافع حریم ولایت به دشمنان مولا تبدیل کرد.
امروز انتخابات مجلس خبرگان این عرصه است کسانی که روزی خود را مدافع و تثبیت کننده ولایت مطلقه فقیه میدانستند امروز کمر به شورایی کردن و ساقط کردن ولایت مطلقه فقیه بسته اند
یادمان باشد وقتی عزادار واقعی حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها هستیم که تنها عزادار قبر پنهانش نباشیم بلکه مدافع واقعی ولایت فقیه باشیم که حضرت امام فرمود استمرار راه انبیاست.

اشتراک گذاری این مطلب!

ولیمه حذاق چیست؟

28ام بهمن, 1394

 

 

طبق روال روزانه این ایام، زهرا را برده بودم پارک.

یکی از مادران که چند وقتی بود به واسطه همین پارک رفتن های اجباری زهرا باهم آشنا شده بودیم به همراه دخترهای چهار ساله و هشت ساله اش آمده بودند.

حلمای هشت ساله دختر شیرین زبانی است که همیشه با من حرف می زند از مدرسه و دوستانش، اسباب بازی ها و کارتون های مورد علاقه اش و البته گاهی هم از اتفاق هایی که در خانه اشان می افتد!

امروز از جشنی که برایش هفته قبل گرفته بودند تعریف کرد، از قلم قرآنی که متعلق به مادرش بوده و کادو گرفته و حالا مال خودش است و برای استفاده از آن نیاز به اجازه گرفتن ندارد. لباس هایی که خاله ها و عمه ها برایش کادو آورده اند. مداد رنگی ها و بقیه چیزها…

وقتی دلیل جشن را جویا شدم با شیرین زبانی گفت : بخاطر قرآن خوندنم دیگه چون دیگه غلط نمی خونم!

کلی در ذهنم گشتم که این چه جشنی است که برای قرآن خواندن می گیرند !

از آنجایی که نه جوابی برای این پرسش داشتم و نه جسارتی که از مادر حلما سوال کنم  شب به دایره المعارف گوگل پناه آوردم و با کلی گشت و گذار فهمیدم

  مستحب است وقتی فرزند در خواندن قرآن حاذق و ماهر شد، ولیمه ای داده شود به این ولیمه «ولیمه حذاق» می گویند.

 به نظرم خیلی سنت پسندیده ای ست و جا دارد حداقل کنار جشن های دیگر، مثل دندونی (!) این ولیمه را هم به اقوام و دوستان بدهیم. حتما این کار ما در ترغیب بچه ها به انس با قرآن اثرگذار خواهد بود.

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

آن راکه تویی چاره،بیچاره نخواهد شد

26ام بهمن, 1394

میخواستم بهترین همسردنیا باشم،همیشه غذاها ودسرهای خاص درست میکردم،آرایشهای خاص،لباسهای خاص ومحبت های خاص و…
اما چون همسرم اهل ابراز احساسات نبود، حال من هم بااین کارها خوب نبود واحساس میکردم درمقابل چیزی دریافت نمیکنم نه تاییدی نه ابراز محبتی ونه شاخه گلی…

حالم خیلی بد میشد وروزبه روز متوقع تر،افکاری ازاین دست که من اینهمه زحمت میکشم برای این رابطه چرانتیجه ایی که من میخوام نداره،چرا همسرم ازصبح تاشب که میره سرکار یه تلفن نمیزنه حال منو بپرسه یعنی من براش مهم نیستم؟!چرا من اینهمه به علایق وخواسته های اون توجه میکنم اون به علایق من توجه نمیکنه؟! و مسائل حادتر وپیچیده تر…..
من عاشق گل بودم وهمسرم به گل علاقه ایی نداشت ومن برای اینکه مطلوب تربشم روزبه روز بیشتربه ایشون شبیه شدم واز خود واقعی دورتر شدم وروزبه روز حالم بدتر میشد تا جاییکه دلسرد شدم و تصمیم گرفتم دیگه هیچکدوم ازاین کارها رانکنم،اما بازاوضاع همون بود وحال من بدتر. به دنبال راه صحیح توکتابا وکلاسها میگشتم خداروشکر استادان معنوی خوبی درمسیرم قرار گرفتند ومن تونستم کم کم خودمو پیدا کنم خودمو باور کن،حالم به حال همسرم گره نخورده باشه و بتونم خودم باشم. ومهمترازهمه متوجه شدم معشوقم را اشتباهی انتخاب کردم، شعر گفتگوی مجنون باخدا اینو به من آموخت اونجایی که خدابه مجنون میگه:

«ای دیوانه لیلایت منم.»

یاد گرفتم خودم برای خودم گل بخرم،نه اینکه هرروز که همسرم میاد به خودم وعده بدم امروز حتما گل خریده وبعد بیاد وببینم دست خالیه، چون گل واقعا حال منو خوب میکنه عطرنرگس منو میبره بهشت،یادگرفتم اگر رفتاری میکنم ومحبتی میکنم به خاطر ارزشهام ومفهوم انسانیت انتخابش کنم نه صرفا برای خوشحال کردن دیگری که پیام پنهانش اینه که منو تایید کن،منو دوست داشته باش.
یادگرفتم هیجاناتم رابنویسم قبل ازاینکه به زبون بیارم،یادگرفتم حال خودمو خوب کنم چون او بلد نبود حال منو خوب کنه ومن وقتی ناراحت میشدم او فرسنگها ازمن فاصله میگرفت ومن میماندم غم تنهایی .اما پیداکردم اون منبعی را که حال منو خوب میکنه به من حس خوب میده.

یادگرفتم عشق بورزم به خاطر شخصیت خودم بدون توقع وبدون انتظار .اون زمان بود که حالم خوب شد،ودرست زمانی که دست ازتغییردادن همسرم برداشتم وانتظار نداشتم اوهم متقابلا در قایق آرزوهای من پارو بزنه،ایشون هم شروع کرد به تغییر کردن،
بنابراین حالا که این تمرینها را انجام میدید تمرین کنید که اول ازهمه خودتون از کارخودتون رضایت داشته باشید،خودتون ازخودتون تشکرکنید به خاطر انرژی که درخانه جاری میکنید،ازخودتون تشکر کنید وقدردان انرژی درونی تاثیرگذار خودتون باشید قدردان «زن بودن ». خودتون برای خودتون گل بخرید،خودتون را به یک چای عصرانه خوش عطر کنار گلدون گل نرگس با یک موسیقی ملایم دعوت کنید.
همسرتون همسفر زندگی شماست،مسول خوشحال کردن وحس خوب دادن به شمانیست،او درکنار شماست تا شما رشد کنید ظرفیتهای وجودی خودتون را بپرورید، عشق خالصانه را تجربه کنید،منیتها راکنار بگذارید،خودخواه نباشید،مهربانتر،بزرگوارتر ورشدیافته تربشید وبه تعالی برسید.ازهمسفرتون به خاطر همراهیش درمسیر زندگی سپاسگزار باشید.
وهمه اینها مستلزم اینست که شما به یک منبع بیکران وصل باشید منبعی که همیشه هست،همیشه عاشقه همیشه رحمانه وهمیشه رحیمه.

«آن راکه تویی چاره،بیچاره نخواهد شد»
مولانا ؛

اشتراک گذاری این مطلب!

کسی از تبار باران ...از نسل خورشید... صدایم میزند

25ام بهمن, 1394

ریحانۀ بهشتی!!!
بوی بهشت را احساس می کنی؟؟؟…می شنوی؟؟؟…کسی در این نزدیکی صدایم می زند!!!…کسی که از تبار باران است،…کسی از نسل خورشید!!!
آری او خواهر خورشید است…هم نام بزرگ بانوی دو عالم…هاجر آل محمد(ص) و زینب ثانی زمانه؛
لبیک گویان، با دلم ، محکم و بلند قدم برمی دارم.
روبروی بارگاهش که می ایستم؛ گنبد طلاییش نگاهم را می نوازد، تنم را می لرزاند، چشمم پر آب می شود و دلم را جلا می بخشد.
پایم سست می شود و از خود می پرسم:«مگرتو را اذن دخول می هند که پا در حرمش می گذاری؟؟؟
لایقی که تو را به بهشتش راه دهند؟؟؟»
قلبم در جا می شکند و دیوانه وار فریاد می زند:«بانوی خوبیها!…ریحانۀ بهشتی!…»
و ناگهان زبانم می گیرد و لال می شود، اشک صورتم را غسل می دهد و به خاک می افتد. جانانه لبخند می زنید که بیا،… منم فاطمۀ معصومه…که بزرگواری را از خاندان نبوت به ارث برده ام؛کریمه اهل بیت (ع) و شافع روز جزا که بنده نوازی را خداوند رحمان، از ازل به من آموخته است.
به خاک می افتم و سجده کنان پیشانیم را به خاک بهشتت مزین می کنم؛ صدای خاک در گوشم می پیچد که از شما و بزرگواریتان حکایتی نقل می کند.
از علم و فضیلت شما نجوا می کند؛ از روزی که شیعیان به زیارت پدر بزرگوارتان آمدند تا پاسخ سئوال های بی جوابشان را بگیرند اما ایشان را نیافتند وشما با اینکه خردسالی بیش نبودید به گونه ای پاسخ گفتید که پدربا دیدن طومارهای پاسخ داده شده سه بار فرمودند:«فداها ابوها».
آسمان شهادت می دهد که دردانۀ نجمه خاتون در مجاورت دو خورشید امامت چگونه رخشان، تابیدن را آموخت!
کبوتران حرمت چه عاشقانه برای کودکانشان قصۀ هاجر آل محمد(ص) را که به شوق دیدار برادر عاشقانه، فاصله ها را منزل به منزل پیمود و زینب وارانه دست دشمنان آل محمد (ص) را رو کرد، باز گو می کنند.
گنبد طلایی ات نگاهم را می دزد و از نور لبریز می کند. دستهای مرقدت را می بینم کا تا سینه آسمان بلند شده، برایم طلب مغفرت میکنند. صحنت صدایم می زند که بر خیز، ریحانه بهشتی آغوشش را برایت گشوده است…

«لیلا صادق محمدی»

اشتراک گذاری این مطلب!

آغوش بگشایید رمضان در پیش است

27ام خرداد, 1394

ماه مبارک رمضان، با شکوه و شوکتی شگرف، دوباره به روی مشتاقان شرافت، آغوش می ‌گشاید و با هلال محرابی ‌اش، هلهله ‌ی اهل پارسایی و پروا می‌ انگیزد و غوغای غفران و همایش هدایت می ‌آغازد و اینک با ضمیری شادمانه و نیازی عاشقانه در قدوم بهاران معنویت در این حرارت طبیعت، غنچه‌های غنوده در پرچین پرهیز می ‌افشانیم و هم آوا با مولای منتظران، خوش آمدش می ‌گوییم. شکرا که دوباره ابواب بهشت را گشودند و دریغا اگر با بال بصیرت به اوج رحمت و رهایی نرویم و از این فرصت فرید فیض، بهره‌ ور نشویم.

یک سال، با فراز و فرود بسیار، رهسپاری نمودیم و در راه روشن آیین آسمانی ‌مان گام نهادیم و در این طی طریق از ذخایر معنوی وجودمان سود جستیم و با محرک ایمان باطن به سوی اهداف الهی، قوای ظاهر خویش را به حرکت واداشتیم و اینک ماه مبارک رمضان، هنگامه ‌‌ای است که می‌ توانیم ذخایر درون را غنی سازیم و ریزش‌های نفسانی را با رویش‌‌های سبز «‌صبر» ‌و «صلوة» ‌جبران نماییم. لغزشگاه ها و کژراهه ‌ها آنگاه رخ می ‌نمایند و آدمی را به خود فرامی ‌خوانند که کاهش ذخایر نفسانی آغاز شود و توان حرکت‌ های پیش رونده از رهروان سلب گردد. گویا با تشریع روزه برای اهل ایمان، خالق یکتا اراده فرموده که هر سال با انباشت ذخایر نوین معنوی، از توان سیر و سلوک در صراط مستقیم کاسته نشده و با امداد از روشنایی روزه و نور نیایش و فروزندگی فطر، فانوس فطرت انفس، پدیدار و پایدار بماند.
روزه، آموزه‌ هایی دارد که هر کدام از آنها دریایی از معنا و معنویت را به موج وامی ‌دارد و به اوج عزت می ‌رساند. روزه، هدفداری و غایت طلبی را در انسان تقویت می‌ کند و او را به این باور می ‌رساند که برای نیل به مطلوب نباید از دشواری ‌ها و مشکل ‌ها هراسید. سطح تأمل و تحمل برای روزه‌ داران، بسیار بالاست. هدف و مقصودشان هم زیباست؛ قرب قادر متعال و ایصال به منشأ قدرت مطلق.

تلاش و کوشایی روز افزون و پرهیز از تن آسایی و خویش را در حصر «‌عسر» ‌قرار دادن تا به «‌یسر» ‌نائل شدن، از دیگر آموزه‌‌های رمضان است؛ «‌فانّ مع العسر یسرا». ‌در بطن معسرت و سختی، آسانی و گشایش، نهان است و برای استحصال گوهر آسایش ، باید در قعر اقیانوس دشواری غوطه‌ ور شویم و با کند و کاو بسیار، صدف نفس بگشاییم و کنز کرامت آن را به دست آوریم.

بازدارندگی از فرسایش روح و پرهیز از فروغلتیدن در مرداب منیت و رهایی از تنیدن تارهای روزمره گی در اطراف قلب و اندیشه نیز ارمغانی است که صبر و صیام از آسمان برای اهل زمین می‌ آورند؛ و نیز بازبینی گذشته و مراقبت ‌نفسانی در آینده. رمضان، افزون بر اعطای فرصت خودسازی، دیدگاه مراقبتی و انتقادی نسبت به نفسانیت خویش را به روی روزه‌ داران می‌ گشاید و با کاستن تعلقات دنیایی، نورانیت و بصیرتی را به دنبال می ‌آورد که می ‌توان با نگاهی الهی، اعمال و کردار گذشته را واکاوی نمود و به زشتی و زیبایی آنها با دیده ‌ی انصاف و غیر خودبینانه نگریست و نیروی حراست و مراقبت قوی و بازدارنده را در وجود خود پدید آورد و به این باور رسید که تا نگاه انتقادی نباشد، عیب و اعوجاج نفس برطرف نخواهد شد؛ و این امر برای آنانی زیبنده ‌تر است که واجد مسؤولیتی سیاسی یا اجتماعی هستند، تا با جزم انگاری به اعمال خود نگاه نکنند بلکه به اعمال و عملکرد خود به دیده ‌ی اصلاح و انصاف بنگرند و روش ها ومنش های مذموم را کنار بگذارند و خدمت خالصانه را وجهه ‌ی همت خود سازند و بر خواهش های نفسانی، غلبه کنند و نعمات دنیوی را برای مردم بخواهند و خود به قدر کفایت، بسنده نمایند.

نکته‌ ی آخر؛ همان گونه که روح جمع ‌گرایی و هم اندیشی در فرائض و مناسک دینی همانند جهاد، حج، زکات، خمس و نمازهای جمعه و جماعات حاکم است، روزه نیز از این قاعده ‌ی زیبا مستثنا نیست. گر چه ظاهر روزه، فریضه ‌ای انفرادی است اما نتیجه و ثمره ‌ی آن به گونه ‌ای است که راه استقرار مساوات و عدالت اجتماعی را هموار می‌ سازد، روحیه ‌ی بی‌ تفاوتی نسبت به محرومیت‌ ها و مسکنت‌ ها را از بین می ‌برد، طعم گرسنگی و فقر را در کام تمام اقشار جامعه می‌ پراکند، همگان را از اسراف و مصرف گرایی بازمی ‌دارد، اطعام و انفاق به نیازمندان و یکسانی و یکسان نگری انسان ها در محضر مقدس ربوبی را می ‌آموزد؛ «‌اللهم اغن کل فقیر، اللهم اشبع کل جائع، اللهم اکس کل عریان …» ‌اینها ادعیه ‌‌ای است فرا ملیتی با محتوای جهانی نگری، و اینکه منتظر و آرزومند روزی بودن که فقر و گرسنگی و نیازمندی در تمام نقاط دنیا ریشه کن شود؛ در واقع آرزومند فرا رسیدن حاکمیت جهانی و عدالت گستر مهدی موعود ارواحنا فداه.

در آستانه ‌ی حلول هلال ماه مبارک رمضان، فرا رسیدن موسم هدایت و همدلی را به تمام مؤمنان و منتظران فرج آل محمد (ص) تهنیت می‌ ‌گوییم.

اشتراک گذاری این مطلب!

اول خودت پاک کن!

26ام خرداد, 1394

امام رضا(ع) فرمود: مگر هر آلوده ای می تواند بر سر سفره الهی بنشیند؟! هر کثیفی را نمی گذارند پای این سفره بنشیند. برو خودت را پاک کن برای خدا…

‎ مرحوم آیت الله العظمی حاج آقا مجتبی تهرانی گفت: امام رضا(ع) فرموده مگر هر آلوده ای می تواند بر سر سفره الهی بنشیند؟! هر کثیفی را نمی گذارند پای این سفره بنشیند. برو خودت را پاک کن برای خدا… کینه برادرت را بیرون کن از دل… از مهمانی محروم می شوی. خودت را از گناه جدا کن. تقوای الهی پیشه کن…

اشتراک گذاری این مطلب!

این حکایت دل من است....

28ام آذر, 1393

سلام.

در دنیای وبلاگ ها که یکی عاشقانه  می نویسد و یکی عارفانه، یکی سیاسی و یکی فرهنگی و مذهبی.

همه وبلاگ نویس ها دوست دارند مطلبی که می نویسند مورد پسند خواننده واقع شود و براش کامنت بزارند که:( آفرین، صد آفرین! چه مطلب جالب و زیبایی بود، استفاده کردیم.من را لینک کن منم تو را لینک می کنم و …)

همه جور آدمی به این وبلاگ هم سر میزند، زن، مرد، دختر، پسر، و…بعضی ها با سرچ در گوگول و برای رسیدن به جواب سوال های مذهبی اشان به این وبلاگ می رسند، بعضی برای دانلود و معرفی برخی از کتب مذهبی، برخی دیگر برای دانلود انواه نرم افزارها، مادرانی هستند که دغدغه تربیت فرزندانشان را دارند و همسرانی هستند همه هم و غمشان زندگی متاهلی و سوالاتی در همین حال و هواست…

خلاصه همه هستند ولی من خیلی خیلی دوست دارم یکبار هم که شده آقایم به وبلاگم سر بزنند.

کسی که قلبم برایشان به تپش می افتد، مولایی که …

گاهی از خودم می پرسم اگر روزی ایشان به وبلاگم سر بزنند از کدام مطلب بیشتر خوششان می آید؟ آن مطلبی که علمی تر است؟ نه گمان نکنم چرا که خودشان آخر این حرف ها هستند. آن مطلبی که عاشقانه تر است؟ بعید میدانم. شاید آن مطلبی که میزان اخلاصش هنگام نوشتن بیشتر باشد…؟!

می گویند: وقتی حضرت ابراهیم (ع) را که در آتش انداخته بودند یک پرنده مدام دهان کوچکش را پر از آب میکرد و بر روی آتش می ریخت تا این که آتش کمی سردتر شود! حضرت ابراهیم (ع) به او گفت: ای پرنده! این آب دهان تو چه ارزشی در مقابل این همه آتش دارد؟! پرنده کوچک گفت: من فقط بدین وسیله می توانم عقیده و علاقه و ایمانم را به شما ابراز کنم!*

این حکایت دل من هم هست …

آقا جانم، عزیز دل زهرا(س) نمیدانم اگر در این دنیای پر هیاهوی وبلاگ ها گذرتان به وبلاگ من افتاد آیا از آن خرسند می شوید یا نه؟ از کدام مطلبم بیشتر خوشتان می آید؟ کدام را بیشتر می پسندید؟ آقای من شرمنده ام اگر در راه شما قدم و قلم نزنم. میدانم تمام این مطالب در مقابل آن همه آتش گناه من ارزشی ندارد. اما مولایم بدان من فقط با این وسیله میخواهم عقیده و علاقه و ایمانم را به شما ابراز کنم .

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیت و النصر، اللهم اجعلنی من خیر انصاره و اعوانه و شیعته و المستشهدین بین یدیه

 

بعدنوشت:

*داستان حضرت ابراهیم (ع) برگرفته از کتاب نبرد حق و باطل استاد شهید مطهری، چاپ هجدهم، صفحه ی 88.

اشتراک گذاری این مطلب!

سلام محبوب من ، سلام حسین من

22ام آذر, 1393

سلام منم ، من از اعتکاف چهل روزه در فراق تو باز می‏گردم ، من برگشتم ، چهل روز بی‏ تو تاب آوردم.

مانده‏ ام زینبی که شرط وصلتش با پسرعم خود را با تو ماندن گذاشته بود چطور با زندگی شرط نکرد بمیرد اگر حسینش رفت .

من زنده ‏ام اما مگر زینب بدون حسین را می‏ توان زنده خواند. آن زینب مرد این که می‏بینی ترجمان صبر است در قامت خمیده عشق. این که می‏بینی قاصدکی است پر و بال سوخته.جان زینب بر بالای آن حضیض بلند که سجده‏گاه نفس مطمئنه توشد تا ابد جا ماند. آن که رفت سایه‏ ای بود به صلابت علی و لطافت فاطمه.

این منم پس از چهل روز میهمانی بیابان ، جهالت ، انحراف ، خیانت ، اشک ، مرگ و این تویی پس از چهل روز خاموشی اما چه طوفانی کردی !

شکوه من از زنجیرهایی که حرم خدا را همچون بند تسبیح شده بود نیست ، شکوه من از این زنجیر دست  پا گیر دنیاست ، چه دنیایی ، دنیای پس از حسین .

از چه بگویم تو خود با رأس بلندت ، آسمانی از حضور بودی . از آتش ، از زنجیرها ، سیلی‏ ها ، گوش‏ها و گوشواره‏ه   ، خارها ، تازیانه‏ ها ، بیابان‏ها ، شهرشوم شام ، شیطان و شیطان پرستان ، زغال‏ها ، طعنه‏ ها ، خرابه‏ ها …

تو بگو از نیزه‏ ها ، شمشیرها ، تیرها ، سنگ‏ها ، خنجرها ، انگشترها ، پیراهن‏ ها ، فراز نیزه‏ ها ، تنورها ، قرآنها ، خیزران‏ ها ، تشت‏ ها ، رقیه‏ ها …

چه سفر آشنایی بود شبیه شب دل کندن از رسول خدا ، شبیه دویدن‏ های پدر در کوچه‏ ها ، شبیه آن شب آستین بر دهان گریستن و نگریستن ، شبیه شب شکافتن فرق آفتاب ، شبیه جگر شرحه شرحه نیش از مار خانگی خورده ، شبیه گودال …

چه سفر آشنایی بود ، کفتارها اذانشان به نام شیطان بود و نمازشان نوازش دردانه پیغمبر با خیزران .

می‏روم حسین ، می‏روم زینب وار می‏روم ، می‏روم که صبر درس سختی است و من معلمی وظیفه شناس .

می‏روم که برای شنیدن ندای هل من ناصر ینصرنی تو نیازی به اینجا ماندن نیست ، تپش آسمان صدای توست .

می‏روم که آخرین فریاد لا حول و لا قوة الا بالله تو تا ابد مرا بس است.

می‏روم که جهانی بغض ، تشنه روایت زیبایی‏ هاست.

می‏روم که هنوز شهری است که زینب بدون حسین را ندیده است.

می‏روم که هنوز کوچه‏ ایست که زینب بدون حسین را ندیده است.

می‏روم که مزار پنهانی است که هنوز منتظر است و بارگاه سبزی است که چشم به راه دردانه اش مانده است.

میروم….

اشتراک گذاری این مطلب!

با کودکم در مجلس ارباب...

14ام آبان, 1393

از صبح فکرم مشغول این بود که برای هیات رفتن با دو بچه که یکی پنج سال دارد و آن یکی دوماه، چه وسایلی باید بردارم، از پوشک و لباس اضافه گرفته تا تنقلات و وسایل نقاشی همه را بر داشتم، می دانستم خیلی سخت است دست تنها دو بچه را ببرم هیات، قصد داشتم خیلی زود حرکت کنم تا برای جای پارک به درد سر نیفتم.

اما همه چیز بر اساس برنامه ریزی من پیش نمی رفت، دیر شده بود و بچه ها هر کدام به نوعی مرا مشغول کرده بودند، کم کم داشتم پشیمان می شدم، انگار یکی داشت در گوشم زمزمه می کرد که: از شما انتظار نمی ره که در این شرایط هیات بری!

اصلا بردن این دو بچه در شلوغی و ازدحام ظلم به اونهاست!

خودت چی؟ دیشب را خوب نخوابیده ای و از صبح کارهای خانه و بچه ها استراحت برایت نگذاشته، پس بمان در  خانه و از برنامه های عزاداری تلوزیون استفاده کن!

کم کم داشتم رام این حرف ها می شدم که یکباره یادم افتاد علمای بزرگ می گویند: مجلس روضه اباعبدلله مانند بهشت است که حتی اگر فقط بروم که بچه ها ساعتی در این فضا نفس تازه کنند می ارزد!

یادم امد که شنیدم روح بچه ها جان می گیرد در مجلس روضه ارباب!

بلند شدم شال و کلاه کردم و رفتم و آن شب خدا چنان کمکم کرد که هیچ چیزی در نظرم سخت نیامد، حتی وقتی مجبور شدم وسط ازدحام جمعیت خودم و بچه ها و ساک را برای تعویض پوشک و لباس نوزادم به دستشویی برسانم!

 

نوشته مرجان الماسی

اشتراک گذاری این مطلب!

من فقط یک بلیط رفت"به کربلا" میخواهم!

20ام خرداد, 1393

نه دلم میخواهد به تور"ایتالیا"و"اسپانیا"بیفتم و نه بادام چشمهای “چینی ها"و"ژاپنی ها"را

ویار کرده ام!

نه نسیم"دبی"و"استانبول"به کله ام زده و نه هوس دو بیتی"بابا طاهر"کرده ام!

