موضوع: "شعر"

تو انتهای غمی ، از کجا شروع کنم

19ام شهریور, 1395

نگاه کودکی ات دیده بود قافله را                تمام دلهره ها را ، تمام فاصله را

هزار بار بمیرم برات ، می خواهم                دوباره زنده کنم خاطرات قافله را

تو انتهای غمی ، از کجا شروع کنم             خودت بگو ، بنویسم کدام مرحله را؟

چقدر خاطره ی تلخ مانده در ذهنت          ز نیزه دار که سر برده بود حوصله را

چه کودکی بزرگی است این که دستانت      گرفته بود به بازی گلوی سلسله را

میان سلسله مردانه در مسیر خطر              گذاشتی به دل درد ، داغ یک گِله را

چقدر گریه نکردید با سه ساله ، چقدر         به روی خویش نیاورده اید آبله را

دلیل قافله می برد پا به پای خودش           نگاه تشنه ی آن کاروان یک دِله را

هنوز یک به یک ، آری به یاد می آری          تمام زخم زبان های شهر هلهله را

مرا ببخش که مجبور می شوم در شعر           بیاورم کلماتی شبیه حرمله را

بگو صبور بلا در منا چه حالی داشت             که در تلاطم خون دید قلب قافله را؟

                                                                                                                              ((سیدحمیدرضا برقعی))

 

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1· 2

شعر تقدیمی به حاج رجب

2ام شهریور, 1395

محسن غلامحسینی شعری سروده و آن را به «جانباز شهید حاج رجب» تقدیم کرده است.

در صورت تو سیرت زیبای ملک بود

آن ظاهر آزرده فریبای ملک بود

با دیدنت ای لاله دل درد کشیده

شبنم زده برگ گل سیمای ملک بود

نقش رخ تو منظره ای از افق عشق

نقاشی تو بر پر دیبای ملک بود

دنیای سکوت تو فراسوی شلوغی

تسبیح خداوند به دنیای ملک بود

از شرم حضور تو کشد شرم خجالت

ما را ، که لقای تو تقاضای ملک بود

ما بی خبر از سیر تو در آبی آفاق

چشمان شما گرم تماشای ملک بود

در غربت دنیا تو قریبی به ملائک

دیدار تو هر لحظه تمنای ملک بود

کالای تو شد رونق بازار تقرب

سرمایه تو حسرت سودای ملک بود


 
منبع: فارس

اشتراک گذاری این مطلب!

شیعیان خسته نباشید که ارباب رسید

22ام مرداد, 1395

عنقریب است که گویند به یک صبح سپید
شیعیان خسته نباشید که ارباب رسید

دگر اندوه تمام است شما خوش باشید
روح عالم به نفسهای گل سرخ دمید

به امید صبح ظهور که تنها راه پایان مشکلات و گرفتاریها و آغاز خوشیهاست…
اولین سلام روز رو به محضر آقا امام عصر (عج) هدیه می کنیم

السَّلامُ علیکَ یا بقیَّةَ اللهِ یا اَباصالحَ المَهدی یا خَلیفةَالرَّحمنُ و یا شَریکَ الْقُرآن
اَیُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ سیِّدی و مولای الامان الامان
***********
دل هوای روی ماه یار دارد جمعه‌ها
دل هوای دیدن دلدار دارد جمعه‌ها

صبح جمعه چشم درراهیم ماای عاشقان
یار با ما وعده دیدار دارد جمعه‌ها

چشم های منتظر با اشک‌های عاشقی
هر نگاهش حرف‌ها بسیار دارد جمعه‌ها

آفتابا امرکن تا ابرها پنهان شوند
آسمان بر تابشت اصرار دارد جمعه‌ها

***********

بی تو دلتنگیم جان مادرت زهرا بیا
بی تو دیگر حالت تکرار دارد جمعه‌ها

دلخوشم باجمله‌ای سرشار از عشق و امید
یار با ما وعده دیدار دارد جمعه‌ها

اشتراک گذاری این مطلب!