حتی"منار جنبان"هم دلم را نمی لرزاند!

نه مات"کیشم” و نه موجی"خزر”

فاتحه ی"سعدی"و"حافظ"را هم از همین جا میخوانم!

من فقط یک بلیط رفت"به کربلا” میخواهم!

ترجیحا بدون برگشت…

اللهم الرزقنا…

اشتراک گذاری این مطلب!

باز شعبان آمد...

10ام خرداد, 1393

شعبان آمد…

اعیاد رسید…

ای کاش نیمه اش که رسید همه گویند:

“آن مرد آمد.”

آن وقت شاید باران به افتخار آمدنت

زیباتر ببارد…

چرا که با وجود تو

دیگر هیچ کس نیازی به چتر نخواهد داشت…

وقتی نیستی

دلم عجیب می گیرد…

آخر می دانی

بی تو هوای ماندن به دل تنگم نمی چسبد

گویی آن زمان که رفتی

تمام اکسیژنهای هوا

هیدروژنهای عالم را در آغوش کشیده اند؛

مبادا قطره ی آبی جا بماند

و جاده ی پشت سرت را تر نکند…

رسم است دیگر

قرار بر نیامدن که نیست…

روزی رفته ای

و هزاران روز است

که چشم به راهمان گذاشته ای…

کلمات یتیم من چه گناهی کرده اند؟

سایبان بی کسی ها،

تنها مرد داستان ها و افسانه ها

بیا که نیامدنت عجیب دلتنگم می کند.

دلم که می گیرد

بغض های نیامدنت

برایم بریل می شود

و من با تمام وجود حس می کنم

جای خالی بودنت را

چه ناشیانه با چشمانم

کاغذ بینوا را مجبور به نوشتن می کنم

مبادا جا بیفتد

سطری از این دلتنگی….


نوشته نغمه

اشتراک گذاری این مطلب!

زنگ خطر این واقعه قبل ها به صدا درآمده بود!

7ام خرداد, 1393

به تازگی سایت خبر آنلاین خبری را منتشر کرده است درباره «پو، سرگرمی جدید این روزهای زنان و دختران ایرانی» همان مطلبی که خیلی قبل ها شاید دی ماه یا بهمن ماه مرکز تخصصی تفسیر و علوم قرآنی حضرت فاطمه (س) تهران زنگ خطر آنرا با مطلبی با عنوان « فکر مي كنم بايد زنگ خطر «پو» را به صدا در آوريیم» به صدا در آورده بود.

مقاله بلند خبر آنلاین را می توانید در ادامه بخوانید

ادامه »

سخت است ولی شیرین!

5ام خرداد, 1393
روزهایی که تازه پسرک به دنیا آمده بود دوست تازه عروسی به دیدنم آمد.
در میان حرفهایش پرسید: خیلی سخت بود؟
گفتم: چی؟
گفت: بارداری و زایمان.
برای اینکه از بچه دارشدن و سختیهایش نترسد گفتم: نه، خیلی شیرینه.
ولی دیدم این انکار حقیقت است.
حقیقت اینست که سخت است.
سخت و شیرین.
گفتم: بله سخت است خیلی، خدای عزیز هم در قران فرموده: “حملته امه کرها و وضته کرها و…” *
اما می ارزد… به بال زدن یک فرشته معصوم در دلت می ارزد، به شیرینی های هنگام تکان هایش که رازیست میان تو و خدایت می ارزد، به مادر شدن می ارزد.

* آیه ۱۵ سوره احقاف

اشتراک گذاری این مطلب!

دلم اعتکاف می خواهد ....

23ام اردیبهشت, 1393

قبل نوشت:

حال روحی خوبی دارم از بس در این روزها به خدا نزدیک شده ام

حال جسمم اما خراب است حسابی آب و روغن قاطی کرده

حتی توان روی پا ماندن ندارم هم این روزها

اما دلم اعتکاف می خواهد

هر چند توانش را ندارم

حتی توان تایپ این جملات را هم به سختی پیدا کرده ام

شمایی که معتکف می شوید این روزها مرا هم یاد کنید

ممنون

****

در سال های گرانی مواد غذایی، مرحوم مقدس اردبیلی هر چه خوراکی در منزل داشت را بین نیازمندان تقسیم می کرد و برای خود نیز سهمی مثل آنها برمی داشت.

در یکی از سال ها که چنین کرد، همسرش به او تندی نمود و گفت: در مثل چنین سالی اولاد خود را فقیر می گذاری. آن مرحوم چیزی نفرمود و برخاست و برای اعتکاف به مسجد کوفه رفت و معتکف شد.

روز دوم اعتکاف او بود که شخصی مقداری گندم اعلا و مقداری آرد نرم به خانه آن مرحوم آورد و گفت: صاحب منزل اینها را برایتان فرستاده و خودش در مسجد کوفه معتکف است.

پس از پایان اعتکاف که مقدس اردبیلی به خانه آمد، همسرش به او گفت : آذوقه ای که به وسیله آن عرب فرستاده بودید، بسیار عالی و درجه یک بود.

مرحوم مقدس اردبیلی که چیزی نفرستاده بود، فهمید که این عنایت از سوی خداوند بوده است و حمد و ثنای الهی را به جا آورد.

اشتراک گذاری این مطلب!

آدم‌ها از آن‌چه در وبلاگ می‌بینید، معمولی‌ترند!

14ام اردیبهشت, 1393
یکی از نگرانی‌های وبلاگی‌ام این است که اگر یک نفر که مرا فقط از این وبلاگ شناخته، یک روز مرا ببیند یا مهمان خانه‌ام شود، احتمالا پیش خودش می‌گوید «دهه‌کی! این بود؟!! این که از من هم بی‌اعصاب‌تر/تنبل‌تر/بی‌عرضه‌تر… (و خلاصه یه چیزی‌تر!)ه!) با این که خیلی سعی می‌کنم که همه چیز، از شیرینی‌ها و سختی‌ها، شگفتی‌ها و روزمرگی‌ها و حوصله کردن‌ها و بی‌حوصلگی‌ها را بنویسم، ولی چیزهایی هست که نوشتنی نیست. مثلا نوشتن ملال روزمرگی‌ها یک بار جالب است، ولی زیاد نوشتنش هم ملال‌انگیز می‌شود. در حالی که نوشتن از چیزهای شگفت‌انگیز مادری، همیشه شگفت‌انگیز است!

ادامه »

آدم چرا مادر مي شود؟

13ام اردیبهشت, 1393
مادری کردن پر از حس متضاد و بعضا متناقض است. مثلا این‌که بچه چیزی می‌‌خواهد و برایش خوب نیست که بخورد. از همین مثال‌های پیش پا افتاده‌ی دم دستی. آدمی که مادر باشد دلش ریش ریش می‌شود هزار بار باید توی سر دل خودش بزند که ندهد آن خوراکی را به بچه‌اش. حالا من از فردا می‌خواهم آیه را ببرم مهدکودک؛ دو روز در هفته. لازم دارم و لازم دارد که برود بیرون از خانه. برای من که چند ماه است احساس خفگی می‌کنم از خانه ماندن، لازم است که چند ساعت در هفته بدون بچه باشم تا به کارهایم برسم. برای آیه که حالا یک‌ سال و نیمش کامل شده لازم است یاد بگیرد با بچه‌ها بازی کند، مهارت‌های اجتماعی را بچشد. ولی به هر حال جانم بالا می‌آید وقتی بهش فکر می‌کنم. یعنی ساعتی سه بار به خودم می‌گویم ولش کن فردا انصراف می‌دهم. بعد یاد حال خودم می‌افتم و پشیمان می‌شوم.

من که این‌قدر دوست داشتم بچه‌دار شوم و تمام برنامه‌های زندگیم را هم طوری چیده بودم که دو سال کامل خانه بمانم پا به پای او، اعتراف می‌کنم که کم آوردم. یعنی نمی‌شود آدمی که تا دیروز آن‌طور بدو بدو می‌کرده یک‌باره همه‌چیز را بگذارد کنار. البته که من برنامه‌های کوتاه مدت و بلند مدت هم داشتم در ذهنم برای این دوسال که می‌توانم بگویم حتی 10 درصدش هم اتفاق نیفتاد. نه به خاطر این‌که من نمی‌دانستم بچه چقدر وقت می‌گیرد یا زندگی چطور عوض می‌شود. برای این‌که هزار و یک فاکتور دیگر به ابعاد شخصیتی آدم اضافه می‌شود که تازه باید بگردد خودش را پیدا کند از میان آن‌ها یا با خود جدیدش یک‌طوری کنار بیاید.

به هر حال من فردا آیه را می‌برم مهد. قرار است این هفته دست‌گرمی باشد. یعنی هر روز ببرمش که محیط را بشناسد و خودم یک ساعت پیشش باشم و بعد تنها بماند. امیدوارم تجربه‌ی سختی نباشد چون واقعا توان تجربه‌ی سخت را ندارم. یک زمان حداقلی برای خودم نیاز دارم که مثلا این مقاله را که آخر این ماه باید در کنفرانس انجمن جامعه‌شناسی پرزنت کنم، بنویسم. یا برسم جلوی بعضی از موارد این لیست بلند بالایی که روبه رویم به دیوار است یک تیک «انجام شد» بزنم. ولی می‌دانم وقتی آیه نباشد انگار چیزی را گم کرده‌ام. مدام دلم برای یک جفت چشم درشت سیاه کنجکاو که خیره خیره من را و رفتارهایم را نگاه می‌کند تنگ و فشرده می‌شود.
منبع: وبلاگ مكشوف
اشتراک گذاری این مطلب!

دو روز از يك زندگي!

7ام اردیبهشت, 1393

قبل نوشت:

براي شنيدن اخبار نزديك تلويزيون مي نشيند تازگي ها عينك هم مي زند

وقتي با مادرم حرف مي زند به چشم هايش نگاه نمي كند همه توجهش به لب هاي اوست

ما مجبوريم بلند تر از معمول در خانه امان حرف بزنيم حالا ديگر خودش هم بلند حرف مي زند

اغلب كه مي روم سراغ جيب‌هاي كتش تا سوييچ پرايد قراضه‌امان را بردارم ناخنكي هم به قرص‌هاي مسكن اش مي زنم…

***

بعد نوشت:

دو روز است كلافه ام، حوصله ندارم، عصبي ام، از دست همه شاكي ام

صداها را خوب نمي شنوم حتي صداي خودم را

بدتر از آن صداي بادي است كه در گوشم مي پيچد

براي ديدن سريال هاي مورد علاقه‌ام مجبورم بروم توي شكم تلويزيون ميترسم آخر چشمهايم هم ضعيف بشود

بيشتر جملات را از روي لب خواني مي فهمم تا از طريق حس شنوايي ام

با اين صداي بادي كه در گوشم هست خودم هم بلند حرف مي زنم

كل روز را سردرد دارم از بس مجبورم اين صداي هووووووووووووو را در گوشم بشنوم

بالاخره مجبور مي شوم بروم  پيش متخصص

مي‌ گويم چند روز قبل استخر بودم، آب رفته بود توي گوشم، حالا صدا مي دهد

تشخيص مي دهد بايد گوشم را شستشو بدهم

بيست دقيقه بيشتر طول نمي كشد

حالا مثل قبل شده ام

خدا را شكر

***

پدرم جانباز است، گوش چپش اصلا شنوايي ندارد و راستش كمي

خمپاره خورده جلوي پايش و ارتعاشش، پرده گوشش را پاره كرده

الان سي سال است همين طوري زندگي مي كند

اما اصلا كلافه نيست، حوصله همه ما را دارد، عصبي نيست، از دست هيچ كس هم شاكي نيست

از خودم شرمنده ام…


دو روز نتوانستم زندگي سي ساله پدرم را تحمل كنم


نوشته: آيدا اكبري

اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته هاي مادرانه شما...

27ام فروردین, 1393

با نزدیک شدن به روز مادر، نيت كرديم به رسم دست بوسي مادرانه، قدر دادن باشيم مادران را و مادر بودن را .

در اين راه شما كاربران و مخاطبان هميشگي -و حتي گذرا- نيز ما را ياري كنيد.

در صورت تمایل یادداشت های مادرانه اتان را در هر سبك نوشتاري و هر جنبه مادرانه اي  برای ما بفرستید تا با نام خودتان  منتشر كنيم.


اشتراک گذاری این مطلب!

سلامتان را رسانده ام...

3ام فروردین, 1393

قبل نوشت:

آمدهام به زیارت امام هشتم، امام رئوف و در جوارش آیه الکرسی می خوانم

یادم است خود حضرتش سفارش بسیار به خواندن این آیات داشته اند.

از زیارت بازگشته ایم و در ترافیک نه چندان سنگین خیابان های طوس، تبلتم را گذاشته ام روی زانوهایم و می گردم به دنبال حدیثی که حرفم را اثبات کن

***

امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع) از لحاظ علمی منزلت بالایی داشت و از بیست و چند سالگی در مدینه به فتوا می‌نشست (ذهبی، 1409 – 1401ق، ج9، ص 388-387). آن حضرت در حرم پیامبر(ص) می‌نشست و هرگاه کسی از علمای مدینه در مسئله‌ای در می‌ماند،‌ همگی به امام اشاره می‌کردند و مسائل خود را از ایشان می‌پرسیدند و امام هم به آن‌ها پاسخ می‌گفت (طبرسی، 1417ق، ج2، ص64). امام رضا(ع) در هر شهری از مدینه تا مرو که اقامت می‌کرد، مردم پیش او می‌رفتند و درباره مسایل دینی خود سؤال می‌کردند (ابن بابویه، 1404 ق، ج2، ص196).

امام رضا(ع) پیوسته با قرآن مأنوس بود، آن را به دقت می‌خواند و در آیات آن تدبر می‌کرد و می‌اندیشید که درباره چه چیز و در چه وقت نازل شده است. گفتار، ‌پاسخ و مثال‌های آن حضرت همه برگرفته از قرآن کریم بود (ابن بابویه، 1404 ق، ج2، ص193).

در ادامه به نمونه‌ای از این روایات اشاره می‌شود.

* فضیلت خواندن سوره فرقان

امام رضا(ع) در روایتی به اسحاق‌بن عمار فرمود: قرائت تبارک الذی الفرقان علی عبده… (سوره فرقان) را ترک مکن،‌ زیرا هر که این سوره را هر شب بخواند خداوند هرگز او را عذاب نمی‌کند و از او حسابرسی نمی‌کند و جایگاهش در فردوس اعلی خواهد بود. (ابن بابویه، 1364ش، ص109؛ طبرسی، 1372ش، ج7، ص250)

* فضیلت و نحوه خواندن سوره زلزال

ایشان در روایتی به نقل از پدران معصومش به نقل از رسول خدا(ص) فرمود: هر که إذا زلزلت (سوره زلزال) را چهار مرتبه بخواند مانند کسی است که تمام قرآن را خوانده باشد. (صحیفه الرضا، 1406ق، ص66؛ ثعلبی، 1422ق، ج10، ص263)

* خاصیت عجیب قرائت «آیة الکرسی»

ثامن‌الحجج(ع) در روایت دیگری به نقل از امیرالمؤمنین(ع) به نقل از رسول خدا(ص) فرمود: هر کس آیه الکرسی را صد مرتبه بخواند همچون کسی است که خداوند را در طول حیاتش عبادت کرده است. (ابن بابویه، 1378 ق، ج2، ص65).

منبع: مجموعه تفسیری امام رضا(ع)، چاپ اول 1392،‌ انتشارات بنیاد بین‌المللی فرهنگی و هنری امام رضا(ع)/فارس


بعدنوشت:

دعاگوی همه بوده ام در زیارت آقایمان و سلام همه شیفتگان آقا  را که می شناختم و نمی شناختم رسانده ام



اشتراک گذاری این مطلب!

واي بر احوال من

6ام اسفند, 1392

قبل نوشت:

گاهي مسيرم را عوض مي كنم و به جاي مترو از اتوبوس استفاده مي كنم نيتم هم اين است كه تجربه‌هاي تازه اي پيدا كنم

ديروز حوالي ميدان صادقيه سوار اتوبوس بودم كه دو خانم با همين پوششي كه اين روزها همه تهران را گرفته وارد شدند و روبروي من نشستند

توي يكي از دست اندازها موبايل يكيشان از دستش افتاد كه من بين زمين و هوا گرفتمش و اين شد كه باب سخن بينمان باز شد

از هر دري گفتيم از گراني شب عيد، اشتغال زنان، تاخير ازدواج و … كه با متوجه شدن اين مطلب كه يكي‌شان نوروز عازم خانه خداست كلا رنگ و بوي صحبتمان عوض شد

از سفر خودم گفتم و چندتايي توصيه كردم و التماس دعا

و بي مهابا پرسيدم

«با ناخن كاشتت چكار مي كني، فك كنم مشكل داشته باشد»

اولش كمي جبهه گرفت بعد گفت پارسال كه ناخن‌هايم را مي كاشتم از آرايشگر پرسيدم و او گفت اشكالي ندارد براي وضو و غسل

انگار آب يخ ريختند روي سرم…

يعني من به عنوان يك مبلغ دين آنقدر كم كار شده ام كه وظيفه ام را يك آرايشگر انجام مي دهد و پاسخ سوالات شرعي مردم را مي دهد

واي بر احوال من

باور كنيد تا همين الان كه در حال تايپ اين پست هستم هنوز گيجم…

ادامه »

«بگو آ آ آ روايت يك شغل»

15ام بهمن, 1392

بگو آآآ: روايت يك شغلنمي دانم «بگو آ آ آ روايت يك شغل» را خوانده ايد يا نه

اين كتاب حاصل تجربه‌هاي افراد مختلف است از شغل هاي مختلف

هر كس كه دستي بر قلم داشته آمده و به خوش سليقگي بسيار از شغلش نوشته . خاطرات را گفته و درباره شغلش اطلاعات داده

واقعا كتاب خواندني است.

مقدمه خوبي هم دارد:

“ثبت تجريبات، فضا را براي همه ما روشن‌تر خواهد كرد، هم براي آن‌ها كه تجربه مي‌كنند و هم براي آن‌ها كه بعدتر در فضاي همان تجربه قرار مي‌گيرند. اگر از دوران مدرسه عادتمان داده بودند كه راحت‌تر بنويسيم و اتفاقات معمولي را - كه دست بر قضا، روزگار بيشتر با همين معمولي‌ها مي‌گذرد - يادداشت كنيم، اگر دفتر خاطرات، كالايي دخترانه پر از احساسات، ديگرنگاري و رابطه‌نگاري نبود و سهم بيشتري از خودآگاهي و مستندنويسي در آن بود شايد اين روزها همه ما زندگي كردن را بيشتر بلد بوديم. شايد خودآگاهي بيشتري داشتيم و بر پايه آن مي‌توانستيم ضعف‌هايمان را كامل كنيم.
ثبت تجربيات، در هر شاخه‌اي همه ما را تندتر به جلو خواهد برد. لازم نيست از مسيرهاي رفته دوباره برويم تا سرمان به همان سنگ‌ها بخورد، لازم نيست موهايمان را در همان آسياب سفيد كنيم. مستندنگاري مي‌تواند ما را در همه رشته‌ها پيش بيندازد ولي كاري است كه عادت و انس مي‌خواهد. بايد نوشتن جزئي از برنامه‌ي روزانه شده باشد تا وقت ثبت تجربه راحت و روان به كمك بيايد. در ايران، ما در اين زمينه تربيت نشده‌ايم و اين عادت و انس با ما نيست. ولي هر كاري را بالاخره از يك جايي بايد شروع كرد. همشهري داستان صفحه “يك شغل” را به همين دليل آغاز كرد …”

بگو آآآ: روايت يك شغل
نوشته: گروه نويسندگان (مجله داستان همشهري)
ناشر: همشهري
سال نشر: 1391 (چاپ اول)
قيمت: 4500 تومان
تعداد صفحات: 200 صفحه
شابك: 978-964-506-430-1

بعدنوشت:
امروز دفتر مجله مراسم مگس پراني داريم!

تهران هم برف مي بارد به شدت و حدتي كه نگو

نشسته ام كنار شوفاژ و كتاب بگو «آ آ آ روايت يك شغل» را مي خوانم

اشتراک گذاری این مطلب!

دعا كنيم براي غيرت مردان و حياي زنان!

12ام بهمن, 1392

قبل نوشت:

پست يادش بخير اون روزها را حتما ببينيد


بعد نوشت:

آقاي همسر كابينت ساز هستند

و اين روزها هم مي دانيد مد شده همه ملت دوست دارند كابينت هاي ام دي اف داشته باشند

رفته بودند منزل يكي از مشتريان براي اندازه گيري

آمده بودند عصباني… كاردش مي زدي خونش بيرون نمي آمد

چاي كه آوردم نخورد اول بلند شد وضو گرفت و نمازش را خواند بعد گفت يك ليوان آب سرد بده

فهميدم از آن شب‌هايي است كه نبايد كار بهش داشت كه يكهو  گر مي گيرد و همه چيز را مي سوزاند

بعد از شام ميوه كه آوردم ديگر كمي آرام شده بود

يك دفعه خودش شروع كرد:

«نمي دانم مردم چي فكر مي كنند بعضي‌ها اصلا غيرت ندارند!

رفته بودم اندازه كابيت يكي از مشتريان را بگيرم روي يخچالشان را كلي عكس چسپانده بودند همه اش هم شخصي و بدون حجاب

دو روز است خانم و آقا مرتب زنگ مي زنند كه چرا نمي آيي اندازه كابينت ها بگيري و زودتر كار را شروع كني حالا كه رفته ام حتي عكس ها را بر نداشته اند

نمي گويند كابيت ساز مرد نامحرم است

زن خانه با چادر آمده جلوي من اما عكس برهنه اش را چسپانده روي يخچال

يكي دو تا هم كه نبود كل يخچال سايد باي سايد را پر كرده بودند

مي ديدم كه خانم چقدر سرخ و سفيد مي شود وقتي نزديك يخچال مي شوم

خب خانم عكس‌ها را برمي داشتي مثلا دو روز است منتظري بيايم براي اندازه گيري و فكرت نرسيده كه اين عكس‌ها نبايد اينجا د رمعرض ديد باشد»

كمي بعد ادامه داد

«اصلا آشپزخانه اپن و يخچالي كه از آخر پذيرايي هم ديده مي شود مگر آلبوم عكس است كه اين همه عكس به آن چسپانده بودند»

چند لحظه بعد به حالت سوالي گفت:

«يعني هر بار كه مهمان برايشان مي آيد عكس‌ها را بر مي دارند يا هر بار خانم همين طور سرخ و سفيد مي شود»

….

آن شب خدا را براي سه چيز دعا كردم

اول شكر كردم بخاطر همسر نجيبي كه قسمت من كرده

دوم هم شكر كرد بخاطر اينكه هيچ وقت به خودم اجازه ندادم هيچ كدام از عكس‌هاي بدون حجابم را در معرض ديد بگذارم

سوم دعا كردم براي همه مردان كه غيرتشان بيشتر شود و زنان كه حيايشان بيشتر شود.





اشتراک گذاری این مطلب!

کاش در زندگی، کمی، فقط کمی بیشتر از این به خدایمان اعتماد داشتيم

12ام بهمن, 1392

از وقتي امير علي به دنيا آمده و بزرگتر شده

مي بينم كه چقدر به من اعتماد دارد و به وجود من دلگرم است

طفلك كوچكم فكر مي كند من حلال همه مشكلاتش هستم

فكر مي كند من مغز متفكر جهان هستم و جواب همه سوالات را مي دانم

وقتي پيش من است همه دردهايش را فراموش مي كند

يادم است يكبار سپرده بودمش به ماماني (مادر خودم) و رفته بودم دنبال كاري در اين مدت شيطنت آقا گل كرده بود و دستش را چسپانده بود به بخاري و هاي هاي گريه اصلا آرام نمي شد طوري كه ماماني مجبور شده بود تماس بگيرد كه زودتر خودت را برسان كه بچه تلف شد از در كه وارد شدم همين كه مرا ديد انگار نه انگار كه دستش اوف شده و مي سوزد چنان محكم گردنم را گرفته بود كه عهد كردم هر كجا رفتم با خودم ببرمش.

گاهي فكر مي كنم اگر همه اعتمادي كه  امير علي به من دارد من به خدايم داشتم كه البته از مادر هم بهم مهربان تر است چه مي شد

کاش در زندگی، کمی، فقط کمی بیشتر از این به خدایمان اعتماد داشتيم.

یادمان باشد…

اگر ما مادر هستيم مهربان… خدايي داريم كه مهرباني اش بي انتهاست

اشتراک گذاری این مطلب!

پوشش زن چادري بايد متفاوت باشد!

7ام بهمن, 1392

محفل دوستانه اي داشتم چند روز قبل منزل يكي از دوستان

يكي از اعضاء تازه عقد كرده بود

دوستان هم فيلشان ياد دوران نامزدي كرده بود و داستان ها بود كه با خنده و خجالت بيان مي شد

دوستي تعريف مي كرد:

«يكي دو ماهي از عقدمان نگذشته بود كه يكي از دوستان همسر كه متاهل بود دعوتمان كرد براي ناهار

مهماني خوبي بود و كلي خوش گذشت

در برگشت به يكي از پاساژهاي شلوغ هم سري زديم و چيزهايي خريد كرديم

تاكسي گيرمان نمي آمد با وجود باد وحشتناكي كه مي وزيد مجبور شديم كمي از مسير را پياده برويم

يك دفعه چادر من كه كش هم نداشت (آخر مهماني آمده بودم و چادر گلدار سرم كرده بودم) نمي دانم به كجا گير كرد و از دستم ول شد و باد برد مستقيم انداختش توي جوب آب

كل چادر خيس و كثيف شد طوري كه قابل پوشيدن نبود

حالا من مانده بودم با يك مانتو كوتاه روشن با يك روسري كوتاه حرير (خير سرم مهماني آمده بودم ديگر)

آقاي نامزد هم كه كاردش مي زدي خونش بيرون نمي آمد

هي چپ چپ به من نگاه مي كرد و نمي دانم زير لب چه مي گفت (بعدها هم كه ازش پرسيدم نگفت)

چادر را از جوب آب برداشت و داخل يكي از كيسه‌هاي خريد گذاشت و يك دربست گرفتيم آمديم خانه ما

تا همين امروز هم هر وقت مهماني ناهار دعوت مي شويم (حدود 6 سالي از زندگي مشتركش مي گذرد) ياد آنروز مي افتمو چند نكته را رعايت مي كنم

1.چادر كش دار مي پوشم

2.مانتوي مناسب كه بتوانم چند ساعتي با آن در خيابان بدون چادر دوام بياورم مي پوشم

3.شال و يا در نهايت روسري بلند سر مي كنم

4.آخرش اين است كه يك دست لباس مناسب مهماني بر مي دارم و همان لباس‌هاي معمولي خودم را مي پوشم


بعد نوشت:

فكر مي كنم زن چادري بايد روي پوشش خود حتي آنچه كه زير چادر مي پوشد دقت بيشتري داشته باشد

خاطره از مريم خ- از حوزه فاطمه (س) تهران

اشتراک گذاری این مطلب!

بردگي از نوع مدرن آن هم در تهران

2ام بهمن, 1392

براي دفتر مجله آگهي داده بوديم استخدام تايپيست محجبه

بيش از صد نفر تماس گرفتند و بيش از هفتاد نفر آمدند دفتر براي تست و پر كردن فرم استخدام

اغلب مجرد و همگي تحصيل كرده

چند مورد فوق ليسانس هم بودند

و همگي مشتاق كار حتي به عنوان يك تايپيست ساده با يك حقوق كاملا معمولي

برخي بيكار بودند و برخي ديگر قصد داشتند كارشان را عوض كنند

عده اي  محل كار قبليشان واقعا شرايط سختي داشتند

يا ساعت كاريشان  زياد بود و يا حقوقشان  كم بود

موردي بود از هشت صبح تا پنج و نيم كار مي كرد با 400 هزار تومان دستمزد

اينها را كه مي ديدم واقعا تاسف مي خوردم

بردگي از نوع مدرن آن هم در تهران

استفاده ابزاري از زن كه فقط نبايد در تبليغات باشد استخدام يك زن تحصيل كرده جوان، با حداقل دستمزد و حداكثر زمان كاري هم خودش به نوعي استفاده ابزاري است

واقعا بايد چه كاري انجام داد

فرم ها را كه مي ديدم اغلب متولدان 60 و كمتر از آن بودند و 70 -80% مجرد

مسئولين ما پس چه كاري انجام داده و مي دهند براي جوانان

سن ازدواج دختران كه بالا رفته، شرايط كار هم خوب نيست، فقط كاري كرده اند كه يك زن اولويتش را بگذارد براي تحصيلات حتي بدون بازار كار و حتي با هزينه هاي  سرسام آور دانشگاه آزاد

فقط كاري كرده اند كه زنان برود دنبال تحصيلات و ليسانس و فوق ليسانس هاي ناكارآمد بگيرند

نمي دانم فوق ليسانس اكومونيسم به چه درد يك زن مي خورد كه يكي از جويندگان تا فوق ليسانس هم در اين رشته پيش رفته بود  و آخر سر براي استخدام به عنوان يك تايپيست فرم پر كرده بود.

و چقدر دانشگاه آزادي داشتيم، فكر مي كنم همين هزينه بالاي تحصيل خيلي از دختران را به كار كردن آن هم با هر شرايطي راضي كرده است

تاسف مي خورم واقعا

كاش كاري از من هم بر مي آمد….

بعد نوشت:

در آگهي تاكيده كرده بوديم محجبه و هر كس تماس گرفت گفتيم منظورمان چادر است

آن وقت بيش از 60 درصد كه براي تست و پركردن فرم آمده بودند مانتويي بودند و از اين تعداد شايد 70 درصد مانتويي آرايش كرده!!


اشتراک گذاری این مطلب!

يك عكس و چند سوال!

1ام بهمن, 1392

صبح يك وبلاگ ديدم كه با يك سوال و يك عكس يك محتواي غني را انتقال داده بود

بسيار جالب بود

عكس راديولوژي استخوان يك پا در كفش پاشنه بلند زنانه را قرار داده بود

و يك سوال زير آن قرار گرفته بود با اين مضنون

كه چادر سر كردن سخت تر است يا پوشيدن اين كفش


واقعا سوال جالبي بود

صبح چند ساعت جلوي آينه بودن و آرايش كردن سخت تر و زمان بر است يا يك ضد آفتاب زدن و ساده بيرون آمدن

صبح موها را اتو كردن زمان بر تر است و يا يك روسري و يا مقنعه خوش رنگ پوشيدن و چادر را روي آن فيكس كردن

از شب فكر كردن به اينكه فردا چه لباسي بپوشيم سخت تر است و يا دانستن اينكه فردا هم مثل هميشه چادر به سر خواهيم كرد


اشتراک گذاری این مطلب!

گاهي يادمان مي رود اهم و مهم كنيم!

14ام دی, 1392

اخبار بيست و سي يكي از مورد علاقه ترين برنامه هايي است كه در خانواده ما ديده مي شود

حدود يكي دو هفته قبل اخبار را با همسرم مي ديديم كه خبر درمان  يك پلنگ مجروح پخش شد

آقاي همسر به قدري عصباني شد كه تابحال چنين برافروخته نديده بودمش

مي گفت آدم در مملكت كم داريم كه پلنگ را مداوا مي كنند، مي گفت اين همه مجروح، معلول، سالمند، از كار افتاده، بيمار خاص، نيازمند و … در مملكت وجود دارد كه از پس مخارج يك بيماري ساده بر نمي آيند و بيماري مي ماند و مزمن مي شود آنوقت مي روند سراغ درمان يك حيوان آن هم به بهانه نادر بودنش

مي گفت نمي گويم مخارج درمان اين افراد را صفر كنند و به صورت رايگان درمانشان كنند اما مي توانند هزينه ها را پايين بياورند حداقل براي اين دسته از افراد

مي گفت همينها هستند كه چرخ اقتصاد مملكت را مي چرخانند نبايد وقتي درمانده و ناتوان بودند رهايشان كنيم

مي گفت يك عده اي رفتند و براي آزادي اين مردم جانشان را گذاشتند و با مجروحيت برگشتند حالا يكي يك بار هم سلامشان نمي كند

مي گفت يك عده اي رفتند و كلي از قِبَلِ جبهه رفتنشان دكان باز كردند يك عده اي هم مانده اند كنج خانه اشان و بدون درآمد با بيماري مي سازند….

خلاصه كلي حرف زد تا عصبانيتش خوابيد و آرام گرفت

ديدم راست مي گويد واقعا هم همين طور است

امروز در وبگردي هايم مطلب مشابهي را ديدم كه درد دل يك جانباز را روايت مي كرد

ادامه »

من چقدر نگراني دارم...

8ام دی, 1392

قبل نوشت:

با وجوديكه همسرم آدم بسيار مذهبي است، سرش به كار خودش است و تنها دلخوشي اش خانواده اش و فاميل هايش هستند و البته من

با وجوديكه تفريح ما شاه عبدالعظيم رفتن و زير بازارچه يك ساندويچ چركولك فلافل خوردن است

با وجوديكه تلويزيونمان از روي شبكه نسيم و البته اين شب ها امپراتور بادها تغيير نمي كند

با وجوديكه ضبط ماشينمان هميشه روي راديو پيام تنظيم است

اما باز هم گاهي نگران مي شوم

نگران دوستان كم فهم و بدفهم و خاله خرسه اي كه ممكن است سركار داشته باشد

نگران بدحجابي هايي كه خيابان هاي تهران را به سالن مدلينگ تبديل كرده اند و جلوي چشمان همسر جوان من رژه مي روند

نگران روزي حلالي كه شايد مخلوطش كند به حرام براي راحتي بيشتر من و زندگي دنيايي مان

اين روزها نگراني هايم بيشتر هم شده

از تبلتي كه خريديم نگرانم

از اي دي اس الي كه داريم و گاهي با آن ايميل هايش را چك مي كند

از تانگويي كه دانلود كرده براي نصب روي موبايلش

از رايتلي كه براي من خريده تا از قافله تكنولوژي عقب نمانم

حتي گاهي پوشيدن كاپشن چرم و شلوار كتانش هم مرا نگران مي كند

نمي دانم زنان سرزمين من هم همين قدر نگراني دارند يا من زيادي مته به خشخاش گذاشته ام

***

قبل تر نوشت:

همكلاسي داشتم در دبيرستان -رابطه امان در حد سلام و عليك بود- چند وقت قبل شنيدم خودكشي كرده

بعدها كه جوياي چرايش شدم گفتند

متاهل بود، پسر دو ساله اي هم داشت، يك زن مجرد از فاميل گاه گاهي مهمانشان مي شد بعدها با شوهرش ازدواج كرد و مرد طلاق همسر را داد، بچه را هم مرد برداشت و نمي گذاشت زن ببيند، زن كه خود را در آخر خط ديده بود، در حمام خودكشي كرده…

حتي چهره اش را به خوبي يادم نيست آخر مال سال هاي خيلي قبل است اما همه اش نگرانم

و چنين قضايي را اين روزها زياد مي شنويم

پايه هاي زندگي مشترك اين روزها سست است و براي استحكام آن بايد كاري كرد

من يك زنم و نگراني هاي زيادي دارم


****

28 آذر فيلتر شدن وي چت راي آورد

الان هم يك هفته اي هست كه ديگر نمي شود با وي چت كار كرد

شنيدم درباره دلايل فيلتر شدن آن گفته اند:

«به دلیل اینکه نرم‌افزار وی‌چت علاوه بر جمع‌آوری کلیه اطلاعات موجود در گوشی‌های کاربران و رصد ارتباطات اعضاء، حریم خصوصی آنها را نقص نموده و در عین حال این نرم افزار عامل انتشار بسیاری از محتواهای مجرمانه غیراخلاقی و مستهجن که برای نوجوانان ضررهای جبران ناپذیری را به‌دنبال داشته و به خاطر آسیب‌های اجتماعی بسیار زیادی که برای جامعه در بر داشته و دارد و همچنین به لحاظ اینکه ایجادکنندگان این نرم افزار در خارج از کشور قرار داشته و به هیچ وجه پاسخگوی تخلفات خود و شکایات خانواده های زیان دیده نبوده و نیستند؛ بنابراین کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه در اجرای درخواست‌های متعدد خانواده های آسیب دیده ناچار به فیلتر و مسدود سازی نرم افزار مذکور گردیده است.»

در پایان این توضیحات خطاب به کاربران گفته شده که « شما می توانید از سایر نرم افزارهای مشابه داخلی برای جایگزینی ارتباطات صوتی، متنی و تصویری و ویدئوی کم‌هزینه استفاده کنید.»
***

خدا را شكر يكي از نگراني هايم كم شد اما باز هم نرم افزارهايي هستند كه جايش را بگيرند…
اشتراک گذاری این مطلب!

طرح/ راه حل شما براي چنين موقعيتي چيست؟

23ام آذر, 1392

چند روز قبل در مترو يكي از دوستان قديمي ام را ديدم

نشسته بود روي زمين، سرش را تكيه داده بود به درب مترو و اشك مي ريخت

اولش فكر كردم اشتباه مي كنم

بعد كه خوب دقت كردم خودش بود، سميرا

شوق ديدنش در دلم پر كشيد كه يك دفعه يك حس، مثل خوره افتاد به جانم كه شايد درست نباشد و يا دوست نداشته باشد در اين حال ببينمش

عقب كشيدم…

بعد فكر كردم شايد مشكلي داشته باشد و كمكي از من بر بيايد

خلاصه كنارش رفتم…

***

مي گفت:خسته شده،

از صبح هنوز آفتاب نزده مي رود سركار و شب آفتاب غروب كرده بر مي گردد خانه

مي گفت گاهي حتي لباس عوض نكرده، جلوي گاز و سينك ظرفشويي است

مي گفت همسرش اصلا مراعات نمي كند

موقع قسط و قرض و اجاره يادش مي افتد من هم حقوق مي گيرم و پول دارم زماني هم كه از سركار بر مي گردد دست به سياه و سفيد نمي زند

مي گفت: خانواده، فاميل و دوستانش در اولويت زندگي اش هستند و اولويت من دست چندمي است

گلايه مي كرد كه گاهي فاميل هايش را دعوت مي كند و چند روزي حتي گاهي چند هفته مي مانند و در اين مدت من كه از صبح سركار بوده ام و به اين دلخوش كه بروم خانه ام و آرامشي پيدا كنم رخت و لباسي عوض كنم و دوشي بگيرم باز هم بايد حجاب داشته باشم و شام درست و حسابي درست كنم

مي گفت اين موضوع بماند اما آخر سر هم كه مهمان مي رود كلي قشقرق به پا مي كند كه چرا به مهمان اخم كردي و خوب پذيرايي اش را نكردي

مي گفت همين طوري كه در خانه كار نمي كند اما مهمان كه مي آيد بدتر هم مي شود انگار كه بخواهد نشان دهد رئيس خانه اوست فقط دستور مي دهد و فكر مي كند وظيفه من فقط رفع و و رجوع خرده فرمايشات اوست

مي گفت هيچ تفريحي ندارم، هيچ كاري براي خودم انجام نمي دهم، فقط شده ام كارمند دولت و خدمت كار آقا و دوستان و فاميل هايش

****

هيچ حرفي براي تسلايش نداشتم

نتوانستم دلداريش بدهم چون بنظرم شرايط سختي بود

فقط گوش دادم و هي تكرار كردم انشاء الله درست مي شود…

***

گمان مي كنم زن هاي زيادي در جامعه ما هستند كه شرايط سميرا را دارند

نمي دانم براي تغيير اين وضعيت بايد چه كاري انجام داد و چه تدبيري انديشيد

اما

كاش خانواده ها به پسرهايشان ياد مي دادند كه

زن و همسر بايد اولويت اول آنها باشد

بايد بدانند وقتي يك زن همپاي يك مرد در بيرون از منزل كار و تلاش مي كند او هم بايد نه كه همپا اما مراعات وضعيت او را در خانه بكند

بايد شرايط يك زن شاغل را بفهمند زن شاغل فقط يك حساب بانكي نيست كه هر ماه سود ماهانه اش واريز شود او هم يك انسان است، آستانه تحمل دارد، آرامش و آسايش نياز دارد…

***

خداوند به همه ما كمك كند انشاء الله

***

احتمالا شما خودتان و يا اطرافيانتان اين شرايط را با درجه هاي كمتر و بيشتر پش رو داشته ايد، چه راه حلي براي چنين موقعيت هايي پيشنهاد مي كنيد؟

پاسخ هايتان را براي ما بفرستيد.

اشتراک گذاری این مطلب!

بيشتر از اين چه مي خواهيم؟!

19ام آذر, 1392

آیت الله بهجت از مرحوم آقای قاضی (ره) نقل می کردند که:

«اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد مرا لعن کند! »

 

بعد نوشت:

افرادي را مي شناسم كه براي طي كردن راه صد ساله در يك شب، به دنبال اساتيد و مرشد و … هستند

كساني را هم مي شناسم  كه به دنبال اسم اعظم خداوند و اذكار خاصه مي گردند

گاهي حتي احضار جن و ارواح مردگان براي سوال از آنها…

در حالي كه راه اينقدر راحت و آسان است

اشتراک گذاری این مطلب!

نامه اي به تو اي عزيز جان مادر...

18ام آذر, 1392

و خداوند مادر را _ مرا _ جرعه ای از عطوفت خاصه اش نوشاند تا صبور باشد و حلیم , مهربان باشد و مجاهد.

و فرزند را _ تو را _ امانتی گران بها قرار داد ،پر از شکوفه های امید و سرزمینی به وسعت فطرت پاکی که بر آن خلق شدی , تا من با باورها و بلد ها و نابلدهایم تلاش کنم تا تو را انسانی به سمت کمال بپرورانم.

writing

حالا من ، پسر جان ! مادر سیزده ساله ای هستم که هزار خطا کرده ام در این راه ، و تو عزیز مادر سیزده سالگی ات را با خنده ها و شادمانی زایدالوصف ات تمام می کنی و قدم در سال بعدی عمرت می گذاری ، شاید فارغ از تمام دغدغه هایی که هر روز در قلب من بیشتر از قبل می شود و عشقی که عجیب بی نهایت است.

میوه ی دلم برای من کارنامه ی درخشانی که امروز از معاون آموزشی ات گرفتم خیلی با ارزش است اما خودت خوب می دانی که دل مادرت از تو توقع دیگری دارد . در کنار بیست های ردیف شده ای که برای شان زحمت کشیدی یاد بگیر برای بیست های اخلاقی هم مجاهده لازم است ، برای رسیدن به آن قله ی بزرگ بندگی خدا ، خیلی بیشتر از این روزها و شب های تلاشت باید کار کنی .

تولد تو مقارن شد با چند اتفاق خوب ، هر مادری دوست دارد برای این اتفاقات خوب فلسفه ببافد هر چند تاثیری هم در روند تربیتی فرزندش نداشته باشد. اینکه در ساعات اولیه روز  ولادت پیامبر صلوات الله علیه و آله و سلم و امام صادق علیه السلام دنیا آمدی و بامداد بلندترین روز سال و سالروز شهادت مردی که اسطوره ی سال های نوجوانی من بود ؛ شهید چمران!

حالا امسال ، برای اولین بار دلم می خواهد برایت بگویم که چه اندازه دوست دارم به جای این مردان بَزَک کرده ی غربی و جومونگ های شرقی و اسطوره های ورزشی و خوانندگان و بازیگران ، الگوی تو ، مرد روبروی دیدگانت و افق نگاهت فقط هم او باشد. یک مجاهد در راه خدا که علم را با عملش مزین کرد  و ایمانش را با علمش !

جگر گوشه ام ، در این روزگار که به هر بهانه ای ممکن است از هر جایی الگو بگیری سخت حواست باشد که دین و سرزمین ما خود مهد هزار هزار اسطوره است. خیلی دور نمی روم که خودت هم به مدد  کتاب های نوجوانی من و آلبوم عکس های سالهایی که هم سن و سال این روزهای تو بودم ، و کتاب هایی که پدر برایت هدیه می آورد ،خوب می شناسی شان . از عشقت به شهید تجلایی و برونسی تا ارادتت به شهید بابایی و صیادشیرازی . از حافظه ات که پر شده از داستان های شاهنامه و حکایت های سعدی تا علاقه ی بی اندازه ات به اشعار حافظ و مشاعره های طولانی… اینها مرا خوشحال می کند اما حق دارم در آغاز فصل جدیدی از عمر گرانبهایت نگران تو باشم.این نگرانی را از سر مهر از من بپذیر ، بگذار مادری ام را بکنم همانطور که من تو را برای بچه گی ها و بازی ها و شیطنت هایت آزاد می گذارم.

چراغ خانه ام ، از بوسه های سفت و سختت تا بداخلاقی های تحمل ناپذیرت ، همه را به جان می خرم اما از تو می خواهم مرا با همین حرف ها و به قول خودت نگرانی ها بپذیر . دلشوره هایم برای نمازهای دیر شده ات را به حساب کلانتر بودن نگذار ، مراقبت از نوع خوردنی هایت را هم به حساب خانم ایمنی بودن!

پسر احساساتی و سخت ِ من ، با من بساز ، من تو را نه برای خودم که والله برای خدا می خواهم… به اشک هایم رحم کن ، به چشم هایی که همیشه در پس هر دعا جاده ی آینده ی تو و همه ی فرزندان شیعه را غبار می روبد .

مایه ی افتخارم ، درس بخوان اما نه آن علم که تو را از خدا دور کند و غرور و نکبت گریبانت را بگیرد . هدف داشته باش و از همین حالا برای هدف والایت تلاش کن. و بدان دعای مادر همیشه بدرقه ی راه توست.

هزاران هزار شکر که خدا تو را به من داد تا لذت داشتن موجودی عجیب و دلنشین را تجربه کنم…برایت از خدا بندگی خالصانه ی خودش و خدمت به خلقش را می خواهم.

جان ِ مادر دوستت دارم .

منبع : ابناء الهدی

اشتراک گذاری این مطلب!

ای تکرار مظلومیت هابیل! و‌ ای آینهٔ تنهایی یحیی!

17ام آذر, 1392

ای تکرار مظلومیت هابیل! و‌ ای آینهٔ تنهایی یحیی!


کوچه کوچهٔ دل‌ها به یاد توست که با کتیبه‌های سوگ، سیاه‌پوشند.


آسمان در آسمان، قصیدهٔ غربت تو را تکرار می‌کند و خاک خاک، ترجیع‌بند مظلومیت تو را به زمزمه می‌نشیند.

 

کران تا کران هستی به چشمانت تعظیم می‌کنند و ساحل به ساحل دریا‌ها بر لبان خشکیده‌ات بوسه می‌زنند.


شفق از آن لحظهٔ سرخ تاریخ به حرمت تو به خون نشست و غروب، به پیکرخونین تو اقتدا کرد و به سرخی گرایید.

 

مظلومیت، بزرگ‌ترین نشانهٔ توست و غربت، شناسنامهٔ نسلی که تو به آن افتخار می‌کردی.


تنها‌ترین لحظه‌هایمان با یاد تنهایی تو آرام می‌گیرند و غمبار‌ترین روز‌هایمان با خاطرهٔ داغ تو به تسلی پیوند می‌خورند.

 

چشم‌هایت چقدر زیبا بود وقتی از فراز نیزه، کودکان را نوازش می‌کردی و لب‌های ترک خورده و خون آلودت‌‌ چه بی‌صبرانه ‌‌کاروان را دعا می‌کردند.

 

زمزمهٔ آیه‌های قرآن تو از بلندای نیزه، تکرار تلاوت حرا بود بر مردمی که جهالت، فراموشی‌شان شده بود و غفلت، بی‌خویشی را بر جانشان حاکم ساخته بود، از فراز آن منبر خون چکان، چقدر با حزن آیه‌هایی را تلاوت می‌کردی که روزی جد بزرگوارت امین مکه، برای آن سنگ به دندانش زدند مثل تو که از پیشانیت قطرات زلال خون بر خاک می‌چکید.

 

آیه‌هایی را ‌می‌خواندی که روزی پدرت برای پاسداری از آن، در شبی مه گرفته و سیاه در بستر مرگ خوابید؛ مثل تو که در بستری از شهادت با پیکر بی‌سر آرام گرفتی.

 

آیه‌هایی را تلاوت می‌کردی که روزی مادر پهلو شکسته‌ات به حرمت همین آیه‌ها، دست تو و برادرت را می‌گرفت و در کوچه پس کوچه‌های بی‌کسی در پی هم‌صحبتی، خانه‌های مدینه را می‌کوبید و تو می‌دیدی که چگونه هیچ کس در به روی دختر پیامبر (ص) نمی‌گشاید.

 

این آیه‌های روشن برای تو آشناست. برای تو که برادرت را در بستری از مظلومیت یافتی با لخته‌های جگر در خانه‌ای که جغد شوم فتنه در آن آشیانه کرده بود.


بر فراز نیزه قرآن تلاوت می‌کردی و هستی را به شهادت فرا می‌خواندی که:


به کدامین گناه…؟

سيد حبيب حبيب پور

 

اشتراک گذاری این مطلب!

زينب هايي از جنس زنان ايراني!

13ام آذر, 1392
نمی توانست روی پا بایستد. دستش را گرفت به دیوار و کورمال کورمال، خودش را رساند به آشپزخانه. شیر آب را باز کرد و چند مشت آب به صورتش زد. لیوانی آب از توی جا ظرفی برداشت و آن را از آب پر کرد و نزدیک لبهایش برد. دست هایش می لرزید. خوابی که دیده بود، دلش را پر از تشویش و اضطراب کرده بود.
مهتاب، آشپزخانه را روشن کرد. چشمش افتاد به شیشه ترشی کنار پنجره.
مادرت بمیرد! یادت رفت شیشه ترشی را با خودت ببری!
آستین هایش را بالا داد و وضویی گرفت. رفت و سجاده اش را باز کرد.
التماس دعا!تسبیحش را از وسط جانماز برداشت و به مصطفی نگاه کرد.
عاقبت به خیر بشی مادر!
صدای خنده مصطفی توی خانه پیچید.
عجب دعای مشتی کردی مامان!
زن، بلند شد و قامت بست. نفهمید چند رکعت خوانده. کمی مکث کرد. سلامش را داد و بغض کرده سرش را گذاشت روی مهر. سعی کرد، قیافه مصطفی را جلوی چشمانش بیاورد.
منم برای شما یک دعای خوب می کنم!
زن، لبخند زد و گفت: «چه دعایی؟!»
مصطفی، دستی به ریش های مشکیش کشید و گفت: «این یک راز است! بین من و خدا! اما دعای خوبیست ها! خیالتان جمع!»

ادامه »

خانم عزيز سكوت و تحمل ممنون!

12ام آذر, 1392
دو سال قبل بود تقریباً؛ نشسته بودم در صندلی عقب تاکسی پشت سر راننده. هر چه خودم را می چسباندم به در و جا به جا می شدم، فایده نداشت. مشخص بود که از سر عمد است نه تنگی جا. برای اولین بار تصمیم گرفتم تا آخر مسیر این بیمار را تحمل نکنم. عزمم را جزم کردم و یکهو صدای خودم را شنیدم که گفت: “آقای راننده بی زحمت نگه دارین این آقا شعور نشستن تو تاکسی رو ندارن می خوان پیاده بشن.” راننده مانده بود چه کار کند، باقی مسافرها هم صدایشان درنمی آمد. خودم هم که از درون داشتم می لرزیدم. صدای قلبم را می شنیدم حتی. یکهو مردک با کمال پررویی برگشت گفت: “مگه من چی کار کردم؟"، گفتم: “نگید چی کار کردین، بگید چه غلطی کردید. آقا نگه دار پیاده میشن.” راننده نگه داشت و مردک پیاده شد.