اگر بی صدا بود زخم بسیجی، برای خدا و وطن بود

16ام مرداد, 1395

حمید هنرجو، نویسنده،شاعر و پژوهشگر فرهنگی در واکنش به سخنان یکی از مسوولین قطعه شعری را در صفحه شخصی اش منتشر کرده است، که در ادامه می آید:

صدایش مهیب است دیوار صوتی
اگر بشکند با کلنگ سیاست
ولی من؛
به چشم خودم دیده ام
دستهایی - بدون صدا - را
که از بیخ بازو
قلم شد

و معبر به معبر
گروهان گروهان دلاور
از این بیشه، کم شد

صدایی نمی داد
نفس های پاکی
که در عمق تالاب ها
بند آمد
شهید غریبی
که با نور و لبخند آمد

چرا بی صدا بود فریاد؟
چرا بی صدا بود بمبی که افتاد
و شهر مرا
زیر و رو کرد؟

چرا بی صدا بود پرواز؟
که با گاز خردل
رقم خورد در جان سرباز

اگر بی صدا بود زخم بسیجی
اگر زیر باران ترکش
خروشید ارتش
نه “ما” و نه “من” بود
برای خدا و وطن بود

صدایش مهیب است دیوار صوتی
اگر بشکند با کلنگ سیاست
ولی دل شکستن، دریغا!
صدایی ندارد

فدای مرام شهیدان
خدایا!
دلم ادعایی ندارد

***

از میان آثار هنرجو، نماز هواپیما در سال 79 كتاب سال شناخته شد، كوچه فرشته ها در سال 78 كتاب سال جنگ شناخته و مورد تقدیر رئیس جمهور قرار گرفت و كتاب «لبخند تو رنگ انار است» در سال 1381 به خاطر پرداختن به مضمون انسان گرایی در ادبیات كودك در سی و هشتمین دوره كتاب بلونیا تقدیر شد.

اشتراک گذاری این مطلب!

رمضان آمد...

18ام خرداد, 1395

رمضان آمد و آهسته صدا كرد مرا

مستعد سفـــر شهر خدا كرد مرا

از گلستان كرم طرفه نسیـمی بوزید

كه سراپای پر از عطر و صفا كرد مرا

نازم آن دوست كه با لطف سلیمانی خویش

پــــله از سلسـله دیـــو دعــا كـــــرد مـــرا

فیض روح القدسم كرد رها از ظلمات

همرهـی تا به لـب آب بقـا كرد مـرا

من نبودم بجز از جاهل گم كرده رهی

لایـــق مكتب فخــر النجبا كـــرد مـــرا

در شگفتم ز كرامات و خطاپوشی او

من خطا كردم و او مهر و وفا كرد مرا

دست از دامن این پیك مبـارك نكشم

كه به مهمانی آن دوست ندا كرد مرا

زین دعاهاست كه با این همه بیبرگی و ضعف

در گلـستــــان ادب نـغمـــه ســرا كــــرد مـــرا

هر سر مویــم اگـر شـكر كند تـا به ابــد

كم بود زین همه فیضی كه عطا كرد مرا

 

«فتح الله اسلامینیا»

اشتراک گذاری این مطلب!

یوسف فاطمه (س) باز آ

2ام خرداد, 1395

مهدی جان ؛:؛

دیدن روی تو، چشم دگری می خواهد

منظر حسن تو، صاحب نظری می خواهد

باید از هر دو جهان، بی خبرش گردانند…

هر که از کوی وصالت، خبری می خواهد

تا مگر تیر دعایم، به اجابت برسد…

ناله ام…سوز و نوایم، اثری می خواهد

تا که خاکستر خود، وقف قدوم تو کنم…

دلم از آتش عشقت، شر ری می خواهد

چوبهٔ دار بلا را، به سر دوش کشد…

هر که از نخل ولای تو، بری(ثمری) می خواهد!

روز آغاز، نوشتند به بازوی خلیل (ابراهیم نبی)

که: بت نفس، شکستن، تبری می خواهد!

شمع تا شعله، به بال و پر پروانه زند..

چشم گریان زگل، پاک تری می خواهد

یوسف فاطمه(س)، باز آ…که در این مصر وجود…

بشریت، چو تو خیرالبشری می خواهد

اشتراک گذاری این مطلب!

شعری زیبا از رهبر انقلاب بدای یار غایب

1ام خرداد, 1395

من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسم

از آن روزی که مولایم شود بیمار میترسم!
همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوس
من از خوابیدن مهدی درون غار میترسم!
رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم و فرزند
من از گرداندن یوسف سر بازار میترسم!
همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کن
از اینکه باز عاشورا شود تکرار میترسم!
سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریست
من از بی مهری این ابرهای تار میترسم!
تمام عمر خود را نوکر این خاندان خواندم
از آن روزی که این منصب کنم انکار میترسم!
طبیبم داده پیغامم بیا دارویت آماده است
از آن شرمی که دارم از رخ عطار میترسم!
شنیدم روز وشب از دیده ات خون جگر ریزد
من از بیماری آن دیده خونبار میترسم!
به وقت ترس و تنهایی،تو هستی تکیه گاه من
مرا تنها میان قبر خود نگذار، میترسم!
دلت بشکسته از من،لکن ای دلدار رحمی کن
که از نفرین و عاق والدین بسیار میترسم!
هزاران بار من رفتم،ولي شرمنده برگشتم
ز هجرانت نترسیدم ولی این بار میترسم!
سید علی خامنه ای

اشتراک گذاری این مطلب!

ای خدا مُردم ز دوری عصرجمعه سر رسيد

17ام اردیبهشت, 1395

جمعه شد اما نمیدانم که دلدارم کجاست!
من خریدارش شدم زنبیل ِبازارم کجاست؟

دسته گل هایی برایش چیده ام از باغمان
باغبان با من بگو ماه شب ِ تارم کجاست؟

جای ِ ماه آسمان عکس از نگاهش می کشم
هرچه میگردم نمیدانم که پرگارم کجاست؟

خط بخط حرف دلم راچیده ام بر روی هم
بامن ای مادربگو دفتر وَ خودکارم کجاست؟

می روم در کُنجِ ایوان دیده بر راهش نهم
شاید آرامم کند فندک وَ سیگارم کجاست؟

نذر ِ دیدارش فراوان روزه ها دارم به دل
ربنا سر داده شد خرمایِ افطارم کجاست؟

گشته ام انگشت نمای مردو زن پیروجوان
از کجا فهمیده اند ایراد ِ رفتارم کجاست؟

ای خدا مُردم ز دوری عصرجمعه سر رسيد
خواهشا با من بگو اربابِ دربارم کجاست؟

اشتراک گذاری این مطلب!

زندگی همین آن است نه دیروز که گذشته و نه فردا که نیامده!

18ام اسفند, 1394

این روزها که در روزمرگی هایمان گم شده ایم

و یا سخت به تکاپوی برنامه ریزی بری سال جدید هستم یادمان باشد

سال جدید هنوز نیامده و نباید غم و غصه آن را بخوریم در این روزهای آخر سال که هستیم زندگی کنیم.

که زندگی همین آن است نه دیروز که گذشته و نه فردا که نیامده!

تو را
از شیر
می گیرند
تا بوی
کودکیت را
از یاد ببری ـ ـ ـ ـ

و این اولین
تجربه انسان
است برای
از دست دادن
چیزی که
دوستش
می دارد

و
بعدها
یاد می گیری
که خیلی
چیزها را که
دوست داری
از دست بدهی

از
عروسک هایت
تا
آدم های
دور و برت ـ ـ ـ ـ
تا
پــــــــــــــــدر ،
مـــــــــــــــــادر ،
خـــــــــــــــــــواهر ،
بـــــــــــــــــــــــرادر ،
پــــــــــــــــدربزرگ ،
مـــــــــــــــــادربزرگ ، هـــــــــــــــــــــــــــــــــمسر ،
فــــــــــــــــــــــــــرزند ،
رفـــــــــــــــــــــــــــــــــــیق ،

و
عشق های
فراموش
نشدنی

همه ی زندگی,,
صحنه های یک
فیلم است

سعی کنید
از
هر سکانس و
صحنه فیلم
لذت ببرید ،

نگران
آخر فیلم
نباشید ،

هر وقت
فیلم
تمام شد
خودش
می نویسد

پایان

عید واقعی از آن کسی است که پایان سالش را جشن بگیرد ،

نه آغاز سالی که از آن بی خبر است .

” آخر سالت  قشنگ “

اشتراک گذاری این مطلب!