این اولین باری بود که در برابر این حرکات زشت سکوت نکرده بودم و تا آخر مسیر حرص نخورده بودم و همش در دلم دعا دعا نکرده بودم که زودتر برسیم و از شر این آدم راحت شوم. بعدش هم تا خانه گریه نکرده بودم و دست هایم نلرزیده بود. هم خودم را خلاص کرده بودم و هم مطمئنم که دفعه بعد اگر بخواهد همچین بلایی سر خانم دیگری دربیاورد، کمی تردید می کند و می ترسد که مبادا دوباره آبرویش برود.

نوشته شيما علي آبادي
اشتراک گذاری این مطلب!

شما دوست داشتيد در بچگي چه كاره شويد؟

9ام آذر, 1392

قبل نوشت:

خيلي سال قبل منظورم بچگي نيست شايد دوره راهنمايي دوست داشتم پزشك شوم و خانم دكتر صدايم بزنند.

وقتي رفتم دبيرستان و رشته رياضي خواندم دوست داشتم در دانشگاه استاد فيزيك شوم

بعد كه دانشگاه آزاد فيزيك محض قبول شدم فكر كردم به آرزويم رسيدم اما چرخ روزگار چيزي ديگري نشان داد

بعد يك مدت آمدم حوزه، و عزمم را جزم كردم براي كرسي استادي منطق

حالا كه ديگر درس و دانشگاه و حوزه ندارم شده ام خبرنگار

در دفتر يك مجله كار مي كنم

اين همان داستان معروف است درباره انداختن يك سيب به بالا و هزار چرخ زدن تا به پايين رسيدن

***

ادامه »

اگر مهربانيت را سپاس نگفت دلگير مشو

6ام آذر, 1392

قبل نوشت:

چند وقت قبل براي يكي از آشنايان چادري دوختم.

پارچه فروش كم گذاشته بود و نيم متري پارچه كم فروخته بود، هر كجا مي برد خياط ها نمي دوختند

مي گفتند پارچه كم است در نمي آيد

گران هم خريده بود و پارچه اش عجب اعلا بود

مستاصل كه چه كند گفتم بده برايت در مي آورم

دو روزه بريدم و دوختم و اتو كردم و دادم دستش

اما دريغ از يك تشكر يك مرسي يك دستت درد نكند خشك و خالي

كلي دمق بودم تا متن زير را ديدم

****

 

اگر کسی تو را با تمام مهربانیت دوست نداشت …

دلگیر مباش که نه تو گناهکاری نه او !!!

آنگاه که مهر می ‌ورزی مهربانیت تو را زیباترین

معصوم دنیا می‌کند …

پس خود را گناهکار مبین !!!

من عیسی نامی را می شناسم که ده بیمار را در یک

روز شفا داد …

و تنها یکی سپاسش گفت !!!

من محمد نامی را می شناسم که جان خویس را درراه مهربانی و دانایی به خطر انداخت

وکسی سپاسش نگفت!!!

ومن خدایی می شناسم که ابر رحمتش به زمین و زمان باریده …

یکی سپاسش می گوید و هزاران نفر کفر !!!

پس مپندار بهتر از آنچه عیسی ، محمدوخدایشان را سپاس گفتند …

از تو برای مهربانیت قدردانی می کنند !!!

خوبی دلیل جاودانگی تو خواهد

پس به راهت

ادامه بده

اشتراک گذاری این مطلب!

يك حسرت نفرت انگيز!

7ام آبان, 1392
الان همون حسرت تلخ بی معنی و مزخرف دوباره اومده سراغم! اینکه با تمام عشقی که به زن بودنم دارم کاش یه مرد بودم! اونوقت می تونستم به هر جایی هروقت که بخوام برم، می تونستم شب برم تو خیابون و کنار خطی که ماشینا حرکت می کنن راه برم، می تونستم قبل از اذان صبح تو یه خیابون دنبال صدای اذان بگردم و بین الطلوعین تو کوه به آسمون نیگا کنم و هزارتا تونستن دیگه که محدودیت زیبای زن بودن بهشون شکوهی میده که اگر می داشتمشون شاید برام هیچ جذابیتی نداشتن!

ولی می دونم زن بودن بهم فرصتی میده که بدون همه اون کارا رشدی داشته باشم که هیچکدوم از اونا برام فراهم نمی کنن. زیبایی زنانگی به جزئیاتیه که فقط از این زاویه می بینی، به دنیای رنگی و پر از خاطره ای که فقط من می تونم داشته باشم. آمنه همیشه می گفت زندگی مردا مثل یه عکس سیاه و سفید می مونه و زندگی ماها درست مثل یه عکس رنگی و پرنشاط؛ واقعا راست می گفت آمنه. ما پر از رنگیم و آزادی و آزادی زنا به محیط سازیشونه، هیچ مردی نمی تونه اونطور که ما زنا محیط رو می سازیم، بسازه!

تمام محیط اطراف پره از رنگ و بوی زنانه…

من عاشق رنگای خاص زن بودنم و البته آزادی و آزادگی که تو این فضا برام مهیاست. به نظرم زنا آزادترین موجودای دنیان، حتی اگه نتونن تو هر ساعتی که بخوان برن کوه و خیابون!

نوشته سحر دانشور
اشتراک گذاری این مطلب!

جاي خالي دست هاي متفاوت در شهر!

4ام آبان, 1392

این روزها که از خانه بیرون میروم، این روزها که توی تاکسی مینشینم، این روزها که به نانوایی و سبزی فروشی و سوپر مارکت و داروخانه و هر جایی که پا میگذارم، جای خالی چیزی آزارم میدهد. جای خالی چیزی که انگار هرچه تلاش میکنند تا با رنگ و لعاب و زرق و برق و نقش و نگار آن را بپوشانند، همچنان نبودنش توی ذوق می زند.

زن هایی که دست هایشان به طرفم دراز میشوند تا نسخه را بگیرند یا از شاطر نانوایی پول بگیرند یا به راننده تاکسی کرایه بدهند و یا آمده اند شیر و ماست و تخم و مرغ بخرند، فرق کرده اند، دست ها دیگر آن دست های قبلی نیستند. آن دست هایی که من و همه ی شهر دوستشان داشتیم. دست هایی با انگشتان و ناخن های جورواجور و متفاوت اما ساده و خودمانی و بدون نقاب. یکی بلند و کشیده و نازک، آن یکی کوتاه و بانمک و دوست داشتنی. یکی ظریف و استخوانی و آن یکی تپل و مهربان.
این روزها همه ی دست ها شبیه هم شده اند. همه ی انگشت ها ی بیشتر زن ها مجبورند بار سنگین و سخت ناخن های مصنوعی و کاشته شده را تحمل کنند، چرا؟ مگر همین دست ها و انگشت های خودمان چه عیبی داشت؟این روزها تنها تفاوت دست های هم جنسان من نقش و نگار و رنگ  روی ناخن هاست.
آی زن ها، جای خالی دست های ساده و خودمانی و مهربانِ تان در شهر حس میشود.
نوشته فاطمه در وبلاگ رودر رو
اشتراک گذاری این مطلب!

وقتي براي مرخصي گرفتن برنامه ميچيني و خودش جور مي شود!

23ام مهر, 1392

صبح كه مي آمدم دفتر مجله

در مترو فكر كردم براي رسيدن بهاعمال عرفه چند ساعتي زودتر تعطيل كنم

گفتم يك مرخصي كوتاه دو ساعته مي گيرم و حدود يك از دفتر مي زنم بيرون

كلي ذوق كردم

فكر كردم خوب است اينطوري هم به دعا مي رسم و هم مي توانم با رو بنه سفر را جمع كنم

از مترو كه خارج مي شدم بسم الله گفتم

و دعا كردم كه خدا كمك كند و به زمانم بركت دهد براي اينكه بتوانم كارهايم را زود جمع و جور كنم

با جديت كارم را شروع كردم،

فكر كردم خب مراسم صبحانه خوران هم كه ندارم وقتم تلف شودپس كلي جلو مي افتم

بيش از دو ساعت كار را در نيم ساعت انجام دادم

براي خودم هم باورش سخت بود، هم دقتم بالا بود و هم سرعت عملم

حدود هشت و نيم آمدند درب اتاق را زدند كه

امروز اداره براي دعاي عرفه ساعت 12 تعطيل است

و من در سرخوشي غرق شدم…

اشتراک گذاری این مطلب!

من به زور چادری شدم

12ام مهر, 1392

تقریبا همه حداقل یکبار زمین خوردند چه خانم چه آقا، اما خدا به من لطف کرد و من زمین نخوردم و حتی چادرم هم گلی نشد.

تا جایی که یادم هست به زور چادری شدم! خیلی خیلی به زور … !

 

خاطرم هست از اول ابتدایی با خواهرم مدرسه که می رفتیم، او از من بزرگتر بود و چادر سر می کرد و من همیشه حسرتش را می خوردم. از تابستان سال دوم شروع کردم خواهش و تمنا که من هم چادر می خواهم. اما چون از نظر مادرم هنوز خیلی کوچک بودم و توانایی جمع و جور کردن چادر را نداشتم مدام وعده می دادند که باشد برای بعد از سن تکلیف!

مدرسه ها باز شد و علی رغم تمام تلاش هایم خبری از چادر نشد!

یک شب عمه و دختر عمه ام به خانه مان آمده بودند، دختر عمه ام چادر نو خریده بود. همانجا سر کرد و چادر قدیمی ش در خانه ی ما جا ماند!

آن شب فکری به ذهنم رسید. می دانستم پدر و مادرم حساس هستند که از وسایل دیگران بی اجازه استفاده نکنم. من هم با علم به این حساسیت، صبح چادر را بدون اجازه برداشتم و با خواهرم باهم رفتیم. بیرون از خانه چادر را سر کردم. خوب یادم هست وقتی کنار خواهرم با چادر راه می رفتم چنان احساس بزرگی می کردم که حقیقتا متصور بودم روی ابرها راه می روم!

تا اینجا نصف نقشه ام عملی شده بود.


هنگام برگشت، با چادر وارد خانه شدم. پایم را محکم زمین گذاشتم و گفتم تا وقتی برایم چادر تهیه نکنید با این چادر خواهم رفت!

 

و از فردای آن روز تا به حال رسما چادری شدم. با چادر خودم!

امیدوارم به حق آبروی حضرت زهرا(س) تا ابد برای هم آبرو باشیم..

اشتراک گذاری این مطلب!

آويزون خدا!!

7ام مهر, 1392

درباره موبايل سرچ مي كردم كه به  وبلاگ آويزون خدا رسيدم،

آنقدر از نام وبلاگ خوشم آمد كه نام پست را هم همين انتخاب كردم.

ادامه »

داستان/ قاصدك

7ام مهر, 1392
امروزپنج شنبه آخرین روز از تابستان است. ساعت ده شب
من عاشق پائیزم الان هم تنها نشسته ام و به این فصل فکر می کنم. به تمام زیبایی هاش. دیروز سر میز صبحانه به سمانه گفتم: «دیشب هوا خیلی سرد شده بود. تا صبح زیر پتو بودم، پاییز داره می رسه باید لباسهای گرم را آماده کنیم.»

سمانه ابروی ش را بالا انداخت و به مامان اشاره زد، یعنی هیچی نگو. به پشت سرم نگاه کردم مامان در حالی که فنجان چای را زیر شیر کتری گرفته بود شانه هایش تند تند تکان می خورد. وقتی به طرفم برگشت ردی از اشگ روی گونه اش راه افتاده بود. همه فهمیدیم باز یاد دایی کرده. پس در سکوت صبحانه را خورده نخورده از خانه زدیم بیرون.

میگن پائیز بهار هنرمندان است و سر مست شان می کند. خدایی در خانه ما عزیزترین فصل سال است. کاش مامان یک امسال را یاد دایی نمی کرد و می گذاشت بعد از خوردن صبحانه با همان حس و حال از خانه بیرون بزنیم، در خیابان از صدای خش خش برگهای زیر پا مانده و دیدن رنگ های گرم آن لذت ببریم و به جای هق هق گریه اش صبح را با صدای غار غار کلاغ هایی که روی درخت کاج لانه کرده اند شروع کنیم. تا هر کدام به تناسب هنرمان سر شوق بیاییم وآثاری خلق کنیم. البته همه ما غصه اش را می خوریم، اما سمانه بیشتر. شاید چون دختر بزرگ خانه است. او در مقابل اعتراض بچه ها به وضع موجود می گوید: «فکر کنید ما چهار خواهر و برادر بشیم سه تا! یعنی یکی مان این میان گم شود. خودتان را جای مامان بزارین. سال ها با دلتنگی؛ چشم به راه منتظر بنشینی و روزی صد دفعه از خودت بپرسی آیا عزیزت زنده اس؟ اگر زنده است زن و زندگی تشکیل داده؟ نکنه مثل یک تکه گوشت توی یکی از همین آسایشگاه ها خوابیده؟ نکنه به خاطر معلولیت ش نخواسته کسی را به زحمت بندازه و آدرسی از خودش نداده؟ یا حافظه اش را از دست داده ودر کنجی چشم به راه مانده. بهترین شکلی که بخواهی اعصاب ت را آرام کنی اینه که؛ بگی شهید شده و بهترین جای دنیا نصیبش شده. بعد؛ تازه دلت بگیره از این که دیگر نمی توانی او را ببینی . با گریه بخوابی و فردا صبح روز از نو روزی از نو.»

ادامه »

شروع شد، مثل هر سال، بدون تأخیر...

3ام مهر, 1392

مهر رو میگم!!!
خوب بعد از خوش گذرونی تابستان، باید دوباره شروع کنی، می دونی این راهیه که باید تا آخرش بری، حالا که قراره وقت بذاری، چرا الکی چیزی رو که همه می گن با ارزشه، هدر بدی، پس یه جوری شروع کن و ادامه بده که آخرش خیالت راحت باشه. پس درستش اینه که خودت رو کاملاً آماده کنی و نهایت تلاشت رو بکنی تا از کلاس و معلمت استفاده کنی، چند تا نکته هست که می تونه کمکت کنه، بد نیست یه نگاهی بهشون بندازی:
1) سعی کن با علاقه بری سر کلاس، حتی اون درسی رو که شدیداً ازش متنفری، فکر های منفی تعطیل، بالا خره هر درسی یه خوبی هایی داره، سخت نگیر.
2) اگه مریض شدی، مجبور نیستی بری سر کلاس، این جوری چیزی یاد نمی گیری، استراحت کنی بهتره، البته به شرط اینکه مدام مریض نشی.
3) یکی از مهمترین کار ها، خوب گوش دادنه، یه کم تمرکز لازم داره، خوب گوش کن و خوب  یادداشت بردار!
4) بعضی ها سر کلاس به فکر تکالیف انجام نداده قبلی هستن، بهترین راه حلش اینه که تنبلی رو کنار بذار و به موقع تکلیف هر درس رو انجام بدن.
5) اگه مجبور شدی و غیبت کردی، از هم کلاسیات بخواه که درس اون جلسه رو برات توضیح بدن.
6) یه کم زودتر از خونه حرکت کنی، به موقع می رسی به کلاس، این جوری مطالب رو خوب یاد می گیری، استرس هم نداری.
7) یه جایی تو کلاس بنشین که راحت باشی و مزاحم (از همه نوع) نداشته باشی.
8) اگه معلم مطلب رو یه جوری گفت که نفهمیدی، یه وقت بی خیال نشی و بقیه کلاس رو الکی بگذرونی، سعی کن منظور درس رو بفهمی، اون مهم تره!!! یه کم تلاش می خواد. می تونی از معلمت هم بپرسی.
9) سعی کن همه چیز رو بشنوی، نه فقط اون هایی رو که دوست داری.
10) وقتی معلم می گه یه نکته از درس مهم تره، بهش توجه کن و زیرش خط بکش. البته همه این کارا رو وقتی می تونی انجام بدی که مشغول صحبت کردن با دوستات نباشی.
11) اگه قبل از کلاس، درس رو مطالعه کنی، بهتر می تونی یادداشت برداری کنی.
12) لازم نیست همه کلمات معلم رو عیناً بنویسی، سعی کن فقط نکات مهم را انتخاب کنی. معمولاً مطالبی که روی تخته نوشته می شه، از مهم ترین مطالب هستن. او نا رو حتماً بنویس.
13) اگه از معلم عقب افتادی، یه جایی خالی بذار و بعد از کلاس از دوستات بگیر.
14) خجالت رو کنار بذار و اگه سؤالی داشتی از معلمت بپرس، نگران طعنه و خنده های هم کلاسیات نباش.
15) به سوال هایی که بقیه می پرسن توجه کن، تجربه ثابت کرده می تونی به نکته های خوبی برسی.
16) وقتی معلم از یکی دیگه سوال می پرسه، بی تفاوت نباش و سعی کن به سوال جواب بدی. این جوری هم مطلب رو بهتر یاد می گیری و هم کسل نمی شی. همین! تموم شد، فکر نکنم عمل کردن به اینها ضرر داشته باشه، امتحان کن، موفق باشی.

اشتراک گذاری این مطلب!

آرميتاي هفت ساله اين روزها به مدرسه مي رود

2ام مهر, 1392

آرميتاي هفت ساله اين روزها به مدرسه مي رود

اما بدون پدر…

مي گويند آرمیتابه عمویش گفته است: عمو به من قول بده، وقتی بزرگ شدم و دانشمند شدم، اون وقت آدم بدا اومدن شهیدم کردن، من رو ببر پیش بابام خاک کن! (به نقل از کتاب شهید علم، دفتر دوم، ص 92)


اشتراک گذاری این مطلب!

گاهي بايد بين بد و بدتر يكي را انتخاب كرد

1ام مهر, 1392

دوستان عزيزي كه براي پست دانلود دیکشنری بابیلون به همراه واژه نامه های فارسي

برايمان لينك گذاشتند كه ما شنيده ايم بابيلون يك نرم افزار جاسوسي است

بايد بگويم بله بنده هم اين موضوع را شنيده ام

اما از آنجايي كه متاسفانه  اين نرم افزار بسيار كاربردي است ناگزيز از استفاده آن هستيم

دوستان كه گاهي با زبان تند نقد كرده اند، لطفا به جاي نقد تند راه حل ارائه دهند و يك نرم افزار با همين قابليت ها و غيرجاسوسي معرفي نمايند ما هم حتما آن را معرفي خواهيم كرد.

گاهي بايد بين بد و بدتر يكي را انتخاب كرد.



اشتراک گذاری این مطلب!

انگار کودکی همین است! دلشوره ای با طعم نان و پنیر و سبزی

31ام شهریور, 1392
“همه چیز از اولین مهری شروع شد که دست در دست مادر به یک حیاط بزرگ پا گذاشتم. آنجا کودکانی بودند که هم لباسشان و هم طرز نگاهشان به هم مثل من بود. مثل من کوچک بودند و انگاری مثل من می ترسیدند!
همه چیز از اولین مهری شروع شد که مادرم برای اولین بار مرا رها کرد و رفت! آن روز هزار سوال در ذهنم بود و قلبم می تپید از غریبی.
همه چیز از اولین مهری شروع شد که غریبه ها دستی روی سرم کشیدند و در پاسخ چشمان اشک بارم گفتند: عزیزم! تو قرار است باسواد بشوی
من پاییز را با مهر می شناسم. مهری که یادآور زیباترین دلشوره کودکانه ام بود. مهری به مهربانی همکلاسی ها و مهری به میزان میزبانی معلم که زبان مادری را به دستانم آموخت. و امروز که به دستانم نگاه می کنم یاد نیمکت های چوبی کلاسمان می افتم که رویش کتاب فارسی و ریاضی و تعلیمات اجتماعی بود و  توی جامیزش لقمه نان و پنیر و سبزی مادر جان!
انگار کودکی همین است! دلشوره ای با طعم نان و پنیر و سبزی”
اشتراک گذاری این مطلب!

چقدر وقت اضافه براي خدا مي گذاريم؟

30ام شهریور, 1392

چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی ۹۰ دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره! 

چقدر  خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت  می گذره!

چقدر  خنده  داره  که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکرمیکنیم چیزی  به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی میکشه  لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر  خنده  داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما  خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه !

چقدر  خنده  داره  که  سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما   سخنان  قران  رو به  سختی  باور می کنیم!                                                       
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

چقدر  خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به
دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می  گیره  اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم!

خنده داره اینطور نیست؟
دارید می خندید ؟
دارید فکر می کنید؟

این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید
که او خدای دوست داشتنی ست.
آیا این خنده دار نیست که وقتی می خواهید این حرفا را به بقیه بزنید
خیلی  ها  را  از لیست خود پاک می کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به  هیچ چیز اعتقاد ندارند.
این  اشتباه  بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره …….

منبع: وبلاگ انتظار

اشتراک گذاری این مطلب!

سلام بر تو اي امام مهرباني ها...

27ام شهریور, 1392

اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند

جان به قربان تو که حج فقرایی

این جا مشهد است دیار آنان که پرهاشان سوخته آنان که امید به پرواز دارند. این جا مشهد است شهری پر از حس خدا پر از نغمه ی رسول پر از دلگرمی رضا. این جا مشهد است آنان که بوی این دیار را استشمام کرده اند مس از آن روح هاشان را به عرش برده اند عشق شد چند بار مثبت نور؟

اینجا مشهد است اما چه فرق است میان شیعه و محب؟ من نیز میان بال های انبوه فرشتگان میان آدم های شکسته قلب میان زمین خوردگان میان رفعت نشینان میان دردمندان، مریضان، فقیران، میان ایتام، میان اغنیا، میان همه، میان این مردم بی دل می نشینم بر می خیزم و سلامت می گویم

شاید به آبروی خواب معصومانه کودکی در حرم، به پاکی اشک پیری بر ضریح، به اندوه جوانی از گناه پشیمان، شاید مرا نیز بنگری میان این جمعیت، شاید مرا نیز بنگری….

و کسی فریاد می زند یا غریب الغربا! و من سر در گریبان تفکر می کنم و آیا تو با چنین صحن و سرایی غریبی؟ تو آیا با چنین زوار و عاشقانی غربت می شناسی؟ و آنگاه مغز با منطق پیش می رود:

شاید آن روز را گفت که تو بودی و زندان پر زرق و برق مأمون و باز دلم جواب داد: آیا باید غریبانه روی خاک پرپر می شدی  وداغ معرفت و علم ژرفت بر پیکر تاریخ می ماند تا تو را چنین عاشقانی باشد؟ تا تو را چنین طلب کنند؟

و من از کدام درد نگفته ام مویه سر دهم؟ از کدام حرف نگفته ام؟ از کدامین حس غریب؟ و آیا این عاشقان چیزی از یکی شدن با تورا می دانند؟ آیا نمی گویند او رضا بود، که والا مقام بود، ما کجا و رضا کجا؟

اگر تو معشوق ما الگویمان نباشی در تو اگر اسوه الحسنه نبود، اگر قرار نبود چون تو پاک باشیم و عاشق و تیز هوش، پس این چه رسمی است که پیش گرفته ایم؟ پس عاشقی ما چه سود؟ از جانبازی تو چه حاصل؟ و از مویه های ما در حرمت چه نایل؟

من آمدم و در میان موج آدم ها گم شدم خود را از یاد بردم، من و دانشگاه و درس و مسابقات و … تمام من هایم ریخت با نسیم حرمت و منی ماند که یقین داشت عاشقانه دوستت دارد و این بار باز منی تازه منی نو منی عاشق و شیدای تو منی پر داغ منی که از تو فاصله داشت و جنس این فاصله بدخیم بود فاصله ی جاده ها با تاول پاهای پر التهاب در مان می شود فاصله ی ….

و اما فاصله ی من با تو نه با گریه نه با تاول های پر اشک نه با التماس ها التیام نیافت، من آمده بودم اما نه آن زمان که تو بایستی سخنی بگویی پندی دهی معجزه ای نشان دهی و یا دستی بکشی و شفایی دهی و متبرک کنی من آمده بودم اما تو …

مردم آنچنان ضریحت را چسبیده بودند که انگار تو در میان آن آهن های سرد خلاصه شده ای و این مرا رنجور می کرد و بی طاقت…. و من چه غریبانه گریستم بر سنگ های حریمت و چه دردمند سر بر دیوار نهادم و های های لرزیدم

اما فرشتگان چیز دیگری گفتند به من، آنان از تو، از حیات طیبه ات گفتند، اینکه تو هر لحظه با منی و در کنارم و ناظر اشک های بی محاوای من… تو مرا در آغوش عرشی خود داشتی و ….

تو رفته بودی ولی احسان الگویت مانده بود، سیره ات، گفتارت، رفتارت، سخنانت و سکوتت همه بودند و تو نیز جاودانه تر وسیع تر بودی و من در میان هاله ای از شوق می گریستم و این بار با تو وداع نکردم، در آغوشت نگرفتم، سر بر ضریح ننهادم، مشت بر دیوار نکوفتم، از درد هجران نلرزیدم، نترسیدم و از زمانه نرنجیدم…

چرا که تو همراه من تا ناکجا ها هم آمدی و من دیگر غریب نبودم دیگر بی کس نبودم تو همه کسم شدی و من از همه آشنا تر بودم…

ای آشنای غریب میلادت مبارک …

اشتراک گذاری این مطلب!

تهاجم فرهنگي تا كجاها رسيده!

25ام شهریور, 1392

حدود يك ماه قبل همراه با چند تايي از همكاران مشرف شديم مشهد مقدس

به نوعي زيارت كاري نصيبمان شد

چندتايي از همكاران هم ره هم از استان هاي مختلف آمده بودند

يكي از استان ها خانمي بود كه دختر و ژسرش را هم آورده بود.

دختر شلوغ و پرهيجاني داشت كه اصلا نمي شد نگهش داشت

نه با خوراكي  نه با بازي و نه هيچ چيز ديگر نمي توانستي بيشتر از 10 دقيقه آرامش كني كه از در و ديوار (به رغم دختر بودنش) بالا نرود!

هر زمان كه خيلي شلوغ مي كرد مادرش انگار كه شعبده بازي كند يك جعبه كوچك مي داد دستش و انگار كه آبي ريخته باشي روي آتش

ديگر صدايي از دخترك نمي شنيدي

ست لوازم آرايش

و عجيب بچه با آن آرام مي گرفت

حدود 4-5 ساله بود و اين جعبه را كه مادرش به دستش مي داد مي نشست يك گوشه و خودش با خودش بازي مي كرد

لاك مي زد

رژ مي ماليد

گلسر به موهايش مي زد

انگشتر به دست مي كرد

و ….