پنجره های تسفند را بگشاییم به سوی رهایی

17ام اسفند, 1394

پنجره ها همیشه با خود جادویی خیال انگیز دارند. پنجره ها مثل دل آدم ها هستند. گاهی به زمستانی می گیرند، گاهی به بارانی می گریند، گاهی به جوانه ای شاد و خرسندند و گاهی به آمدن یاری ،پر از اشتیاق و شور می شوند. پنجره ها هم مانند آدم ها هر کدامشان یک آواز دارند، یک ترانه ، یک طنین جاودانه.
چشمان پنجره ها همچون چشم آدم ها عمق دارد ، ژرفایی رو به سوی دنیایی خاص. هر کدامشان یک نگاه را به آدمها هدیه می دهند، پنجره ها هر کدامشان گوشه ای از آسمانند.
این روزها پنجره ها دلشان شاد است، لبخند می زنند ، هر کدامشان دریچه ای هستند رو به بهار. این روزهای اسفند ماه ، این روزهای پایان سال ، حکایتی دیگر دارند این دریچه های آبی. هر کدامشان را دستی می گشاید تا غباری را بشوید ، تا نسیمی را به خانه راه دهد و شیشه ی دلی را صیقل دهد.
هر کدامشان به شوقی باز می شوند و به ترانه ای، هم رقص عطر نرگس های مست می گردند. پنجره های اسفند ماه این همزبانان قدیمی با لبخند مهرشان ، روشنایی بهار را می تابانند بر سر ودوش خانه های چشم به راه.
پنجره های اسفند ماه شوق رهایی اند بر دستان بسته ی اتاقک های سرد. دروازه های مهرند و مژده رسان بهار نو.
حکایت این روزهای پنجره ها شنیدنی است . پنجره های اسفند را بگشاییم تا نسیم بوزد بر خیال سبز خانه هامان.
اعظم مهری

اشتراک گذاری این مطلب!

شهر مدینه غصه و غم دارد امشب0

5ام اسفند, 1394

شهر مدینه غصه و غم دارد امشب
حال و هوایی پر ز ماتم دارد امشب

یک یاس پرپر دارد امّا خانه وحی
چشم علی اشک دمادم دارد امشب

او مادر ارباب مظلومم حسین است
در سینه اش داغ محرّم دارد امشب

بوی محرّم می دهد شهر مدینه
چیزی مگر از کربلا کم دارد امشب

امشب نشد دیگر نماز شب بخواند
زهرای اطهر قامتی خم دارد امشب

بر روی رخسار تو مانده جای سیلی
مهتاب رویت شد خسوف از رنگ نیلی

اشتراک گذاری این مطلب!

روضه مادر...

3ام اسفند, 1394

 

آقا سلام، روضه مادر شروع شد

باران اشک های مکرر شروع شد

آقا اجازه هست بخوانم برایتان

این اتفاق از دم یک در شروع شد

تا ریشه های چادر خاکی مادرت

آتش گرفت،روضه معجر شروع شد

فریاد های مادر پهلو شکسته ات

تا شد فشار در دو برابر شروع شد

این ماجرا رسید به آنجا که نیمه شب

بی اختیار گریه حیدر شروع شد

وقتی رسید قصه به اینجای شعر من

ایام خانه داری دختر شروع شد ..

دختر رسید تا خود آن لحظه ای که ظهر

یک ماجرا به قافیه سر شروع شد

اشتراک گذاری این مطلب!

شعر بی نقطه در وصف حضرت زهرا (س)

3ام اسفند, 1394

 

سر در گم سرّ سحرم مادر گل ها
دل مردۀ اسرار درم مادر گل ها


ای محور درد همه ی عالم وآدم
ای هالۀ احساس وکرم مادر گل ها

هم اسوۀ مهر و مدد و گوهر علمی
هم سورۀ طاهای حرم مادر گل ها

علامه دهری وسراسر همه عدلی
ای حامی و امدادگرم مادر گل ها

در معرکه گل کرده همی آه کلامی
گاهی سر و گاهی کمرم مادر گل ها

ای ماه دل آرای علی در دم مرگم
دل گرم طلوعی دگرم مادر گل ها

اشتراک گذاری این مطلب!

به مناسبت میلاد حضرت زینب (س)

25ام بهمن, 1394

ظاهرش این است که ارباب خواهر دار شد
باطنش این است که آقا برادر دار شد

ظاهر و باطن همین یک جمله ی طوفانی است
فاطمه از حیدر کرار ، حیدر دار شد

چشم های آمنه از اشک لبریز است چون
بعد عمری فاطمه امروز مادر دار شد

آیه های سوره ی کوثر پسر معنا شدند
العجب زهرا سرِ این آیه دختر دار شد

یک نفر امشب برادر شد یکی بابا ولی
حضرت کوثر بدین ترتیب کوثر دار شد

غصه را بردار با یا زینبی از دل اگر
میثم تمار با یا زینبی بر دار شد

هرکسی یک جور شاگردش شده عمری رباب
در وفا چون محو زینب گشت اصغر دار شد

تحت فرمان علی ، عباس شد ساقی ولی
تحت فرمان تو عباسِ علی سردار شد

شیــــــرهای کــــربلا رفتــــند در اوج بلا
جان به قربان کسی که ماند و سنگر دار شد

اشتراک گذاری این مطلب!

ترتیب نام سوره های قران به صورت شعر

22ام دی, 1394

 

 

بعد حمد و بقره،عمران نساء و مائده

از نعم اعراف نفل و توبه بستان فائده

بعد یونس هود و یوسف رعد ابراهیم حجر

نحل اسرا، کهف و مریم،سوره طه بذکر

انبیاء حج مومنون خوان نور و فرقان شعراء

نمل قصه عنکبوت روم لقمان سجده را

حزب سبا فاطر و یس و صف صاد زمر

مومن مصباح وشوری زخرف دخان وهم زبر

جاثیه احقاف محمد وان دگر فتح حجر

قاف میدان ذاریات و طور و هم نجم و قمر

بعد رحمن واقعه بعدش حدید است و جدال

حشر بعدش امتحان صف جمعه لا عز و جلال

پس منافق پس تغابن بعد این دو اون طلاق

بهد از تحریم و ملک و نون بعد این سه حاق

پس معارج نوح و جن تزمیل تدثیر قیام

دهر مرسل بین نبا نازع عبس تکویر نام

فطر و صف و شق و برج و طارق اعلی العلی

غاشیه فجروبلد شمس است ولیل است ضحی

انشراح و تین علق قدر است بعدش بینه

بعد از آن زلزال میدان عادیات  و قارعه

پس تکاثر عصر و همزه فیل ایلافت حصر

بعد ماعون کوثر است کافرون را بعد نصر

از لهب اخلاص میدان فلق ختمش به ناس

بحث ختم سوره ها از شرح می کن اقتباس

 

اشتراک گذاری این مطلب!

ای کاش دوباره تو بخواهی و بیایم...

4ام شهریور, 1394

 

تقدیم به امام رضا جان علیه السلام:

این گنج به این طایفه ارزان نرسیده
بی رنج به دستان دلیران نرسیده

در هیچ زمان اینهمه انواع غنیمت
بی دغدغه و جنگ به ایران نرسیده

از نام رضا مملکت ما شده آباد
با اینهمه یوسف که به کنعان نرسیده

اینجاحرمی هست که بردور ضریحش
در اصل کسی تازه به دوران نرسیده

راهی شدم از دور به سمت حرم تو
فرمان بده تا دست به فرمان نرسیده

جاداشت که درجاده ی مشهد وسط قم
از شوق بمیریم به تهران نرسیده

قصد حرم حضرت معصومه که کردیم
مُردیم از این عشق به شیخان نرسیده

انگار رضا باز نکرده به معارف
لبهای کسی را که به سوهان نرسیده

مشهد که شود کعبه چه خوب است که زائر
محرم بشود باز به سمنان نرسیده

باید بکند کفش چو موسی پی دیدار
در راه به استان خراسان نرسیده

دل رفته به پابوس تو قبل از فلکه اّب
ما دور تو گشتیم به میدان نرسیده

ما دور تو گشتیم و به سمت حرم تو
مُردیم به پایان خیابان نرسیده

ای وای دلم در حرم از شوق زیادی
راهی نجف گشت به ایوان نرسیده

جایی که در اینجا به اباصلت رسیده
دیدیم که در رتبه به سلمان نرسیده

این اوج کریمی ست که بیماری من را
دادید شفا دست به دامان نرسیده

ای کاش دوباره تو بخواهی و بیایم
در موقع برگشت به تهران نرسیده

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دلم بود و حرم بود و امامم بود و تنهایی...