همه اش هم اسباب بازي بود، يعني لاكش يك ظرف پلاستيكي خالي بود كه شبيه شيشه لاك ساخته شده بود

رژ لبش هم با اينكه قسمت بلايي اش رنگش قرمز بود هيچ رنگي نداشت

انگشتر و دستبند ها هم پلاستيكي بودند

فقط گلسرها قابل استفاده بود

فكر كردم تهاجم فرهنگي تا كجاها رسيده، بچه 4-5 ساله را چه اين حرفها

يكبار كه حرم رفته بودم دعا كردم كه اگر روزي دختر دار شدم آقا و خانم كمك كنند كه خوب تربيتش كنم

مطلب مرتبطي امروز ديدم كه در ادامه مي گذارم اگر خواندن را ادامه دهيد

ادامه »

انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال

24ام شهریور, 1392

 

مدتی است که بازپخش سریال کره ای جواهری در قصر از شبکه نمایش شروع شده است. این مجموعه طولانی ۵۴ قسمتی براساس ماجرای واقعی زنی ساخته شده که اولین و احتمالاً تنها زنی است که نامش در تاریخ به‌ عنوان پزشک خصوصی پادشاه کره ثبت شده‌است. ماجرا در زمان سلسله جوسون می‌گذرد زمانی که جامعه سیستم طبقاتی دارد. دوره ای که مردم کره دچار ضعف های بسیاری از قبیل زندگی گسترده به صورت رعیت و اربابی و یا به قولی طبقه بندی اشرافی و فقیرانه هستند. در میانه این داستان زندگی دختری نقل می‌شود که نه از طریق داشتن ارتباط با سران قدرت بلکه از طریق بخشندگی و برخورداری از روحیه شکست‌ناپذیری، قصد دارد لقب یانگ گوم (یانگوم) بزرگ را از جانب شخص پادشاه دریافت کند.

اگر اغراق نکرده باشیم سریال جواهری در قصر که این روزها دوران پخش مجدد خود را می گذراند، مانند سریال سال های دور از خانه (اوشین) بینندگان ایرانی زیادی را مخاطب خود قرار داده است. بینندگانی که نه تنها از دیدن یانگوم خسته نمی شوند بلکه گاهی او را تحسین می کنند و برایش دل سوزی می نمایند. اما خوب است که به واقعیتی هایی درباره این سریال بیندیشیم!

ادامه »

قهر كرده اي حاجي؟!

24ام شهریور, 1392

قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟

حاجی دیگر نمیخندی …!

چه شده آن لبخندهای دائمت؟

حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود …

سرت را بالا بگیر…

به چه می اندیشی؟

ادامه »

من مث باربی نشدم چون باربی مث من شد

23ام شهریور, 1392

عروسک باربی رو وقتی کلاس سوم بودم شناختم…
دست و پاش ۹۰درجه کج و راست میشد و انگشتای ظریفی داشت..
و این برای من که عاشق چیزهای کوچولو و ظریف (مث خونه کوچیک،ماشین کوچیک) بودم رویا بود…
خونه یکی از دخترهای افه ای فامیل بودیم
که برای آب کردن دل من ، کمد باربی هاشو بهم نشون داد…
باباش وقتی سفرهای دریایی میرفت یکی از اینا رو براش می آورد…
عید اون سال مامانم بعد از اصرار فراوان برام یکی از اونا رو با تمام وسایلش خرید….
اون سال من به تکلیف رسیده بودم و باربی من لباس درست و حسابی نداشت….
مامانم قاطیِ بازی کردن من میشد و میگفت آخه اینکه اینطوری نمیتونه بره بیرون…
و براش یه شلوار و چادر نماز و یه چادر مشکی دوخت با مقنعه….
فکر میکنید چی شد؟
زانوهای باربی ام شکست….
چون با من نماز میخوند و من وقت تشهد برای اینکه روی دو زانو بشینه زانوهاشو تا ته خم میکردم…
و طبعا یک باربی آمریکایی عادتی به دو زانو چهار زانو نشستن نداره و اصلا خمی زانوهاش تا این حد طراحی نشده….
من بعد از اون ۵ -۶ تا باربی دیگه خریدم و همشون بعد از دو روز زانو نداشتند…

مامانم یه کاری کرد که من فک کنم بازیه
ناخناشو با هم کوتاه کردیم چون میرفت مدرسه
لاکاشو پاک کردیم…
موهاشو بافتیم
مث خودم چادر سرش کردم
و نماز جمعه هم میرفت…

مامانم خیلی ساده نذاشت من مث باربی بشم چون باربی مث من شد…


خاطره دختري كه عروسك باربي را دوست داشت

اشتراک گذاری این مطلب!

حرم امام رضا (ع) خیلی بزرگه در مدرسه ما جا نمی‌شه

22ام شهریور, 1392

قبل نوشت: دلم برای رفتن به اردوهای جهادی لک زده است، قسمت هر کس شد برای ما هم دعا کند

***

در روزهای اول در روستای بزرگ «ینگه قلعه» مشغول زیباسازی نمای مدرسه ابتدایی روستا، با استعداد 90 دانش آموز بودیم؛ یکی از کارهایی که باید در حیات بزرگ مدرسه انجام می‌دادیم دیوار 2 در 20 متری حاشیه مدرسه بود که به پیشنهاد یکی از بچه‌های گروه تابلویی برای اجرای ورکشاپ دانش آموزان خود آن مدرسه شد.

خانم‌ها به همراه «امیرحسین» پسر دهیار به سراغ تعدادی از بچه‌های روستا رفتند تا آنها را برای این ورکشاپ دعوت کنند.

خیلی زود ساعت اجرا رسید و دانش‌آموزان از در و دیوار مدرسه سرازیر شدند؛ حتی نوجوان‌های ابتدایی که گله داری می‌کردند با گله‌هاشون وارد مدرسه شدند به طوری که 5 نفری هم نمی‌شد کنترلشون کرد؛ خلاصه بچه‌ها را پای کار آوردیم و بعد از صحبت‌های خانم مقدمی از دانش‌آموزان پیشنهاد خواستم.

هرکس چیزی می‌گفت؛ یکی می‌گفت: گلزار، یکی می‌گفت: جنگل، یکی می‌گفت: چشمه و…

یکی از بچه‌ها گفت: «حرم امام رضا علیه السلام».

فاطمه (یکی از دخترهای خاص و باهوش روستا) بلند شد؛ ابرو هاش رو گره زد و محکم گفت: «نه! حرم امام رضا (ع) خیلی بزرگه، تو مدرسه ما که جا نمیشه».


خاطره ای از دانشجویان طرح جهادی

اشتراک گذاری این مطلب!

بلند مردی بود برای خودش «آقاجان»

21ام شهریور, 1392

قبل نوشت:

سه روز قبل پدربزرگ همسرم به دیار باقی شتافت.

هر زمان می دیدمش یاد آیت الله بهجت (ره) می افتادم.

هم به شکل و شباهت و هم از نظر خلوص و معنویت

بلند مردی بود برای خودش «آقاجان»

خدایش بیامرزد

83 سال داشت و با این حال

خیلی کم حرف می زد، بسیار با نوه ها و نتیجه ها خوب می جوشید، همیشه ذکر می گفت، نمازش را نشسته و در یک جای مخصوص می خواند، عبای نمازش را خودش می شست خودش روی بند رخت می کشید و خودش عطر می زد.

عطرهایش را هم از عطرفروشی سید جواد در بازار رضای مشهد  می خرید، دو بارش را به خودم سفارش داد.

بماند

صبح با همسرم درباره فشار قبر و سوال و جواب های شب اول قبر از آقاجان حرف می زدیم

نظراتمان متفاوت بود

درباره اش سرچ کردم و نتیجه اش را آوردم

در ادامه است نتیجه وبگردی اگر خواندن را ادامه بدهید…

ادامه »

بانوی آب و آیینه

16ام شهریور, 1392

نام‌گذاری هر روز به اسمی ‌یا اتفاقی باعث می‌شود که آن روز حال و هوای دیگری به خود بگیرد؛ روز معلم، روز خانواده، روز مادر و… اما چندسالی است که میلاد دردانه امام موسی‌بن‌جعفر(ع) که سال‌ها قبل از به دنیا آمدنشان امام صادق(ع) مژده آمدنشان را داده بودند، به نام روز «دختر» نامگذاری شده است.

هرچند که این روز به نام کریمه اهل بیت، حضرت معصومه «سلام الله علیها» نامگذاری شده، اما متأسفانه نسل جوان و مخصوصاً دختران ما، شناخت بسیار محدودی ‌از این بانوی گرانقدر دارند.

شاید کمتر به گوش جوانان و بخصوص دختران جوان خورده باشد که امام کاظم(ع) در مورد ایشان فرموده‌اند: “ابوها فداها” همان جمله‌ای که پیامبر گرامی ‌اسلام(ص) به حضرت زهرا«سلام الله علیها» فرمودند و شاید بسیاری از مردم نمی‌دانند که زیارت مزار پربرکت ایشان همان ثواب زیارت مزار پنهان حضرت زهرا«سلام الله علیها» را دارد و حرمشان درهای اجابتی دارد که هیچ‌کس بی جواب نمی‌ماند، باب کرامتی دارد که کسی بی‌نصیبت نمی‌ماند.

ادامه »

همه جا شده آرایشگاه زنانه!

13ام شهریور, 1392

برداشت اول

4سال پیش حالم خیلی گرفته بود وتوخونه بودم دیدم بابام داره لباس هاشو عوض میکنه که بره بیرون ازش پرسیدم کجا میری؟ گفت: میرم که جواب آزمایش رو بگیرم منم گفتم من میرم میخوام حال وهوام عوض شه با اصرار رفتم خلاصه چون غروب بود بدجور تو ترافیک گیر کردم و… رفتم داخل آزمایشگاه دیدم دوتا دختر جوون داخل نشستن با یه وضعی وشوخی میکردن وحواسشون نبود که من رفتم داخل منم اومدم بیرون گفتم که نکنه تازه اومدن وهنوز ساعت کارشون شروع نشده بذار برم بیرون 5دقیقه دیگه بر میگردم به دم در که رسیدم خشکم زد تابلو رو که دیدم نوشته بود انستیتو زیبایی … نگو که اشتباهی رفته بودم داخل سالن آرایش زنونه ای که کنار آزمایشگاه بود …

ادامه »

تو نگاهمان می کنی…

9ام شهریور, 1392

حنان هر وقت زمین می خورد یا اذیت می شود  از کسی یا چیزی یا کاری، برمی گردد و من را نگاه می کند.
که ببیند من هم دیده ام زمین خورده است و اذیت شده است یا نه.
و ببیند من حواسم به ناراحتی و رنجش هست یا نه.
همین که ببیند من نگاهش می کنم، آرام تر می شود و نسبت به آن کسی/چیزی که دارد اذیتش می کند جزع فزعش کمتر می شود…
هرچند دیگران فکر می کنند حنان آنقدرها هم اذیت نشده است که اگر شده بود داد و بیدادش بیشتر بود!!!

***

خدایا!
وقت هایی که از دست کسی یا چیزی یا اتفاقی ناراحت می شوم، وقت هایی که کسی/چیزی اذیتم می کند، کاش برگردم و تو را نگاه کنم؛
کاش یادم بماند که تو داری من را نگاه می کنی،
تو حواست به ناراحتی و رنج من هست…
کاش این را بفهمم؛
که اگر یادم بماند؛ حتما جزع فزعم در آن رنج و ناراحتی کمتر می شود و آرام تر می شوم…
هرچند دیگران فکر کنند من آنقدرها هم اذیت نمی شوم که اگر بشوم، داد و بیدادم به راه است!!

 

نویسنده: یک مادر

منبع: وقتی مادر هستی

اشتراک گذاری این مطلب!

زندگی بافتن یک قالیست!

7ام شهریور, 1392

زندگی بافتن یک قالیست!

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده

نقشه را خوب ببین…

نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند!


منبع: وبلاگ زن آبی

اشتراک گذاری این مطلب!

می‌شود با (م) و (ه) نوشت

6ام شهریور, 1392

حوصله هیچ کس را نداری. مدت‌هاست تو خودت فرو رفتی و هیچ کس نفهمیده! چندین ساعته گرسنه نشستی؛ یک دل سیر گریه کردی. دلت می خواد بنویسی، دلت می خواد یک شخصیت خلق کنی که واگویه زندگی خودت باشه! دلت می خواد…

پشت میز می‌نشینی. خودکار لای انگشتات بازی می کنه. یک دست زیر چانه زدی به ورق A4 نگاه می‌کنی. حروف پشت سر هم جلوی چشمانت رژه می‌روند. از حرف الف تا یا. همه به مغزت راه پیدا می‌کنند؛ دور سرت می‌چرخند. میان تمامشان، حرف (خ) از مغزت حرکت می‌کند. سر می‌خورد توی دستت و توی خودکارت؛ از نوک آن می‌چکد رویA4.

سر در گمی! مدت‌ها به خ نگاه می‌کنی با خودت می‌گویی می‌توان یک حرف را مد نظر قرار داد و با آن یک کلمه ساخت مثل سال های ابتدایی. مثلا نوشت خوشبخت یا خاتمه.

حرف (خ) راضیت نمی‌کند. پس حرف (م) را از مغزت بیرون می‌کشی می نشانیش رویA4 کنار (خ). چند بار با نوک خودکار روی میم را پر رنگ می‌کنی انگار بازیت گرفته! فکر می‌کنی با میم می‌شود نوشت.

مهر؟ موت؟

اما انگار خوشت نیامده که رویشان را خط خطی می‌کنی.

ادامه »

پدر، مستحکمترین دژ برای دختران

24ام مرداد, 1392

هیچ وقت عشوه هایی که در کودکی برای بابا می آمدم از یادم نمی روند. پشت چشم نازک کردن ها، لوس شدن ها، خودشیرینی و چاپلوسی هایم همه برای بابا بود. یادم هست پنج شش ساله بودم که بابا قرار بود برود مسافرت از همه می پرسید سوغاتی چه می خواهند هر کس چیزی می گفت و نوبت به من که رسید گفتم: سلامتی بابایی! این جمله که به زعم بقیه چاپلوسانه و از نظر خودم عاشقانه بود چنان به مذاق بابا خوش آمده بود که فردا صبح زود که قرار بود راهی سفر شود گونه های مرا توی خواب بوسید و من با این که زبری سبیل های بابا را روی گونه هایم احساس کردم و از خواب بیدار شدم اما به روی خودم نیاوردم! حالا اما همیشه با خودم می گویم کاش من هم آن روز صبح خجالت را کنار گذاشته بودم و بوسه ای به یادگاری بر گونه های بابا چسبانده بودم…

سه ساله بودم که پسر کوچکی به جمع خانواده اضافه شد و آن اوایل بدجوری حسادت مرا برانگیخته بود. می ترسیدم بابا پسر کوچولویش را بیشتر از من دوست داشته باشد. یادم هست یک بار که شوخی شوخی ضربه ای به صورت داداشی که جای مرا تنگ کرده بود زدم بابا نگاه سرزنش آمیزی به من انداخت. و من در عالم کودکی به بابا گفته بودم که یا خودم را توی خیابان جلوی ماشین پرت می کنم یا با برق خودکشی می کنم! و حالا برایم تعجب آور است که این افکار چه جوری به ذهن یک کودک سه ساله رسیده بود! از آن روز به بعد دیگر جلوی من کسی به داداش محبت نکرد. بگذریم که بعدها من عااااشق داداش کوچکم شدم و فهمیدم این جور حسادت ها در این سن طبیعی ست!

اما خب هیچ کس نمی تواند انکار کند که همه دخترها بابایی اند و اولین عشق همه شان  بابایشان است. پیش ترها همچون بسیاری از دهه شصتی ها خیلی خجالتی بودم و نمی توانستم به بابا ابراز علاقه کنم. فقط توی فرودگاه بود که بابا را در آغوش می کشیدم و می بوسیدم اما حالا رویه ام عوض شده! دیگر برای ابراز علاقه به بابا بی حیا شده ام! وقتی با کارهای پدرانه اش خوشحالم می کند با صدای بلند داد می زنم: بابااااااا عااااااااااااشقتم! و حتی گاهی لپش را می گیرم و فشار می دهم و بابا فقط از ته دل می خندد و این برای من یعنی لذت و شوق زندگی!

بابا دلم برایت تنگ است. کاش زودتر بیایی حتی اگر 24 ساعته پای اخبار باشی باز هم بابای خوب منی! باز هم قهرمان بلامنازع کودکانه های سارایی. کاش هیچ بابایی هیچ وقت غصه نخورد و لبخند مهمان دائم لب های تمام باباهای مهربان دنیا باشد!

نکته: اگر دختری از داشتن این دژ محکم محروم است و با خواندن این مطلب قلبش گرفت حلالم کند…

اشتراک گذاری این مطلب!

هیس دخترها فریاد می کنند!

23ام مرداد, 1392
سال ها بود بر روی پرده های سینما جای خالی فیلمی آسیب شناسانه در حوزه زنان به چشم می خورد. فیلمی که با رعایت تمام نکات، می تواند خود را در فهرست فیلم های خوب سینما جای دهد. هیس! دخترها فریاد نمی زنند، توامان هم جسارت مطرح کردن موضوعی این چنین را داشت و هم پا به پای جسارتش حرمت را در سکانس سکانس خود رعایت کرده بود. آخرین کار پوران درخشنده بانوی نام اشنای ایرانی با مطرح کردن موضوع آزار جنسی و تجاوز به دختران تلنگری بود به تمامی مادران این سرزمین. به تمام مادران ساده دلی که گوهر اعتماد را بر سینه تعداد زیادی از مردان اطرافشان نصب می کنند. تلنگری بود به مادرانی که هزارو یک مشغله دارند و بین تمامی مشغله هایشان غافل اند از اخم ها و گریه های نیمه شب دخترانشان. (هیس! اگرچه دیدی بدبینانه به مخاطب می دهد، اگرچه هشدار می دهد و در ارائه این هشدار گاهی زیاده روی می کند اما این بدبینی باعث می شود مخاطب حواسش به اتفاقات ریز و درشت اطرافش باشد.)

هیس تنها یک فیلم سینمایی نیست که صرفا برای وقت گذرانی و سرگرمی مخاطب را به سینما کشانده باشد، هیس! یک مستند است، مستندی از زندگی دخترانی که در همین حوالی زندگی می کنند، دخترانی که سال هاست دست بر دهان گذاشته اند و سکوت کرده اند.

هیس! دخترها فریاد نمی زنند. در تمام مدت فیلم نجابتی مثال زدنی دارد، قبح مسئله را نمی ریزد، هیس سربه زیر است، سربلند نمی کند که با چنین موضوعی فلان سکانس را دارم یا بی مهابا از فلان مسئله حرف می زنم که مخاطب را به گیشه بکشاند، هیس فقط روایت می کند. موضوع را باز می گذارد که حواست را جمع کنی. که حواست باشد اگر هزار و یک مشغله داری دست دختر کوچولویت را در دست هر مردی نگذاری، توجه کنی به خواب های پریشان دخترت در میان شب و سراپا گوش باشی برای شنیدن حرف های به ظاهر بی اهمیت دخترت.

هیس ! به اندازه یک سانس سینما وادارت می کند که فکر کنی، توجه کنی و یا شاید احتمال بدهی و یک سه نقطه آخر ذهنت باقی می گذارد که اتفاق های بد همیشه برای همسایه رخ نمی دهد، که دختر تو در این جامعه تافته جدا بافته نیست، که شاید فلانی نقاب زده باشد.

غافل نمی شوم از این که در میان بانوان سرزمینم، بودند کسانی که ندیده جبهه بگیردند مقابل این فیلم و هنوز سکانسی را مشاهده نکرده شمشیر از رو ببندند که اصلا این موضوع قابلیت کار را در حوزه سینما ندارد.

بودند کسانی که اَنگ بی حیایی به تفکر ساخت این فیلم بزنند و معتقد باشند اصولا چنین موضوعاتی نباید اجازه اکران بگیرند… واین ها همان کسانی هستند که آمارها را باور ندارند و مهم تر از ان رسالت سینما را باور ندارند، باور نمی کنند سینما در حال حاضر یکی از مهمترین رسانه ها به شمار می آید. باورنمی کنند شاید در همین گوشه و کنار، در همین حوالی خانه هایمان، شاید در همسایگی ما دختری در کودکی مورد ازار واقع شده باشد و حال پس از گذشت سال ها از آن اتفاق هنوز هم شب ها کابوس می بیند و چاره ای ندارد جزاینکه صدای هق هق گریه اش را در میان بالشت خفه کند.

و در انتها سوالی بی پاسخ می ماند که چرا هشداری برای پخش فیلم در نظر گرفته نشده است؟؛ چرا که با توجه به موضوع فیلم این امر بر همگان روشن است که دیدن فیلم برای کودکان مناسب نیست. کودکانی که شادمانه خنده سر می دهند و هنوز قدرت تحلیل بسیاری از مسائل را ندارند.
زهرا ضامنی
اشتراک گذاری این مطلب!

مهارت بی مهارتی در مسابقات کلید

22ام مرداد, 1392

این روزها هر جا که می روم حرف و حدیث از مسابقه کلید استٰ مسابقه ای که زوجها را دعوت می کند تا پا به پای یکدیگر مسابقه بدهند و ما مخاطب از سر ذوق بخندیم و شادمانی کنیم.

اما چند مسئله وجود دارد:

ادامه »

همه ی زن ها باید یک وبلاگ داشته باشند!

16ام مرداد, 1392
اینکه زن های بلاگستان در دنیای واقعی خیلی بهتر از نویسنده وبلاگ هایشان هستن برایم یک قضیه ی ثابت شده است اما همیشه دنبال علتش بودم وقتی داشتم آرشیو وبلاگ یکی از دوستان را میخواندم جواب سوالم را پیدا کردم…
زن های وبلاگ نویس در دنیای واقعی شاد تر از وبلاگشان هستند ،آدم های منطقی تری هستند، مهربان تر هستند و خیلی خصلت های خوب دیگر از طرفی نسبت به زن های دیگر کمتر غر میزنند، کمتر غیبت میکنند، کمتر حسادت میکنند، کمتر بی انصافی میکند، کمتر بدی میکنند علتش هم داشتن وبلاگشان است. فرقی ندارد روزانه نویس هستند یا گاه نویس همین که وبلاگی داشته باشند که هر وقت دوست داشتند بتوانند بازش کنند و کلمات، بغض ها حتی خنده های از ته دلشان را روی آن بریزند؛ همین که وبلاگی داشته باشند که هر وقت عصبانی شدند، خسته شدند، کم آوردند بیایند و آن ها را بنویسند و ذهنشان را خالی کنند؛ همین که وبلاگی داشته باشند که جز حریم شخصی شان محسوب شود و آدم ها را برای ورود به حریم شخصی شان غربال کنند همین میشود منبع انرژی. فرقش با دفتر خاطرات در این است که نوشته هایت برای خودت نیست، اینکه حجم تنهایی ات بزرگ نمی شود، اینکه مخاطبانی را داری که بدون قضاوت پای حرف هایت می نشینند، همراه تو بغض می کنند، همراه تو می خندند، هر چه به ذهنشان برسد به تو می گویند، دلداری ات می دهند، آرامت می کنند، حتی دعوایت می کنند که خودت را جمع کن صبوری کن ….زن های وبلاگ نویس آرام تر هستند از دردی که زن ها می کشند و حرفها در سرشان رژه میروند رها هستند جایی را دارند که بدون ترس حتی بودن فکر بیاید و این حرف ها را بگویند و خلاص شوند…
اصلا باید دکترهای روان به خانم هایی که خسته هستند، خانم هایی که لبخند فراموششان شده ،خانم هایی که زنده هستند اما زندگی نمی کنند،خانم هایی که زنانگی یادشان رفته و نمی دانند زجری که می کشتد از یاد رفتن زنانگی شان نشات می گیرد، وبلاگ نویسی را پیشنهاد دهند! اصلا باید همه ی زن ها وبلاگی داشته باشند از آن خود، وبلاگی داشته باشند برای کمک به خوب شدنشان…
منبع: وبلاگ روزهای من
اشتراک گذاری این مطلب!

چند سوال اساسی از " ساپورت" پوش ها

14ام مرداد, 1392

یا زیر پای شهر سست شده یا زیر پای اعتقادات ما. یا کسی دیگر برایش مهم نیست یا همه خود را به خواب خرگوشی زده اند. روزهاست که برخی از آدم های شهر رنگ و رو عوض کرده اند و آنطور که می خواهند زندگی می کنند نه آنطور که قانون و عرف برای آنان تعیین کرده است.

این روزها سر بالا گرفتن در شهر کمی سخت شده چرا که حتی اگر بخواهیم هم نمی توانیم چشم بر لرزش دل ببندیم و بی اختیار تن به لرزشی ناخواسته ندهیم.

این روزها در سایه بی تدبیری مسئولان فرهنگی که کم کم کوله بارشان را به مقصد خانه بسته اند و کاری به میز تصدی گریشان ندارند ” حجاب ” به فراموشی سپرده شده تا حجاب معقول و جامعه پسند جای خود را به ساپرت هایی تنگ و بدن نما بدهد غافل از اینکه این مهر سیاهی بر پرونده آنان که بر روی حقیقت چشم پوشیده اند و عطای ساعات آخر کار را به لقایش بخشیده اند ثبت خواهد شد.