4ام شهریور, 1394

دلم بود و حرم بود و امامم بود و تنهایی…
حرم قبله،حرم کعبه،عجب احرام زیبایی…
لباس اشک آماده،سرم از شرم افتاده…
همیشه سنگ فرش او برایم مهر و سجاده…
زیارت نامه می خواندم،دلم گرم زیارت شد…
نگاهم خورد بر قبرش،نمی دانم جسارت شد؟…
نفس پشت نفس،ایوان به ایوان سیر می کردم…
گلاب چشم هایم را برایش خیر می کردم…
بیا پیراهنم بو کن،هنوز عطر حرم دارد…
فقط ایوان و سقاخانه و یک صحن کم دارد…
دلم آهو،دلم از او،دلم مشغول گفت و گو…
بزن نی زن به نام او، بگو …
“یا ضامن آهو

اشتراک گذاری این مطلب!

آمد رمضان به خدمت دل

30ام خرداد, 1394

آمد رمضان و عید با ماست
قفل آمد و آن کلید با ماست

بربست دهان و دیده بگشاد
وان نور که دیده دید با ماست

آمد رمضان به خدمت دل
وان کش که دل آفرید با ماست

در روزه اگر پدید شد رنج
گنج دل ناپدید با ماست

کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست

روزه به زبان حال گوید
کم شو که همه مرید با ماست

چون هست صلاح دین در این جمع
منصور و ابایزید با ماست

مولانا

اشتراک گذاری این مطلب!

یک بلیط ... باز یک حال عجیب...

2ام دی, 1393

یک بلیط
باز یک حال عجیب
پر شده از رنگ حرم
رنگ یک اذن ورود
رنگ یک گنبد زرد
هر حیاطی یک حوض
پر ز آب کوثر
و وضو بر لب حوض
باز هم اذن ورود
یک قدم تا مقصود
در همین حین میان رویا
ناگهان بغض مرا می گیرد
گویی انگار مشرف شده ام
به خودم می آیم
چند روزی به سفر هست هنوز …
.
.
تا که بر گنبد تو دیده ام از دور افتاد
ناگهان بر دل آلوده ی من شور افتاد
اولین بار که دیدم حرمت را گفتم
ای سلیمان به سرایت گذر مور افتاد
.
.
به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام
دل تو رامی طلبد ، دیده تو را می جوید !
.
.
از کار من گره نگشاید کسی مگر
دست گره گشای تو یا ثامن الحج (ع)
.
.
ما را کرمش داد ز هر غصه نجات
بر معرفت و مرام سلطان صلوات

.
.
چه خالی دام مرغ دل ، چه صیادی همایون فر
که از لعل لبش ریزد به ساغر لعل جان پرور
به نخل رفعتش میوه دو صد شاخه ز هفت اختر
به رد پای او خورشید همی ساید جبین یکسر
.
.
من یقین دارم آخر آرزوی دل همه کبوترهای دنیا آسمان توست !
.
.
قدم به قدم به سوی حرم
در اوج خیالم کنار توام
بگو چه کنم به حال دلم ؟
اسیر تو و بی قرار توام
.
.
هر قدر صفا که هست در بین بهشت
یک جا شده نذر و هدیه بر خانه تو
هر لحظه زمین دور سرت می گردد
خورشیدی و عالم است پروانه تو
.
.
گنبدت از هر کجای شهر سوسو می کند
دست هر آشفته ای را پیش تو رو می کند
در لباس خادمان مهربانت آفتاب
صبح ها صحن حرم را آب و جارو می کند …
.
.
این سفر همیشگی دل من است :
تهران به مشهد …
روز دلتنگی ، راس ساعت 8 !