جالب تر از این که در ماه های اخیر دیگر خبری از گشت های به اصطلاح ارشاد نیست. گشتی هایی که تا چندی پیش حتی به تار مویی گیر می دادند و هم اکنون در برابر این ساپرت های تن نما خود را در پستویی پنهان کرده اند. این کم کاری این سوال را به وجود می آورد که آیا آشپز فرهنگی کشور چند نفر شده است که اینگونه ” آش ” تهیه شده برای حجاب گاه شور می شود و گاه بی نمک؟

در یادداشت پیش روی هدف اصلی زیر سوال بردن مسئولان نیست چرا که دیوار این آقایان چنان بلند است که دست ما به آنها نخواهد رسید و حتی پاسخی در خورد در برابر سوالات ایجاد شده در این حوزه را نمی دهند بلکه هدف همین مردمی اند که در کف خیابان ها هر روز رفت و آمد می کنند و برخی از آنها با همین پوشش به اصطلاح روشنفکرانه این سوال را در ذهن ایجاد می کنند که آیا اینجا ” ایران است “؟

شنا کردن بر خلاف جهت حرکت رودخانه همیشه سخت و طاقت فرسا بوده اما از زمانی که رودخانه فرهنگ کشور در حوزه حجاب دیگر جریانی را در خود نمی بیند و عملا به آبراهی که حتی عمق آن به یک وجب هم نمی رسد تبدیل شده حرکت برخلافش دیگر سخت نیست و هر کس هر طور و به هر نحو که دوس دارد می تواند بپوشد و بگردد و نهایتا اگر کسی به او بگوید بالای چشمت ابروست وی را به باد مشت و لگد بگیرد و آخر چند صد نفر برای وی ” به به ” و چه چه ” کنند که چه خوب بلایی سر آدم ” فضول ” آوردی.

سوال ما از افرادی که با این نوع پوشش به دنبال خودنمایی در سطح جامعه هستند این است که آیا فرهنگ خانوادگی و نه فرهنگ عمومی جامعه، اجازه ورود نگاه های دریده به حریم شخصی آنان را می دهد؟

آیا این خانم های به اصطلاح ” مد پوش ” تا کنون صفحات جراید را ورق نزده اند و حوادث تلخ را نخوانند که به دلیل عدم کنترل غرایض چگونه رقم خورده است؟ مردانی که تنها به خاطر ظاهر یک خانم وی را دزدیده اند… چندین بار مورد تجاوز قرار داده اند …. و نهایتا جنازه سوخته وی را در گوشه ای از بیابان های شهر رها کرده اند.

سوال دیگر از ساپرت پوش های گرامی این است که تا کنون چند نفر از آنان با خیانت رو به رو شده اند؟ تا کنون چند نفر از ساپرت پوش ها روابطی را شروع کرده اند که مردان آن سوی رابطه تنها به خاطر خواسته های جسمی به آنان گرایش پیدا کرده اند؟ تا کنون چند نفر از این دوستان شکست عشقی را تجربه کرده اند؟ تا کنون چند نفر از آنان مورد تجاوز روحی قرار گرفته اند؟ آیا عموما میزان آزار و اذیتی که به این افراد وارد می شود قابل مقایسه با آن دسته از بانوانی است که سطح پوشش عمومی و قابل قبول جامعه را رعایت می کنند؟

عموما کسانی که با لباس های بدن نما در سطح جامعه حضور می یابند در برابر این سوال که چرا این پوشش را انتخاب کرده اید این پاسخ را از آستین خود بیرون می آورند که ” پوشش مقوله ای شخصی است و به کسی ربط ندارد “.

در پاسخ به این استدلال کودکانه باید گفت که هر کشوری در سطح جهان برای پوشش و نوع حضور در جامعه برای ساکنان خود حداقل هایی را در نظر گرفته است و این مقوله برای ایران نیز صدق می کند. زمانی پوشش افراد جنبه خصوصی می یابد که در چارچوب های دیوار شخصی شکل گرفته باشد ولی وقتی فرد در سطح جامعه حضور می یابد دیگر نوع پوشش او محوریت خصوصی بودن را از دست می دهد چرا که اینجا در برابر اذهان عمومی ظاهر شده و خود را در مقام مقایسه و اظهار نظر آنان قرار می دهد.

سوالی که وجدانا طرفداران پوشش آزاد باید به آن، نه به ما و نه به مردم، بلکه به خود پاسخ دهند این است آیا خودشان واقف بر این هستند که با حضور این گونه شان در سطح جامعه افراد چه نوع برداشت زننده ای از آنها در ذهن می پرورانند؟ آیا کسی که خود را در یک جایگاه و مقام اجتماعی می بیند عموما می تواند قبول کند که هر ذهن هرزه ای برای وی شناسنامه ای جداگانه صادر کند و بر اساس آن هویتی جدید برای وی بسازد؟

منبع: ندای انقلاب
اشتراک گذاری این مطلب!

دلنوشته: امشب همه امیدم به توست

5ام مرداد, 1392

وقتی روز شمار بندگی را ورق می زنی الطاف رحمت ایزدی را در لابه لای روزها می بینی بعضی از ماه ها شور و حال دیگری دارند . اصلا رنگ و بوی خدا در آنها نمایان تر است .

رمضان از این دست ماه هاست

هر روز بسان ماه ها ارزش و قدر دارد

و لیالی قدر پر برکت ترین و پر ارزش ترین این شبهاست.

پروردگارا در  این شب های قدر، که امشب اولین شب آن است،  می خواهم با دلی لبریز از خوف و رجاء به درگاه تو آیم.

می آیم و در مورد چیز هایی که می دانی و از آنها آگاهی اعتراف می کنم و بعد از درگاهت به حق قرآن و به حق بهترین مخلوقاتت  بخشش می طلبم.

خداوندا همه امیدوم به این فرمایش توست که می فرمایی : ای فرشتگان من گناهان او را مانند بچه ای که از نو متولد شده است بریزید که من طاقت گریه بنده ام را ندارم این همان بنده ایست که هنوز هم با تمام گناهانش امید فضل مرا از دست نداده و دست نیاز به سویم دراز کرده است دستهایش را خالی نگدارید.

اشتراک گذاری این مطلب!

دل‌تنگی‌های رمضانی یک زنِ متأهل

30ام تیر, 1392
ماه رمضون‌ها، وقتی سحری را می‌خوردیم هر روز نوبت یکی از خواهرها بود که ظرف‌ها را بشوره. اولی، دومی، سومی؛ و خوب یادمه که خیلی وقت ها که نوبت من بود، خوابم می‌برد و یادم می‌رفت یا میذاشتم ظهر بشورم که قبل از من، مامان همه را میشستن!
نماز صبح‌هامون را همیشه به جماعت بابا می‌خوندیم و بعد از نماز بابا “یا علی و یا عظیم” و “اللهم ادخل علی اهل القبور السرور” را می‌خوندن؛ و بعضی وقت‌ها “اللهم فک کل اسیر” را فراموش میکردن و من اذیت‌شون میکردم و به شوخی می گفتم «بابا شما چرا نمی‌خواین اسیرها آزاد بشن؟»
همیشه با مامانم سرِ اینکه روزهای سحر امروز فرق داره با افطار شبِ قبل و یکروز نیستن؛ و اینکه الان که بخوابیم و ظهر بیدار بشیم “فردا” نیست و “امروزه”  بحث داشتم و سر به سرشون میذاشتم و می‌خندیدیم.
حالا دلم تنگ شده برای آن روزها … حالا که هر کدام ازدواج کردیم و سر خونه زندگی خودمون هستیم، حالا که چند سالیه بابا همه‌ی نمازهاشون را پشت صندلی و میز می‌خونن و حسرت یه نماز دیگه به جماعت بابا مونده به دلم، حالا که مامان تنها شدن و سحرها و افطارها تنهایی سفره میندازن و غذا می‌خورن … دلم تنگ‌ه برای تمام روزهای گذشته در کنارِ تمام لذت‌ها و خوبی‌های الان
نوشته: فاطمه مطهری
اشتراک گذاری این مطلب!

شما قضاوت کنید اینجا یک کشور شیعه نشین است!

26ام تیر, 1392

شما قضاوت کنید اینجا یک کشور شیعه نشین است:

” حضور زنان و دختران بدحجاب در تابستان و در مسیر تردد من (میدان صادقیه و میدان پونک) هر روز وضعیت بدتر و غیر قابل تحمل تری پیدا میکند . متاسفانه هر روز ناچار از دیدن صحنه های اسف باری از وضعیت حجاب و پوشش زنان و دختران در ملا عام و بدون هیچ ممانعتی از طرف نهادهای ذیربط هستم.

به حکم وظیفه شرعی، به برخی که پوشش خیلی نامناسبی! دارند تذکر میدهم. و تا بحال هم سعی کرده ام که مودبانه و محترمانه نهی از منکر کنم.

حدود ساعت 5 بعد ازظهر روز یک شنبه، طبق معمول روزهای گذشته از محل کار به منزل بر می گشتم. هنوز چند قدمی از میدان دور نشده بودم. سر کوچه ی منتهی به منزل، دختر فوق العاده بدحجابی از روبرو می آمد، حجاب بسیار نامناسب و آرایش غلیظ دختر صحنه ی بسیار بدی ایجاد کرده بود… به نزدیکم که رسید گفتم: “خانم لطفا حجابتونو رعایت کنید.” هنوز به آخر جمله نرسیده بودم که زن برگشت و در کمال ناباوری گلویم را گرفت و چند بار به صورتم چنگ زد.

و همینطور که به سر و صورتم میزد و گلویم را فشار میداد شروع به فحاشی کرد که تو به چه حقی به من گفتی حجابتو…آدمت میکنم، درستت میکنم که دیگه “جرات نکنی” به کسی بگی حجابشو رعایت کنه … سعی کردم خودم را از دستش بیرون بکشم. رها که شدم گفتم چرا اینطوری میکنی؟ من ازت خواستم حجابتو درست کنی…دوباره چند تایی فحش حواله ام کرد و ادامه داد… به شماها هیچ مربوط نیست که …. تو خیلی … که گفتی و دوباره به سمتم هجوم آورد… باز خودمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم خب حالا که اینطوره پس بیا بریم اون سمت خیابون شما از من شکایت کن و من هم بخاطر اینکه منو کتک زدی از تو شکایت …. در حین گفتن این صحبت باز به سمتم پرید و اینبار از پشت سر چادر و روسری من رو گرفت و کشید و سعی داشت چادرو از سرم برداره… همینطور که چادرم دستش بود و میکشید، فریاد میزد: تویی که باید حجابتو برداری… خودم چادر از سرت بر میدارم…خودم روسریتو برمیدارم.. شماها باید ازاینجا برید….شماها همه چیزو خراب کردید…شما چند نفر بیشتر نیستید…"ما” نمیذاریم “شماها” اینجا زندگی کنید.خودم چادر از سرت میکشم…

همه توانمو گذاشتم که چادر از سرم برداشته نشه و بحمدلله موفق به کشف حجاب کامل نشد وبا فریادهایم بالاخره آقایی اومد و منو از دستش نجات داد. در این فاصله حدود بیست سی نفری هم جمع شده بودن و تماشا میکردند یا چیزی میگفتن اما خبری از نیروی انتظامی که محل استقرارش دقیقا آن سمت خیابان بود نشد که نشد .با اصرار مردانی که اونجا بودن به سمت خانه برگشتم در حالی که اون زن همچنان فریاد میزد اگه یک بار دیگه ببینمت میکشمت…مگه بار دیگه نبینمت،اگه ببینمت زنده نمیذارمت ….

بعد از برگشتن به خانه، همراه اعضای خانواده دوباره برگشتم و به همان کلانتری مراجعه کردم که گویا با شرایط موجود، کمکی از آنها نیز ساخته نبود و باید کم کم باور کنیم که جای منکر و معروف عوض شده و حکمی به نام امر به معروف و نهی از منکر را باید فراموش شده بدانیم. باید کم کم باور کنیم که اگر بخواهی محجبه باشی و حکم خدا را رعایت کنی، باید قید امنیت و حداقل حقوق شهروندی ات را بزنی، نه قانون و نه مجری از تو حمایت نخواهد کرد… در همین تهران خودمان، پایتخت ایران اسلامی، شهر اخلاق …”


خانم شمس؛ فعال فرهنگی

اشتراک گذاری این مطلب!

کاش فرزندی تربیت کنیم که در آن دنیا دستمان را بگیرد

10ام تیر, 1392

امروز عازم جشنواره ای قرانی در قم هستم

میروم تا نوگلان و حافظان قرآنی کشور را ببینم

انشاء الله خداوند قسمت کند همه زوجهای جوان، فرزندان صالح و عابد و حافظ قران نصیبشان شود.

کاش همه امان فرزندی تربیت کنیم که در آینده باقیات و صالحاتمان محسوب شود و در آن دنیا دستمان را بگیرد

 

 

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

می گویند نسل شیعه باید زیاد باشد خب با این رسم ها چطور ممکن است!

9ام تیر, 1392

متروی تهران را که می شناسید

پر است از انواع و اقسام آدم های مختلف

در این طیف گسترده جمعیتی، هستند خانم هایی که با یک جمله و یا یک لبخند می توانی به راحتی سرصبحت را با آنها باز کنی و دغدغه اشان را بشناسی

برای همین است که می گویند مسئولین باید از دل مردم بیرون آده باشند تا با مشکلات آنها آشنا باشند.

دیروز توفیق اجباری شد تا از این وسیله نقلیه عمومی که حتی یک سانت هم از فضای معابر و خیابان ها نمی گیرد استفاده کنم.

در ایستگاه های بین امام خمینی (ره) تا صادقیه با خانم میانسالی سر صحبتم باز شد

از هر دری گفت تا رسید به یک مسئله که آه از نهادم برآورد.

تهیه سیسمونی برای دخترش

گلایه می کرد که هنوز اقساط جهیزیه اش تمام نشده که باید به فکر سیسمونی دادن باشد

می گفت این چه رسمی است که هزینه های بچه کس دیگری را یک خانواده دیگر بپردازد

می گفت آنها دو نفرن از پس هزینه های خودشان بر نمی آیند ما که یک خانواده 5 نفره با دو فرزند دانشجو هستیم چطور باید چند میلیون برای بچه آنها بپردازیم

می گفت: آخر بچه نوزد چه می فهمد عروسک و ماشین و کمد و تخت چیه

می گفت: آپارتمان یک خوابه اصلا جا برای این همه وسیله ندارد

خلاصه بنده خدا انقدر شاکی بود که یادش رفته بود دختر خودش است که بچه دار شده و این نوه اوست که دارد برایش هزینه می کند

گفتم خب چرا چند میلیون می خواهی هزینه کنی وسایل اضافه را نخرید

جمله ام آه از نهادش بلند کرد که

جواب خانواده شوهرش را چه بدهم، جواب مردم، الان دیگر همه این چیزها را می خرند نمی شود که ما نخریم، مردم پشت سرمان حرف در می آورند که ندار بودن خانم ماشاء الله شما که خودت می دانی جلوی دروازه را می شود بست اما جلوی دهان مردم را نه…


***بعد نوشت:

خدا به خیر کند ما را با این رسم های عجیب و غریبمان

خیلی دورترها خانواده از تولد بچه دختر و پسرشان انقدر خوشحال می شدند که یک عرسک یک لباس یا یک پتو حتی کهنه بچه و این جور چها را برایش تهیه می کردند ان هم از ذوق و شوق مادربرگ شدن اما حالا کار به جایی رسیده که مردم از بچه دار شدن فرزندشان هم ناراحت می شوند

بعد می گویند نسل شیعه باید زیاد باشد خب با این رسم ها چطور ممکن است

 

اشتراک گذاری این مطلب!

مه و خورشيد و فلك در كارند تا من نرسم به اهدافم!!!

6ام تیر, 1392

چند روز قبل يكي از دوستانم را ديدم

ميگفت افسرده شده

دليلش را هم نرسيدن به اهدافش مي دانست

مي گفت هر كاري را شروع كردم نتوانستم تمامش كنم

مي گفت: خسته شدم از اين همه شروع و نرسيدن به اين همه پايان به اين همه نتيجه و به اين همه سرمايه كردن

مي گفت: كلي هزينه مي كني وقت مي گذاري براي يك كار بعد از چند وقت ولش مي كني

خلاصه از زمين و زمان شاكي بود كه چرا مه و خورشيد و فلك در كارند تا من نرسم به اهدافم

در آن زمان حق را به او دادم چون خيلي حالش بد بود (اگر حرفي مي زدم حالش بدتر از قبل مي شد)

اما در دلم كمي هم مقصر دانستمش

دلايلش هم زياد است

امروز كه وب گردي مي كردم مطلب بسيار مرتبطي را يافتم لينك آن را برايش اس ام اس كردم

با اين عنوان: «فرزانه جونم، اينو بخون و از اين به بعد به همه هدفات برس»

شما هم اگر زياد از اين شاخه به آن شاخه مي پريد بخوانيد

ادامه »

دانه های تسبیح می اندازد و اللهم عجل لولیک الفرج میخواند

6ام تیر, 1392

از همان زمان که «ملیکا بانو» منبری از نور در خواب دید؛
از همان زمان که حضرت عیسی و شمعون با هلهله فرشتگان در کنار پیامبر نشستند و نور بارید بر سر تازه عروس؛
از همان زمان که واژه های عقد را میان رویای صادقه در کالبد ملیکا ریختند؛
از همان زمان که چشمش منور به زیارت حضرت زهرا (س) شد؛
از همان زمان که با الفبای بهشتی بانوی دو عالم، شهد ِ شهادتین در وجودش تابیده شد؛
از همانزمان که بر کارنامه طلایی ِ بختش نام پیشوای یازدهم تابیده شد؛
تا همان زمان که هم نشین خواهر نور ، حکیمه خاتون شد؛
تا همان زمان که نام سامرایی اش را «نرجس خاتون» نهادند؛
تا همان زمان که نور امام حسن عسگری (ع) بر چشم هایش تابید؛
تا همان زمان که زیر سقف آسمان ِ آبی سامرا بختش سپید شد؛
تا همان زمان که خدا نور مهدی (عج) را بر وجود او حک کرد؛
تا همان زمان که شعبان المعظم فرا رسید؛
تا همان زمان که ماه به نیمه رسید و بی قرار درد شیرین وَهْنًا عَلَى وَهْنٍ * شد؛
تا همان زمان که چشم دلش صدای اذان را بر گوش «مهدی» می شنید؛
تا ثانیه، ثانیه های امروز که بیش از هزار و صد سال می گذرد؛
دانه های تسبیح می اندازد و اللهم عجل لولیک الفرج میخواند …؛

*سوره لقمان آیه ۱۴


دلنوشته: طهورا ابیان

اشتراک گذاری این مطلب!

سبک زندگی هایمان واقعا تغییر کرده!

4ام تیر, 1392

 

مراسم عروسی یکی از اشنایان رفته بودم

از برکات اعیاد شعبانیه همین مراسم هاست دیگر

از کیفیت و البته تنوع غذایی، باغی که مراسم در آن برگزار شده بود، سبک های پوشش و … حرفی نمی زنم اما

یک اتفاق خاص در مراسم، یک هفته ای است که مرا به خود مشغول کرده است

خاله عروس پای تریبون رفت و با افتخار گفت: عروس خانم 55 میلیون جهیزیه همراهش به خانه داماد می برد که فردا در مراسم پاتختی می توانید ببینید!

به بغل دستی ام گفتم مگرهزینه جهیزیه را اعلام می کنند

گفت: بله الان چند سالی است که در مراسم ها جهیزیه را اعلام می کنند البته تقصیر نداری تو که عروسی زیاد نمی آیی

از آن روز همه اش با خودم می گویم چطور این مراسم در عروسی هایمان باب شد، چرا کسی اعتراض نکرد، خانواده ها سطح متوسط و دخترخانم های ناپخته و آنهایی که اعتماد به نفس مناسبی ندارند روزگارشان چه می شود.

چشم و هم چشمی، فخر فروشی، غرورهای کاذب و …

ما را به کجا می خواهد بکشاند.

بعد نوشت:

سبک زندگی های ما تغییر کرده این موضوعی بود  که مقام معظم رهبری نیز به آن اشاره کردند.

آقا فرمودند: «…بحث کنیم درباره‌ى اینکه در زمینه‌ى سبک زندگى چه باید گفت، چه میتوان گفت. عرض کردیم؛ این سرآغاز و سرفصل یک بحث است.»

فکر می کنم باید هم بحث کنیم

نه اصلا باید جدل کنیم

 

اشتراک گذاری این مطلب!

«سَلامٌ عَلى آلِ یاسین»

3ام تیر, 1392

سلام

اگر سکوت قلبم را شکستم و نفس­های در­مانده از قفس ِسینه­ام را آزاد کردم؛

 

اگر سبقتِ روزها و شب­ها امان­ام داد و من ماندم و یک سکوتِ بلند تنهایی؛

 

در این دنیای نَمور و کپک زده­ی اطراف، بت­های افکارم به سختی ترک می خورد.

 

یادم می­آید، آرام، یاد کسی بوده­ام؛ کسی که در فطرتم خوب می­شناسم­اش.

 

و شاید تنها این احساس باقی مانده باشد؛ اما همین یک جرعه کافی است.

 

سلام بر آن مولایی که قلبم به تسخیر اوست.

 

سلام دادم؛ یعنی برایت از خدا سلامت طلب می­کنم؛[۱]

 

یعنی از خدا می­خواهم که اسم با برکت او (سلام) بر تو واقع شود.[۲]

 

و باز سلام؛ یعنی از این حقیر گزندی به شما نخواهد رسید.[۳]

 

نمی­دانم به تو دیگر چه باید گفت؟

 

اما می­دانم که این سلام باید از جنس همان سلامی باشد که خدا به نوح، به موسی، هارون،

 

ابراهیم و به اولیایش داده و آخرین سلامش را به آل­یاسین.[۴]

 

بدان که همان است. از خدا برای تو سلام و سلامت می­خواهم؛

 

به مثال همان سلامی که خدا به خاندان یاسین داده؛[۵]

 

امیرمؤمنان علیه­السلام فرمودند:« یاسین حضرت محمد صلی­الله­علیه­وآله و ما آلِ(خاندان) یاسین هستیم.»[۶]

 

سلام به تو ای آخرین باز مانده­ی آل یاسین!

 

که نیکوترین سلام­های خداوندی برایت فرستاده شده

 

و کلام چِرک­آلود من به کوی تو دیگر سلام نیست.

 

با خود می­اندیشم که( شاید!‍) سلام و سکوتم یکی است! اما محبت نمی­گذارد که قلبم سلام ندهد؛ نگوید که من تسلیم شمایم.

 

و چون بنده­ای دست به دامان ِمولا شده­ام؛ نکند گوشه­ی چشمت به ما نیفتد. نه، این دوستی و محبت سرکش­تر از آن است که کتمان شود.

 

سلام من، طلب لطف و نظر شماست.

 

ابتدا خود را در محضر شما می­بینم؛ سپس سلام می­کنم؛ یعنی گزندم به شما نخواهد رسید.

 

مولای من! سلام پیمانِ من با شماست که دیگر گناهم اسباب غربت شما نباشد.

 

این دُرّ معانی که گفته شد، همه از بطنِ « سلام » سُفته شد.

 

اما پرده­ی بالاتر معنای سلام بر رسول خدا را بشنویم:

 

« خداوند پس از این­که از معصومین علیهم­السلام و شیعیان بر بندگی و شکیبایی و پروای الاهی پیمان گرفت، ایشان را وعده فرمود که زمین ِمبارک و حرمِ امن را تسلیمِ آنان کند . . . و ایشان را از شرّ ِدشمنانشان آسوده گرداند و آن­چه در زمین است برای ایشان بی­نقص و آلایش شود . . .  و سلام بر رسول خدا یاد آور ِاین پیمان (و این وعده الاهی) است؛ به امید آن که خداوند در رسیدنِ وقتِ این پیمان تعجیل کند و سلامت و فرج را با همه ی برکاتی که در آن پیمان بوده، برای شما زودتر برساند.»[۷]

 

آری! این است معنای سلام بر رسولِ خدا صلی­الله­علیه­وآله:

 

دعا برای سلامتِ زمین و پاک شدن ِآن از شر دشمنانِ پیامبر و اهل بیت علیهم­السلام.

 

سلام یعنی دعا بر تعجیل ِفرج؛

 

پس سلام به تو ای آخرین بازمانده از آل یاسین که این سلام، دعا بر تحققِ پیمان الاهی است؛ دعا به ظهور عدل و داد توست. سلام حقیرانه­ی من، ای مولا! دعای من است؛ دعایی که هر روز می­خوانم:

 

« سَلامٌ عَلى آلِ یاسین.»[۸]

 

. . . مولای من! سلام مستحب بود؛ اما چه گواراست جواب آن از سوی بزرگواری چون شما!

 

هر صبح که سلامتان می­دهم، به امید روزی هستم که جوابتان را با گوش جان بشنوم. مولای من! تا آن روز سلامت می­دهم.

 

سلام به تو ای نورِ خدا در تاریکی­های زمین![۹]

 


 


 

[۱]. سلام یک نوع تحیت است؛ یعنی دعا برای سلامتی شخص؛ قاموس، ج۳ ، ذیل کلمه­ی «سَلم» و ج۱، ذیل کلمه­ی «حَی.»

 

[۲]. کافی ۳: ۴۸۲ و ۴۸۳: « سلام از اسمای خداوند است و از سوی نمازگزار بر دو فرشته که بر او موکل هستند، واقع می­شود.» «اَللَّهُمَّ اَنْتَ السَّلامُ وَ مِنْکَ السَّلامُ وَ لَکَ السَّلامُ وَ اِلَیکَ یعُودُ السَّلامُ …» ؛ مفاتیح الجنان، تعقیبات مشترکه.

 

[۳]. در توضیح معنای سلام در نماز از امام صادق علیه السلام چنین نقل شده که فرمودند:« در گذشته چنین بود که هرگاه شخصی بر مردم وارد می­شد و سلام می­کرد از شر و گزند او ایمن می شدند و چون سلام او را پاسخ می گفتند، او نیز از شر و گزند آنان ایمن می­شد و اگر شخص وارد شونده سلام نمی کرد، از شر او ایمن نبودند و اگر بر سلام کننده جواب سلام نمی گفتند، از آنان ایمن نبود و این شیوه در عرب ثابت و برقرار است …»

 

[۴]. آیات ۷۵ تا ۱۳۰ سوره­ی صافات: ﴿… سَلامٌ عَلى آلِ یاسین ﴾ ؛ نکته­ی جالب توجه این است که بیشتر مفسران و قرّاءشیعه و اهل سنّت، قرائتِ نافع و ابن عامر و یعقوب در این آیه را آل­یاسین ذکر کرده­اند، نه اِل­یاسین؛ مجمع البیان ۴: ۴۵۷ ؛ تفسیر طبری ۱۰: ۵۲۴ ؛ تفسیر ابن کثیر ۴: ۲۱؛ تفسیر الدّرّالمنثور ۵: ۲۸۶؛ نافع گفته است:« قرائت اِل­یاسین غلط است؛ زیرا در مصحف (قرآن مکتوب) به صورت آل­یاسین نوشته شده است (در قرآنِ فعلی نیز این­چنین مکتوب است) »؛ میثاق منتظران، دفتر اول، ص۴۱٫خلاصه این­که ما پیامبری به نام الیاس داریم؛ اما شخصی به نام اِل یاسین نه در قرآن و نه در هیچ کتاب دینی و تاریخی ثبت نگردیده است؛ بنابراین بر طبق احادیث بسیار، قرائت صحیح در این آیه همان آل یاسین و مقصود سلام بر خاندانِ پیامبر است؛ زیرا یاسین نام شریف پیامبر اکرم صلی­الله­علیه­وآله (درابتدای سوره­ی یاسین) می­باشد؛ تفسیر قمی ۲: ۲۶۲ ؛ امالی شیخ صدوق: ۳۸۱ ؛ معانی­الاخبار: ۱۲۲ ؛ تأویل الایات الظاهرة ۲: ۴۹۹ ؛ تفسیر فرات کوفی ۳۵۶٫

 

[۵]. در حدیثی طولانی که امام رضا علیه­السلام در مجلس مأمون، بر دانشمندان اهل سنت احتجاج در مورد فضیلت اهل بیت علیهم­السلام می فرمودند، ذکر شده که حضرت از آن­ها پرسیدند:« خبر دهید مرا از قول حق تعالی ﴿ یس * وَ القُرآنِ الحَکیمِ * اِنَّکَ لَمِنَ المُرْسَلینَ * عَلى صِراطٍ مُسْتَقیمٍ ﴾ منظور از یس (در این آیه) چیست؟» آن­ها گفتند: محمد است؛ کسی شکی در آن ندارد. حضرت فرمودند:« پس خداوند به این سبب به محمد و آل محمد فضیلتی عطا فرموده که کسی به کنه وصف آن نمی رسد؛ مگر کسی که درست تعقّل کند آن را؛ زیرا خدا سلام نفرستاده است مگر بر انبیا؛ پس فرموده:﴿ سَلامٌ عَلى نُوحٍ فِی العالَمینَ ﴾ و فرموده:﴿ سَلامٌ عَلى اِبراهیم ﴾ و فرموده:﴿ سَلامٌ عَلى مُوسى وَ هارون ﴾ و نفرموده است: سَلامٌ عَلى آلِ نُوحٍ وَ آلِ اِبراهیم وَ آلِ مُوسى و هارُون ؛ اما فرموده:﴿ سَلامٌ عَلى آلِ یاسین ﴾ ؛ یعنی آل محمد علیهم­السلام.

 

[۶]. امالی شیخ صدوق: ۳۸۱ ؛ معانی­الاخبار: ۱۲۲ ؛ تأویل ­الآیات الظاهرة ۲: ۴۹۹٫ 

 

[۷]. مضمون حدیثی از امام صادق علیه السلام؛ مرآة العقول: ۵، ۲۶۸ – ۲۷۱٫

 

[۸]. زیارت آل یاسین از مشهورترین زیارت نامه­هایی است که در توقیع شریف حضرت ولی عصر علیه­السلام به افتخار جناب محمد بن عبدالله بن جعفر حِمیری (استاد شیخ کلینی، صاحب کتاب شریف کافی) صادر شده. در مقدمه­ی زیارت، امام عصر علیه­السلام فرموده­اند:«… هرگاه خواستید به وسیله­ی ما به سوی خداوند و به سوی ما توجه کنید؛ پس همان­گونه که خداوند فرموده، بگویید:« سَلامٌ عَلى آلِ یاسین …»؛ این زیارت به بیان بعضی علما، جامع و کامل و از بهترین زیارت­های امام عصر علیه­السلام است که در همه­ی اوقات و در هر مکان می شود آن را خواند. سندهای این زیارت را صحیح و معتبر دانسته­اند و در کتب مهم حدیث و دعا نقل کرده­اند. این زیارت در کتاب شریف مفاتیح الجنان در بخش زیارات حضرت صاحب الامر علیه­السلام آمده است. خداوند به همه­ی ما توفیق دهد که به خواندن آن مداومت و به معانی ژرف آن دقت کنیم.

 

[۹]. مفاتیح الجنان، زیارت حضرت بقیة الله علیه السلام در روز جمعه.

منبع: گروه فرهنگی امیدواران

اشتراک گذاری این مطلب!

من در انتخابات شرکت می کنم تا...

13ام خرداد, 1392

من در انتخابات شرکت میکنم تا خودم انتخاب کنم سرنوشت چهار سال سیاسی ، اقتصادی و فرهنگیم را


در انتخابات شرکت می کنم تا یک سال بعد، دو سال بعد، سه سال بعد و حتی چهار سال بعد استوار بگویم انتخاب خودم بود نه یک معادله از پیش تعیین شده!

اشتراک گذاری این مطلب!

اینجا و این نام آنقدر قداست دارد که نخواهم با ترویج عکس های این رفتار خدشه دارش کنم!

8ام خرداد, 1392

گاهی اوقات یادمان می رود مسلمانیم

یادمان می رود آیینی داریم و دستوراتی که باید به آنها عمل کنیم

یادمان می رود باید ها و نبایدهایی در این آیین هست خط قرمزهایی که رد نشدنی هستند

گاهی قدرت، شهرت، ثروت و … ما را با خود می برد

گاهی چیزهایی برایمان ارزش بالایی پیدا می کنند

چیزهایی که شاید آنقدرها هم ارزش ندارند

چیزهایی که می شود گفت به گروه خونی یک ایرانی مسلمان هم نمی خورد

و آنوقت همه چیزهای خوب را یادمان می رود

 

بعد نوشت:

باخبر شدم که پس از اطلاق  عنوان بهترین بازیگر زن جشنواره کن 2013 به برنیس پژو ، بازیگر فرانسوی فیلم سینمایی “گذشته” به کارگردانی اصغر فرهادی، این کارگردان پر سابقه در رفتارهای غیر متعهدانه، این بار با در آغوش کشیدن و بوسیدن بازیگر زن فیلمش  پررنگ تر از گذشته به فرهنگ آیینی و دینی ایرانیان دهن کجی کرده است.

البته حقيقت اين است كه كسب توفيق در جشنواره‌هاي خارج از كشور، ارزشي را اثبات نمي‌كند. آنها به تكنيك محض جايزه نمي‌دهند و راهشان نيز با ما متفاوت است؛ روشن است كه آنها كدامين فيلم‌ها را می‌خواهند.

کمی که وبگردی کنید عکس ها را می بینیید

اینجا و این نام آنقدر قداست دارد که نخواهم با ترویج عکس های این رفتار خدشه دارش کنم

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

این حق من نیست که زنهای جامعه ام با هزار جور آرایش چشمهای همسرم را به دنبال خود بکشانند!

6ام خرداد, 1392

داشتم سجاده آماده می کردم برای نماز، همین که چادر مشکی ام را از سر برداشتم تا چادر نماز بر سر کنم گفت: این همه خودت را بقچه پیچ می کنی که چی؟
بر گشتم به سمت صدا، دختری را دیدم ک در گوشه ی نمازخانه نشسته بود.

پرسیدم: با منی؟
گفت: بله! با تو ام و همه ی بیچاره های مثل تو که گیر کرده اید توی افکار عهد عتیق! اذیت نمی شوی با این پارچه ی دراز دور و برت؟ خسته نمی شوی از رنگ همیشه سیاهش؟

تا آمدم حرف بزنم گفت: نگاه کن ببین چقدر زشت می شوی ، چرا مثل عزادارها سیاه می پوشی؟ و بعد فقط بلدید گیر بدهید به امثال من.
خندیدم و گفتم: چقدر دلت ﭘُر بود دوست من! هنوز اگر حرف دیگری مانده بگو.
خنده ام را که دید گفت: نه! حرف زدن با شماها فایده ندارد.
گفتم: شاید حق با تو باشد عزیزم. پرسیدم ازدواج کردی؟ گفت: بله.

گفتم من چادر را دوست دارم. چادر؛ مهربانیست.
با سرزنش نگاهم کرد که یعنی تو هم مثل بقیه ای…

گفتم؛ چادر سر می کنم، به هزار و یک دلیل. یکی از دلایل چادر سر کردنم حفظ زندگی ِ توست.
با تعجب به چهره ام نگاه کرد.

پرسیدم با همسرت کجا آشنا شدی؟ گفت: فلان جا همدیگر را دیدیم، ایشان پیشنهاد ازدواج داد، من هم قبول کردم.

گفتم خوب؛ خدا قبل از دستور دادن به من که خودم را بپوشانم به مرد ها می گوید؛ غض بصر داشته باشید یعنی مراقب نگاهتان باشید. تکلیف من یک چیز است و تکلیف مردان یک چیز دیگر. این تکالیف مکمل هم اند، یعنی اگر مردی غض بصر نداشت و زل زد به من، پوشش من باید مانع و حافظ او باشد، و من اگر حجاب درست و حسابی نداشتم، غض ِ بصر مرد و کنترل نگاهش باید مانع و حافظ من باشد.

همسر تو، تو را “دید"، کشش ایجاد شد، و انتخابت کرد. کجا نوشته شده است که همسرت نمی تواند از تماشای زنانی غیر از تو لذت ببرد، وقتی مبنای انتخاب برای او نگاه است؟!
گفت: خوب… ما به هم تعهد دادیم.

گفتم: غریزه، منطق نمی شناسند، تعهد نمی شناسد. چه زندگی ها که به چشم خودم دیدم چطور با یک نگاه آلوده به باد فنا رفت.

من چادر سر می کنم، تا اگر روزی همسر تو به تکلیفش عمل نکرد، و نگاهش را کنترل نکرد، زندگی تو، به هم نریزد. همسرت نسبت به تو دلسرد نشود. محبت و توجه اش نسبت به تو که محرمش هستی کم نشود. من به خودم سخت می گیرم و در گرمای تابستان زیر چادری که بیشتر شبیه کوره است از گرما هلاک می شوم، زمستان ها زیر برف و باد و باران برای کنترل کردن و جمع و جور کردنش کلافه می شوم، بخاطر حفظ خانه و خانواده ی تو. من هم مثل تو زن هستم. تمایل به تحسین زیبایی هایم دارم. من هم دوست دارم تابستان ها کمتر عرق بریزم، زمستان ها راحت تر توی کوچه و خیابان قدم بزنم. من روی تمام ِ این علاقه ها خط قرمز کشیدم، تا به اندازه ی سهم ِ خودم حافظ ِ گرمای زندگی تو باشم.
سکوت کرده بود.

گفتم؛ راستی… هر کسی در کنار تکالیفش، حقوقی هم دارد. حق من این نیست که زنان ِ جامعه ام با موهای رنگ کرده ی پریشان و صد جور جراحی ِ زیبایی فک و بینی و کاشت گونه و لب و آنچه نگفتنیست، چشم های همسر من را به دنبال خودشان بکشانند.

حالا بیا منصف باشیم. من باید از شکل پوشش و آرایش تو شاکی باشم یا شما از من؟

بعد از یک سکوت طولانی گفت؛ هیچ وقت به قضیه این طور نگاه نکرده بودم … راست می گویی…

 

نوشته شده به قلم جمــال الــدین “حسیـــن” کــاراندیش در جبهه فرهنگی فاطمیون



اشتراک گذاری این مطلب!

همان جا از ته دل گفتم «اسئل الله من فضله»

6ام خرداد, 1392

دوستی دارم که کتاب از دستش نمی افتد

ازدواج هم که کرد همسرش همین طور بود،

حال و هوایی داشتند، این زوج اهل مطالعه!

دوتایی و با هم کتاب می خواندند، مسابقه می گذاشتند برای کتابخوانی، کتاب ها را به هم معرفی می کردند، چکیده و مهمترین قسم های کتاب هایی که خوانده و یادداشت کرده بودند را در اختیار هم قرار می دادند، پس انداز می کردند برای خرید کتاب… خلاصه اعجوبه هایی بودند برای خودشان

….

کتابخانه ای داشتند به چه بزرگی، هر نوع کتابی در آن پیدا می شد

اینقدری که پول صرف خرید کتاب می کردند لباس و لوازم خانه نمی خریدند…

از قضا چهار سال قبل نازنین زهرا به جمع دو نفره اشان اضافه شد…

یک دختر باهوش و با ادب

دیروز که دیدنشان رفته بودم، جمله ای از نازنین زهرا شنیدم که همان جا از ته دل گفتم «اسئل الله من فضله»

دختر شیرین زبان با اندوه آمده بود از من می پرسید

«خاله من کی می تونم خودم کتابامو بخونم و دیگه مامان و بابا برام نخونن!!!»

داخل پرانتز بگویم نازنین زهرا  خواندن را از مارش یاد گرفته اما بسیار دست و پا شکسته یک جورهایی کلمات را می شناسد و اگر یک کتاب را آرام آرام برایش بخوانی و کلمات را نشانش دهی دفعه بعد خودش می خواند.

 

بعد نوشت:

البته نازنین زهرا ی جورهایی در این جمع کتاب خوان ها بور خورده است و  هنوز کساني  هستند که می پرسند چرا بايد کتاب خواند؟

باید به آن دسته از افراد بگویم که پاسخ اين چرا خيلي روشن است. اول اينکه ما فقط به مدد کتاب، مي‌توانيم از پيشينه فرهنگي مکتوب بشر که 3-4 هزار سال سابقه دارد، آگاه شويم. دوم اينکه ما با همه معاصران خود مجاور يا از کار و بار و نتايج پژوهشهاي آنان باخبر نيستيم.

پس دورافتادگي و جداماندگي تاريخي وجغرافيايي را با اين وسيله معجزه آسا جبران مي‌کنيم. کتاب حافظه جمعي و کتبي بشر است. اگر بر اثر يک واقعه خارق العاده و غير منتظره، مرکب کتابهاي موجود در جهان محو شود، بشريت به بدويت چندين هزار سال پيش خود برمي‌گردد.

 

به قلم مریم اکبری

اشتراک گذاری این مطلب!

و فاطمه همه را انجام داد...

5ام خرداد, 1392

داود را که  خلیفه دوم عباسی گرفت…
هیچ کس امیدی به آزادی او نداشت؛
داوود تنها فرزند فاطمه که مادر رضاعى امام صادق(ع) هم به حساب می‌آمد، بود
فاطمه دو فرزند دیگر هم داشت اما  شهید شده بودند و داود حالا تنها بهانه زندگی اش بود.
مدت اسارت که طولانی شد کم کم خبرهای تلخ و دردناک هم از سرگذشت داود آمد
یک روز خبر مرگش را می‌آوردند، یک روز می‌گفتند او را لای دیوار گذاشته اند، روز دیگر از شکنجه داوود خبر می‌رسید و کار تا جایی بالا گرفت که فاطمه از غم داود فرتوت و ناامید در انتظار مرگ بود.


خبر آمد امام صادق در بستر بیماری است فاطمه که مادر رضایی اش هم بود  به عیادت امام رفت. وقت خداحافظی امام سراغ داود را گرفت و فاطمه خبرهای ضد و نقیضی را که شنیده بود نقل کرد و برای آزادی پسرش چاره خواست.
امام فرمود: «می‏دانی این ماه، ماه رجب است و دعا در آن زود به اجابت می‏رسد؟ چیزی را که می‏گویم دقیقاً انجام ده تا فرزندت از زندان آزاد شود.»
 فرمود: «سه روز، سیزدهم، چهاردهم و پانزدهم رجب را روزه ‏بگیر و روز پانزدهم هنگام ظهر غسل کن و نماز ظهر را بخوان و بعد از نماز ظهر هشت رکعت نافله عصر را بجا آور و بعد از نماز دعایی را که برایت خواهم نوشت بخوان و بعد از دعا به سجده برو و بگو: لَکَ سَجَدْتُ وَ بِکَ آمَنْتُ فَارْحَمْ ذُلِّي وَ فَاقَتِي وَ كَبْوَتِي لِوَجْهِي. طوری با خلوص دعا را بخوان که اشک از چشمانت جاری شود؛ حتی به اندازه بال مگس. که همین جاری شدن اشک و سوزش قلب نشانه اجابت دعاست.»
و فاطمه همه را انجام داد
شب شانزدهم از نيمه گذشته بود که پيغمبر(ص) را با جمعی از صالحان در خواب ديد. رسول خدا(ص)  فرمود: «اى ام‌داود اين جماعتى را كه مشاهده مى كنى شفيعان تو هستند. براى تو دعا كرده اند و مژده مى دهند كه حاجت تو برآورده شده است. خداوند تو را مشمول رحمت خـود قـرار داده، مـحـفـوظ مـى دارد و فـرزنـد تو را هـم حفظ مى كند و او را سالم به آغوش تو بر مى گرداند.»

اشتراک گذاری این مطلب!

برای سلامتی شان دعا کنید

11ام اردیبهشت, 1392

چند سال قبل همراه با یکی از عکاسان خبرگزاری به سراغ یکی از زنان مبارز دوران ستم شاهی، اولین زن فرمانده سپاه منطقه غرب کشور و یکی از حاملان نامه امام به گرباچف رفتم.

محل دیدارمان خانه شخصی او در خیابان —- تهران بود

خانه ای قدیمی دو طبقه و نصفی

یک پذیرایی ساده با چای و بیسکویت و بعد آغاز مصاحبه- سوال و جواب های پی در پی

سوال هایم کوتاه بود اما پاسخ هایش مفصل و شفاف

نوبت به خاطره گویی از سال های اسارت و زندان که رسید بناگاه در خود شکستم

این همه جسارت، شجاعت و … در وجود یک زن…

با خود فکر می کنم که تحمل کدام یک برایش سخت تر بوده
میخهای زیر ناخن یا سیگارهای روی بدنش یا شاید هم آزار و اذیت دختران نوجوانش جلوی چشمانش…

امروز شنیدم خانم دباغ (مرضیه حدیدچی) در بستر بیماری است

بیماری که شاید امروز سی و چند ساله شده…

ریه هایش همان موقع  که در زندان های ساواک بود عفونی شدند چند بار عمل جراحی کرد اما مانند یک خاطره از روزهای سخت تنهایش نگذاشت و حالا گاه به گاه عود می کند و او را روانه تخت بیمارستان

*

از خداوند و مادر هر دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) شفای ایشان را طلب می کنم

شما هم برای سلامتی شان دعا کنید.


بعد نوشت:

حدود سال های 87-86 با هدف معرفی زنان مبارز انقلابی با خانم دباغ مصاحبه ای داشتم و از همان موقع هر زمان تیتری با نام او در خبرها می خوانم ناخود آگاه تنم می لرزد- کبری بهروز

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

انتخاب اسم خوب برای فرزند یکی از حق های فرزندان بر والدین

9ام اردیبهشت, 1392

انتخاب اسم برای فرزند یکی از حق هایی که فرزندان بر والدین دارند

احتمالا این روایت را بارها شنیده اید که:

قالَ رَسول الله (ص) : اِنَّ اَوَّلَ مایَنحَلُ اَحَدُكَم وَلَدهُ الاسِمُ الحَسَن؛ پیامبر اكرم (ص) فرمودند : اولین بخشش و عنایت شما به فرزندانتان، انتخاب نام نیكو می باشد. (كافی ، ج 6. وسائل ج15 ، ص 115.)

همچنین :

امام على (ع) مى فرماید: قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع سَمُّوا أَوْلَادَكُمْ قَبْلَ أَنْ یُولَدُوا فَإِنْ لَمْ تَدْرُوا أَ ذَكَرٌ أَوْ أُنْثَى فَسَمُّوهُمْ بِالْأَسْمَاءِ الَّتِی تَكُونُ لِلذَّكَرِ وَ الْأُنْثَى فَإِنَّ أَسْقَاطَكُمْ إِذَا لَقُوكُمْ فِی الْقِیَامَةِ وَ لَمْ تُسَمُّوهُمْ یَقُولُ السِّقْطُ لِأَبِیهِ أَلَّا سَمَّیْتَنِی وَ قَدْ سَمَّى رَسُولُ اللَّهِ ص مُحَسِّناً قَبْلَ أَنْ یُولَدَ وَ قَالَ وَ إِیَّاكُمْ وَ شُرْبَ الْمَاءِ قِیَاماً عَلَى أَرْجُلِكُم‏؛ فرزند خویش را پیش از تولد نامگذارى کنید. هرگاه نمى دانید پسر است یا دختر ، آنان را به تناسب مرد و زن بودن ، نامگذارى کنید چرا که مردم در هنگامه ى قیامت به نام هاى خویش خوانده مى شوند و فرزندى که سقط شده باشد و نامى براى او تعیین نکرده باشند ، در روز قیامت از پدر مؤاخذه خواهد کرد… . (علل الشرائع، ج‏2، ص: 465.)

برخی از دوستان حوزوی ام را دیده ام که برای پیدا کردن اسم فرزندشان به قران رجوع می کنند، برخی اسمی هم شماره با حروف ابجد اسماء الله انتخاب می کنند.

دوستی دارم که به پسر چهار ساله اش که هادی نام دارد یاد داده در روز ذکر یا ودود را که هم شماره با اسمش هست را در روز چندین بار به زبان آورد.

یک روز که در خانه اشان بودم، فرزندش را دیدم که ضمن ماشین بازی ذکر یا «ودود» می گفت کلی تعجب کردم پرسیدم چه کار می کنی، با لحن بچگانه ای گفت: «دارم با اسم خودم خدا را صدا می زنم»

اینطوری بگویم که تا چند روز فکر و خیال رهایم نمی کرد، من کجا و این بچه کجا…

***

برخی از طلبه هایمان هم عالمی دارند


نوشته: مریم اکبری



اشتراک گذاری این مطلب!

فراخوان/ نامه ای به همسر یا مادر شهید به مناسبت روز تکریم مادران و همسران شهدا

9ام اردیبهشت, 1392

 

سلام خاله جان… حالت چطور است؟…

سالروز وفات حضرت ام البنین (س) است و روز تکریم مادران و همسران شهدا.

یاد تو افتادم…

گفتم حالا که سال تا سال همدیگر را نمی بینیم حداقل امروز که روز توست نامه ای برایت بنویسم تا آرام شوم…

.

.

.

اقا محمد که رفت انگار کل فامیل خالی شد، آن همه شور و نشاط انگار یکباره از خانواده پرکشید….

بعد از چند سال، برای خیلی هایمان عادی شد و بعضی ها که کوچکتر بودیم به کلی یادمان رفت اقا محمد چطوری بود…

براي بسياري از ما، رفتنش، اتفاقي شد در كنار همه اتفاق های اندوه باری که خانواده دیده بود … اما می دانم براي تو ماجرا فرق مي كرد.

جایش برای تو و زهرا تا امروز …تا همیشه خالی بوده و هست.

در خوشی ها و ناخوشی ها ….

وقتی زهرا آپاندیسش را عمل کرد… وقتی  لباس عروس پوشید…

.

.

.

دلنوشته: مریم اکبری

 

*** بعدنوشت:

در تقویم هایمان امروز روز تکریم از مادران و همسران شهداست، اگر بخواهید در چند پاراگراف آنها را مخاطب قرار دهیدبرایشان چه می نویسید.

فراخوان/ نامه ای به همسر یا مادر شهید

 

*نکته:نقطه چین ها نشانگر طولانی بودن و شخصی بودن نامه است

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

از ان موقع هراز گاهی دورکعت نماز می خوانیم برای اینکه یادمان نرود...

2ام اردیبهشت, 1392

مطالب دوستان را که مطالعه می کردم، داستانی از ابوعلی سینا درباره نماز توجهم را جلب کرد.

در این داستان ابن سینا می گوید هر زمان مشکلی داشتم دو رکعت نماز می خواندم و از مسجد که خارج می شدم مشکلم حل می شد.

یاد خاطره ای افتادم از مسافرتی که همراه با همسرم به خارج از تهران رفته بودیم.

چند وقت قبل به یک مسافرت زیارتی رفتیم مشکلی حادث شد که در شهر غریب هیچ راه حلی برای آن نداشتیم، به کسی هم نمی توانستیم رو بیندازیم، تصمیم گرفتیم همراه با همسرم نماز بخوانیم و و از خداوند مدد بخواهیم.

از صاحب بقعه نیزدرخواست کمک کردیم

حالی داشتیم بین خوف و رجاء و اصلا هم راه حلی برای مشکلمان سراغ نداشتیم.

از امامزاده که خارج می شدیم در مسیر تا رسیدن به اتوموبیل هر دو گرفته و نگران که چه کار کنیم و چطوری به تهران برگردیم. در حال سوار شدن به ماشین بودیم  که یکی از اهالی شهرستان که سن و سالی هم ازش می گذشت به سمتان آمد و روبه همسرم گفت پسرجان بنظر می رسد در این شهر غریبی، (احتمالا از پلاک ماشین فهمیده بود) من در جواز این بقعه متبرکه زندگی می کنم و معمولا آدم هایی را که به آن در رفت و آمد هستند را زیرنظر دارم، هر کس از اینجا خارج می شود به گونه ای خوشحال و راضی است اما بنظر می رسد شما برعکس همه مشکلی دارید که حل نشده چون خیلی گرفته به نظر می رسید. مشکلی برایتان پش آمد کرده.

همسر آدم توداری است و معمولا خیلی زود با غریبه ها گرم نمی گیرد اما خیلی سریع و راحت بدون رو دربایسی مشکلمان را در جواب پیرمرد توضیح داد.

باورتان نمی شود ماشاء الله خان (نام پیرمرد) ما را به منزلش دعوت کرد و با تماس با دامادش مشکلمان چند ساعته حل شد.

فردای آن روز یکبار دیگر به امامزاده سر زدیم و این بار دو رکعت نماز شکر خواندیم و به تهران بازگشتیم.

از آن موقع، (که زمان طولانی هم نیست) هراز گاهی دورکعت نماز می خوانیم برای اینکه یادمان نرود که این دو رکعت ها چه کارها می توانند بکنند.

و برای تشکر از خدایی که چنین راه حلی را برای بنده هایش در چنین مواقعی قرار داده.


دلنوشته از مریم اکبری

اشتراک گذاری این مطلب!

هدیه به مادرم فاطمه زهرا (س)

24ام فروردین, 1392

مادرم نامش فاطمه است، و پدرم علی نام دارد.

خواهری دارم زینب نام، و پدربزرگی که مش محمد می خواننش.

برادری ندارم اما اگر بود حتما حسین نام می گرفت.

گاهی مادرم را می بینم که چه مظلوم است مانند بی بی امان فاطمه (س)

گاهی که مادرم مریض است خانه جانی ندارد، پدر شور و حالی ندارد، و زینب هیچ حرفی نمی زند، سکوت می کند و در خلوت خود فرو می رود.

این وقت ها یاد تو می افتم مادر… فاطمه (س)… و گاهی سخت می گریم…

تو که در بستر بودی، حال علی (ع) چگونه بود، زینب (س) به چه اندیشید…

این روزها باز مادرم مریض است…

باز خانه بی جان شده و لبخند پدر محو گشته، زینب در خودش است و من شبها سخت می گریم…

دوستان ایام فاطمیه است برای سلامتی مادرم فاطمه دعا کنید که من مانند فرزندان فاطمه (س) صبور نیستم.

مادرم، فاطمه (س) برای شفای مادرم فاطمه دعایی مرحمت بنما…

اشتراک گذاری این مطلب!

موبایل خوب من!

5ام اسفند, 1391

 

قبل نوشت:

دوستی از تلفن همراه و معایبش نوشته بود خواستم کمی تصحیح کنم

————–

شدنی نیست هم بلاگی.
فکر کن اگر یک روز گوشی نداشته باشی

یادآوری ذکر روزانه ات چه می شود؟

یا خواندن جزء قرانت در اتوبوس و مترو ؟

دعای عهد سر صبحت را چطور بدون هنزفری گوشیت در بین راه اداره گوش می دهی؟!

یا لیست خریدت را کجا یادداشت می کنی که چیزی از قلم نیفتد؟

این همه شماره تماس را چطور به ذهنت می سپاری که در موقع لزوم استفاده کنی و کارت لنگ نشود

یا تاریخ های تولد را برای تبریک…

شاید پیامک رنگ احوالپرسیمان را کم رنگ کرده باشد اما ماهیت آن را و نیتش را که تغییر نداده

بماند که دیگر مثل گذشته ها نمی شود هفته ای یکبار به دایی و خاله و مادربزرگ سر زد، زن همسایه را هم که در آپارتمان بغلیمان است نمی توانیم هر روز ببینیم این که دیگر تقصیر موبایلمان نیست…

با گوشیت بازی نکن، نه پیامکی و نه حتی بازی های جاوا

اینطوری وقتت را نمی گیرد و از کار و زندگی نمی اندازدت.

زنگهایش را هم خوب انتخاب کن

اینطوری مزاحم کسی هم نمی شوی.

من که از وقتی گوشی خریدم بهره اش را هم دیده ام

خداوند قسمت کند مکه که رفته بودم در طواف هایم از روی گوشی قرآن می خواندم یک ختم قرآن با همین گوشی که بعضی ها آن را مزاحم می دانند در سرزمین وحی در حین طواف داشتم…

در طول مسیر که سوار اتوبوس بودم هم تا رسیدن به مسجد الحرام یا مسجد النبی و یا هر کجای عربستان که می رفتیم دعای توسل، عهد و زیارت عاشورا و … گوش می دادم

وقتی هم که دستم بر خانه کعبه بود با مادرم تلفنی حرف زدم، آنقدر خوشحال شد که در چنین موقعیتی به یادش بودم که گریه کرد.

امروز روز مهندس را به خیلی ها تبریک گفتم (نمی شد که لیست مهندسان دوست و فامیل را دستم بگیرم بروم درب منزلشان و تبریک بگوییم که)

و دیروز لیست خرید منزل را برای همسرم پیامک کردم که یادش نرود شب مهمان داریم

بماند وقتی قهر می کنیم اولین معذرت خواهی پیامکی است!

صبح ها هم گوشی هایمان با صدای اذان مرحون موذن زاده  برای نماز صبح بیدارمان می کند.

چقدر کتاب الکترونیکی در گوشیم باشد خوب است؟…

چقدر مداحی؟ چقدر نوحه؟ چقدر …

با گوشی مصاحبه می گیرم

عکس خبری می اندازم

کانکت می شوم و در مواقع ضروری بعضی چیزها را در اینترنت چک می کنم

رادیو سلامت و رادیو قران هم که بماند…

————

بعد نوشت: از نگارش این متن هیچ مقصودی دنبال نمی شود جز برشمردن مزایای تکنولوژی وسیله ای به نام تلفن همراه

نکته: تکنولوژی مانند چاقوی دو دم است هم مزایا دارد هم معایب


نوشته: مریم اکبری

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

رقمی می شود در حد فاصله ما با خورشید آنهم به سانتی متر!

5ام اسفند, 1391

قبل نوشت:   مطلب «من هم بنشینم کمی حساب کتاب کنم» را که خواندم داشتم نظرم را می نوشتم که ترجیح دادم آن را یک پست کنم در این وبگاه.

———–

عجب، کالا فکرش را بکن اگر روزی به مجلسی وارد شوی و پس از خروج، شروع کنی صحبت با دیگری درباره میزبان و دیگر مهمانان
احتمالا می شود چند غیبت، یکی دوتا تهمت، و چندتایی هم دروغ به دلیل پیاز داغ ماجرا
حالا فکر کنید ماهی چند بار از این مهمانی ها می روی و یا خودت چندتایی مهمانی می گیری

اگر ضرب در سال های عمرت کنی

بعد آن را جمع آن با آن مثلا روزی یک گناه که دوستمان اشاره کردند

رقمی می شود در حد فاصله ما با خورشید آن هم به سانتی متر!

بعدا رویمان می شود به خدا نگاه کنیم



اشتراک گذاری این مطلب!

برخی از پاسخ های فراخوان مسابقه چرایی ضرورت حضور در راهپیمایی

28ام بهمن, 1391

ص. امینی: حضور ،همان رنگ میثاق وعهد با آرمانهای ولایت است که در هر کس نهفته نشده باشد عدم حضوروشرکت او را در چنین روزی به جهان ثابت می کند لذا نه تنها شرکت بلکه اعتقاد به این اتحاد جهت براندازی حکومتهای ستیزه جوی جهان و خاموش ساختن شعارهای به ظاهر عدالت مدارانه این حرکتهای استکبار ستیزشان را در نطفه با شعار مرگ بر خائنان زمان همچون آمریکا واسرائئل در نطفه خفه کنند. وبه نوعی اسلام گوی سبقت رابرباید. که همیشه این حضور به جهانیان نشان داده شود وحامیان آنها در این گیتی همپا با آنها ندای پیروزی را سر دهند .

ط. دوستی: فقط وفقط عشق به اسلام و ولایت

ف. فیض آبادی: “برای تایید اصل نظام و انقلاب باید شرکت نموده و فرا جناحی فکر و عمل کرد.”

آدینه: ملت ایران باردیگرباحضوربابصیرت خودنشان خواهد داد همانگونه که در فراز و نشیب های گذشته با ایمان، وحدت و مجاهدت و با توکل به خدای متعال در برابر همه فشارها، تنگناها و توطئه ها بر سر پیمان خود ایستاده و هرگز سر بر آستان بردگی جهانخواران و صهیونست ها فرود نخواهد آورد و به کژ اندیشان و بزدلان و سست عنصران نیز اجازه سازش و تسلیم نخواهد داد.

س. حاتمی: شرکت کردن ما در راهپیمایی 22 بهمن نشانه احترام به خون شهیدان ادای شکر به خاطر نعمت انقلاب اسلامی و بیان ایستادگی همیشگیمان برای دفاع از رهبر و کشورمان است.

اشتراک گذاری این مطلب!

باید باور کنیم که جنگی در حال وقوع است

28ام بهمن, 1391

پنج شنبه گذشته در جمع فعالان فضای مجازی بودم مسئول سازمان بسیج دانش آموزی سرهنگ صابر ماهانی در این جمع، به نکته ظزیفی اشاره کرد که برای خودم بسیار جالب توجه بود.

 امروز لازم است نگاه همه مدیران و فعالان فضای مجازی به گونه ای باشد که باور کنند جنگی در حال وقوع است و خود را متناسب با فضای آن جنگ آماده کنند.

وی افزود: در جنگ 8 ساله دفاع مقدس دشمن زمین را از ما گرفت که با تلاش غیور مردان و زنان این کشور بازپس گرفته شد اما امروز و در جنگ نرمی که در حال وقوع است دشمن زمینه ها و اعتقادات و باورهای ما را مورد حمله قرار داده است.

———–

بعد نوشت: چهارمین دوره آموزش تخصصی مدیران فضای مجازی سازمان بسیج دانش آموزی از 23 تا 26 بهمن ماه در استان اصفهان برگزار شد و بنده نیز در آن جمع باور خورده بودم

اشتراک گذاری این مطلب!

توصیه آیت الله مظاهری به زنان

24ام بهمن, 1391

آیت الله مظاهری خطاب به زنان گفت: شخصیت یک زن به عفت و حجاب اوست و همه خانم ها باید مراقب عفت و حجاب خود باشد. این مرجع عالیقدر تقلید تاکید کرد: از همه شما خواهران تقاضا دارم که به عفت و حجاب که 20 آیه قرآن هم به آن اختصاص یافته است اهیمت دهید. رعایت حجاب و عفاف و اهمیت به آن، برای زن در محضر خداوند یک جایگاه ایجاد می کند و زنی که به آن بی توجه باشد حتی با وجود داشتن سواد و جایگاه اجتماعی بالا در نزد خداوند هیچ جایگامی نخواهد داشت.

—- بعد نوشت: درخواست توصیه توسط خانم مریم اکبری از آیت الله مظاهری پیش از نماز مغرب و عشاء در مسجد حکیم اصفهان/ شامگاه روز 23 بهمن سال 91

اشتراک گذاری این مطلب!

پدر، مادر، فرزند و خانواده در نگاه يك سيمرغ!

20ام بهمن, 1391

خب سيمرغ سي و يكم هم بعد از ده روز آوارگي فهميد بايد روي شانه كدام سينماگر بنشيند. حالا بد نيست با يك دسته بندي الكي نگاه فيلم ‌ها به پدر، مادر و خانواده ايراني را بررسي كنيم.

پدر
نگاه فيلم ها به پدر چيزي است شبيه ديو با يك تفاوت كوچك. آن تفاوت هم در ظاهر آنهاست؛ چراكه مثلاً ديو دم دارد ولي اكثر پدرها ندارند، ديو شاخ دارد ولي پدرها ندارند(اگرچه شاخ نداشتن مانع از شاخ شدن نمي‌ شود!). اين ديوها غالباً اگرچه شاخ و دم ندارند، اما يك پست بالاي حكومتي و دولتي(و ترجيحاً امنيتي) دارند.

در اين فيلم ها كه اتفاقاً يكي از آنها سيمرغ فيلمنامه را هم دريافت كرد، پدر، موجودي است مزاحم كه مانع رشد و پيشرفت فرزندان(مخصوصاً از نوع دختر) مي ‌شود. اين پدرها كه فرق اسپيكر و كفگير را نمي ‌دانند تازه چند روز است كه با خوب شدن آب و هوا از غار درآمده و سد راه دختر راستگوي خود شده‌ اند كه مي ‌خواهد با چند نفر از دوستان دختر و پسرش برود فرنگ. فيلم در پايان به همه فرزندان توصيه مي ‌كند كه بايد به اين نوع پدرها دروغ گفت. در نماي پاياني فيلم اين پدرها شكست خورده و سزاي كارهاي خود را مي‌ گيرند و فرزندان پوزشان را مي ‌زنند!

ادامه »

عدو شود سبب خیر اگر خدا بخواهد!

15ام بهمن, 1391

قبل نوشت:

جایی مشغول به کار هستم که مجبورم قبل از روشن شدن هوا از منزل خارج شوم، باید حدود هفت و نیم صبح در محل کارم باشم

این ساعت حضور، سبب شده که چیزی نزدیک به پنج و نیم صبح از خواب بیدار شوم و قاعدتا تا قبل از یازده و نیم شب به رختخواب بروم.

اوایل که عادت به بیدار شدن این موقع نداشتم بسیار شاکی بود حتی می خواستم استعفا بدهم (البته این تنها دلیل نبود)

حالا بعد از یکی دو ماه عادت کرده ام و بیدار شدن برایم به سختی روزهای اول نیست

امروز در وبگردی هایم مطلبی دیدم درباره اهمیت زود بیدار شدن و زود خوابیدن با عنوان «خواب بین الطلوعین را فراموش کنید!»

یاد این ضرب المثل افتادم عدو شود سبب خیر اگر خدا بخواهد!

بسیار آموزنده

**این مطب را می توانید در ادامه ببینید

ادامه »

همین حالایش چشم هایم منتظرند که ببارند

28ام دی, 1391

بعد از حدود چهل روز امروز مراسم است که دوستان دور هم جمع می شویم

فاتحه ای، حزب خوانی و به یادش نوحه سرایی و …
طرف های ظهر راه می افتم …
همین حالایش چشم هایم منتظرند که ببارند
نمی دانم
از غم دوریش است یا  یاد خاطرات بودنش… نمی دانم شاید نگران خودم هستم نگران روزی که بروم و دوستانم چنین مراسم هایی برایم بگیرند!
نمی دانم…
یاد این حدیث افتادم
در قبر از 5 چیز سوال می شود و ولایت کمک می کند به آن چهار چیز در پاسخ دهی
ذهنم همین طور درگیر است آیا ولایت به نعیمه هم کمک کرد؟ به من هم کمک می کند؟…
اصلا مستحق این کمک خواهم بود؟؟؟؟

امام جعفر صادق علیه‌‏السلام فرمودند: از مرده در قبرش پیرامون پنج چیز سؤال مى‌شود : از نمازش ، زکاتش ، حجّش ، روزه اش و ولایتش نسبت به ما خاندان . پس ، ولایت از گوشه قبر به آن چهار چیز گوید : هر یک از شما کم و کاستى داشتید، کامل کردن آن به عهده من .

 

متن حدیث:

 

قال الإمامُ الصّادقُ علیه‏ السلام : یُسألُ المَیِّتُ فی قَبرِهِ عن خَمسٍ : عن صَلاتِهِ ، وزَکاتِهِ ، وحَجِّهِ ، وصیامِهِ ، ووَلایَتِهِ إیّانا أهلَ البَیتِ ، فتَقولُ الوَلایةُ مِن جانِبِ القَبرِ للأربَعِ : ما دَخَلَ فِیکُنَّ مِن نَقصٍ فَعلَیَّ تَمامُهُ .

 

اشتراک گذاری این مطلب!

امروز چهلمین روز است

26ام دی, 1391

امروز چهلمین روز است

و پیام هایی است که از دیشب پشت سر هم می رسند و تسلیت می گویند و غم نبودنش را برایم تازه می کنند

کسی طلب قرائت فاتحه می کند و دیگری زیارت عاشورای غیر معروفه.

دیگری به نقل از بزرگان خواندن زیارت  اربعین را پیشنهاد می کند…

و همه این پیام ها خاطراتش را برایم زنده می کند، خنده هایش، جنب و جوشش، تیزهوشیش

یادم می آید سال های ابتدایی حوزه بودیم که همه به زیارت عبدالعظیم حسنی مشرف شدیم

بین نماز مغرب و عشاء، مرثیه خوانی برگزار شد، هر کسی را حالی بود و او عجیب شیون می کرد بر اهل بیت نبوت

دعا می کنم اهل بیت نگهدارش باشند در این روزگار که تنها نباشد

راستش را بخواهید هنوز هر بار که به زیارت می روم زیارت نامه خواندنش هم در گوشم می پیچد

پنج شنبه 28 دی ماه 91 از ساعت 2 تا 4 بعدازظهر  در مسجد امام رضا (ع) واقع در اتوبان شهید باقری تهران، نبش کوچه شهید نادعلی مراسمی است که همه دوستان به یادش گرد می آیند شما هم اگر دوست داشتید تشریف بیاورید

روحت شاد نعیمه نوری کمالی

اشتراک گذاری این مطلب!

اخلاق و زندگی -قسمت دوم

6ام دی, 1391

در قسمت قبل گفتیم که :

1-    اخلاق، يكي از مسائل مهم است و در حقيقت يكي از اركان تشكيل دهنده دين است.
2- هدف و مقصد انبياي عظام، تكميل مكارم اخلاقي و تهذيب نفوس بوده است.
3-بسياري‏ خيال‏ مي‏كنند كه‏ نتيجه ‏دستورات‏ اسلام را،تنهادرآخرت بايد جستجوكرد.
4-اين‏مكتب‏آمده‏است‏تافقط‏سعادت‏اخروي‏انسان‏راتأمين‏كند. و به آسايش و رفاه انسان در دنيا كاري ندارد.

 و شايد همين فكر باعث شده كه برخي از جوانان معتقد به اسلام كه در عمل دنبال هوسراني و خوشگذرانيهاي زودگذر هستند، وقتي به توبه و كنار گذاشتن اشتباهات خود دعوت مي‏شوند، در پاسخ بگويند: ما جوانيم و بايد از دوران جواني و عيش و نوشهاي آن بهره ببريم، بعد از گذشت اين دوران خوش و پرطراوت، در پيري از گذشته خود توبه خواهيم كرد و بدين وسيله خود را براي پذيرش مرگ و رسيدن به سعادت آخرت و لذتهاي آن آماده خواهيم ساخت. ما هنوز وقت بسياري داريم، چرا بايد جواني خود را فدا كرده، از حالات و روزهاي خوش‏آن صرف‏نظر كنيم و نقد را به نسيه بفروشيم. چنين كارهايي ناشي از محروميت و عقب‏ماندگي ذهني است.

اين سخن، از برداشت نادرست آنها در باره برنامه‏هاي تربيتي اسلام، سرچشمه مي‏گيرد. آنان خيال مي‏كنند كه اسلام تنها براي آباداني آخرت آمده و با انسان و زندگي او در دنيا كاري ندارد و اگر او را به انجام اعمالي موظف كرده، تنها به خاطر اين است كه نتيجه آن را در آخرت ببيند و وارد بهشت شود

در منطق اينان قوانين اسلام همچون گلوله‏اي است كه از لوله تفنگي خارج مي‏شود و تنها آن نقطه آخر را هدف قرار داده و مسيري كه مي‏پيمايد، بكلي از دايره مقصود تيرانداز خارج است، در صورتي كه اگر بر اساس آيات قرآن و روايات ائمه معصومين عليهم‏السلام هدف از تعليمات اسلامي را ارزيابي كنيم، بايد آن را به چشمه آبي تشبيه كنيم كه از نقطه‏اي به جوشش در آمده تا در پايان مسير، مزرعه‏اي را سيراب كند، ليكن بر سر راه خود به تقوا و عمل صالح، در همين دنيا نيز انسان را به رستگاري و سعادت مي‏رساند.

«من عمل صالحا من ذكرٍ او انثي و هو مؤمن فلنحيينّه حيوة طيبه و لنجزينهم اجرهم باحسن ما كانوا يعملون»«هر كس از مرد و زن، عمل صالحي كه توأم با ايمان باشد انجام دهد، پس ما او را با زندگي پاك، زنده مي‏كنيم و پاداش رفتار شايسته آنها را به نحو احسن خواهيم داد.»

ملاحظه مي‏شود كه در اين آيه كريمه، زندگي پاك، نتيجه در پيش گرفتن شيوه صحيح در زندگي و انجام عمل صالح معرفي شده كه هم زندگي دنيا و هم زندگي آخرت را در بر مي‏گيرد. در اين آيه گرچه بصراحت از دنيا و آخرت نامي به ميان نيامده، ولي آيه بالا، از راحتي زندگي هر دو جهان ياد كرده است كه در حقيقت، تفسيري بر اين آيه شريفه محسوب مي‏شود.

اشتراک گذاری این مطلب!

جایتان خالی بود در ...

6ام دی, 1391

 

قبل نوشت: چند روز قبل همراه با جمعی از دوستان مشرف شدیم به مشهد مقدس و نائب الزیاره شما شدیم

جمع خوب و یک دستی بودیم که سفرمان را به یاد ماندنی کرد.



——————

جایتان خالی بود در بارگاه ملکوتی امام مهربانی ها 

تا وارد حرم نشدی در مخیلات ذهن ات نمی گنجد که به پا بوسی آقا دعوت شده ای 

وارد صحن و سرایش که می شوی انگار در رویای شیرینی به سر می بری …

سلام می کنی و اذن دخول می خوانی 

دلت می گیرد خجالت  می کشی که با چه رویی 

و به کدامین عمل صالح ات اذن دخول می خوانی 

اشک امانت را می برد نفس نفس می زنی 

و کسب اجازه می کنی برای وارد شدن به بهشت زمینی 

از شرمساری و کوله بار گناهت سر بلند نمی کنی 

در دلت غوغایی است 

یادت می افته که در مقابل امام مهربانی ها ایستاده ای دلت کمی آرام می شود 

یاد داستان موسی و باران و بنده ی توبه کار می افتی 

و اشک سیل هایت همچنان جاری است در دلت توبه ای می کنی در محضر امامت 

قدم هایت را به آهستگی بر می داری و شوق زیارت در وجودت آتشی به پا 

می کند 

ادامه »

وقتی انسان در امتحانات الهی خوب را انتخاب نکند....

4ام دی, 1391

هستی لایه لایه است. تو در تو، پر از راز و البته پیچیده، برای درک آن باید خوب بود همین.


من فکر می کنم هر کسی در هر موقعیتی می تواند خوبترین کار را درک کند و انجام دهد، اما مشکل زمانی شروع می شود که انسان نخواهد خوب را انتخاب کند در چنین صورتی او راه را کمی محو می کند اگر در موقعیت دوم هم انسان نخواهد به خوب تن دهد راه محوتر و تاریک تر می شود.


وقتی هزار تا انتخاب بد را به جای هزار تا انتخاب خوب برگزینی وضع آنقدر آشفته و تاریک می شود که انسان حتی نمی تواند یک قدم به جلو بردارد. در این صورت با هر انتخاب بد سرعت انسان در سیر به بالا و ملکوت کندتر و کندتر می شود.


آنهایی که دائم به انتخاب های بد دست می زنند وضع تاسف باری پیدا می کنند آنقدر کند می شوند که کاملا متوقف می شوند بعد شروع می کنند به فرو رفتن.


آنقدر فرو می روند که به کلی دفن می شوند برای این آدم ها هم البته فرصت هست اما آنها مجبورند مدتی را صرف کنند تا از اعماق، خودشان را به سطح برسانند .


اما اگه انسان در برابر هر موقعیتی خوب را انتخاب کند راه اندکی وضوح پیدا می کند البته در موقعیت بعدی احتمالا با شرایط پیچیده تری مواجه خواهد شد که باز هم باید انتخاب کند این انتخاب ها مثل دالانی هزار تو همیشه در مقابل انسان قرار دارد با هر انتخاب خوب راه وضوح بیشتری پیدا می کند و سرعت شخص به سمت بالا بیشتر می شود.


زندگی مواجهه ابدی انسان با این انتخاب هاست.


*برداشت آزاد از کتاب روی ماه خداوند را ببوس
——————————————————

پی نوشت:

دوستی تیتر زده بود روی ماه خداوند را ببوس، و یاد این مطلب افتادم

اشتراک گذاری این مطلب!

وقتی می خواهیم از « سبک زندگی طلبه» سخن بگوییم اول باید هویت و اهداف یک طلبه را تعریف کنیم

30ام آذر, 1391

شرط اول طلبه بودن دانش اندوزی است

یعنی طلبه باید دانش/علم پژوه و دانش/علم طلب و دانش/علم آموز باشد
این شرط اول است یعنی معنای لفظی طلبه است که شرط اطلاق این عنوان بر یک فرد خواهد بود.
این شرط ابتدایی نوعی از رفتارها و هنجارها را در سبک زندگی یک طلبه تعریف می کند مثلا بالا بودن نرخ مطالعه و دوری از دغدغه های مدگرایانه و تجمل پرستانه ی معمول در جامعه ، داشتن روحیه ی پرسشگر و محقق ، هدفگزاری های بلند مدت درباره مطالعات تخصصی و…..


یک نوع طلبه داریم که چیزی بیش از طلبه دانش/علم پژوه است و آن طلبه  نظریه پرداز است

این نوع دوم طلبه هم شرط خودش را دارد و سبک خاص زندگی خودش را که البته  پیشرفته ی همان نوع ابتدایی است

نظریه پردازی و نگارش مقالات تخصصی باید در تخصص این نوع طلبه باشد، که لاجرم این نوع طلبه سبک زندگی و دغدغه های طلبه نوع اول را بیشتر احساس خواهد کرد و کمتر شباهت به مردم عادی خواهد داشت.



یک نوع طلبه دیگر هم داریم که هویت معنوی و ایمانی در او پررنگ است و آن طلبه ای است که علم و عملش دو بال پرواز او در آسمان تقوایند شاید خیلیها بیشتر این بعد را هویت طلبه میدانند


به هر حال هویتی که برای این لفظ و پیشینه  یک طلبه  قایل هستیم نگرش ما را به سبک زندگی طلبه معنا می کند


به عبارت دیگه :هدف و هویت ، سبک زندگی هر قشر یا فردی رو ایجاد می کند.
لذا وقتی از « سبک زندگی طلبه» سخن می گوییم اول باید هویت بایسته طلبه و بعد هم هدف هایش را تعریف کنیم آن زمان است که می توانیم بگوییم چطور باید زندگی کند…


**نوشته شده توسط  آسیه سادات بنیادی

اشتراک گذاری این مطلب!

 
فراخوان چی شد طلبه شدم