.
.
پدرم گفت اگر خادم این خانه شوی
همه زندگی و آخرتت تضمین است
از خدا خواسته ام تا بشوم بیمارت
بس که داروی شفاخانه تو شیرین است
.
.
وقتی ز راه دور به پیش تو آمدیم
دیگر به رو نیار که آلوده و بدیم
.
.
باید همه به سمت شما رو بیاورند
دلها به لب ذکر هوالهو بیاورند
باید که جن و انس و تمام ملائکه
ایمان به دست ضامن آهو بیاورند
با تار مویتان که برابر نمی شود
گیرم هزار خرمن گیسو بیاورند
خسته ، شکسته ام و به سختی رسیده ام
پشت درم بگو که مرا تو بیاورند
.
.
اى کاش حرم بودم و مهمان تو بودم
مهمان تو و سفره احسان تو بودم
یک عمر گذشت و سر و سامان نگرفتم
اى کاش فقط بى سر و سامان تو بودم
تا چشم گشودم به دلم مهر تو افتاد
زان روز چو آهوى بیابان تو بودم
طوفان عجیبى است غم عاشقى تو
چون موج اسیر تو و طوفان تو بودم
اى گنبد عشق ، منِ خسته دل اى کاش
چون کفتر پربسته ایوان تو بودم
یک پنجره فولاد دلم تنگ تو آقاست
اى کاش که زوار خراسان تو بودم
.
.
هجوم ، همهمه ها ، هل ، هوار ، آهوها
برای دیدن تو بی قرار آهوها
زده گریز از این روزگاز پر آزار
هزار زائر زار و نزار ، آهوها
دخیل بسته به این پنجره به استیصال
به مهربانیت امیدوار ، آهوها
غرص گله ست از این روزگاز پیش شما
که خسته اند از این روزگار آهوها …

اشتراک گذاری این مطلب!

گفتم که عمر ماه صفر رو به آخر است دیدم شروع محشر کبرای دیگر است

30ام آذر, 1393

گفتم که عمر ماه صفر رو به آخر است
دیدم شروع محشر کبرای دیگر است


گردون شده سیاه و فضا پر زدود و آه
تاریک تر ز عرصة تاریک محشر است


گرد ملال بر رخ اسلام و مسلمین
اشک عزا به دیدة زهرای اطهر است


گفتم چه روی داده که زهرا زند به سر
دیدم که روز، روز عزای پیمبر است


پایان عمر سید و مولای کائنات
آغاز دور غربت زهرا و حیدر است


قرآن غریب و فاطمه از آن غریب تر
اسلام را سیاه به تن، خاک بر سر است


روی حسین مانده به دیوار بی کسی
چشم حسن به اشک دو چشم برادر است


ای دل بیا و گریة زینب نظاره کن
مانند پیروهن جگر خویش پاره کن

گفتم که عمر ماه صفر رو به آخر است
دیدم شروع محشر کبرای دیگر است


گردون شده سیاه و فضا پر زدود و آه
تاریک تر ز عرصة تاریک محشر است


گرد ملال بر رخ اسلام و مسلمین
اشک عزا به دیدة زهرای اطهر است


گفتم چه روی داده که زهرا زند به سر
دیدم که روز، روز عزای پیمبر است


پایان عمر سید و مولای کائنات
آغاز دور غربت زهرا و حیدر است


قرآن غریب و فاطمه از آن غریب تر
اسلام را سیاه به تن، خاک بر سر است


روی حسین مانده به دیوار بی کسی
چشم حسن به اشک دو چشم برادر است


ای دل بیا و گریة زینب نظاره کن
مانند پیروهن جگر خویش پاره کن


اشتراک گذاری این مطلب!

عـمـری به انتظار نشــستـم نیــامــدی

2ام آبان, 1393

عـمـری به انتظار نشــستـم نیــامــدی
چـشم از همه به غیر تو بستم نیامدی

ای مـایـه امــیـد بــشــر، رشــتــه امـیـد
از هرکســی بجـز تو گـسـستم نیامدی



ای خضر راه گمشدگان در مسیر عشق
چشم انتظـار هرچـه نـشستم نیامدی

ای سـرو سـرفـراز گــلــستـــان زنــدگی
دیدی مگر حقـیرم و پـســتــم نــیـامدی

گفتی دل شکـسته بـود جـای من فقط
این دل به خـاطـر تـو شکســتم نیامدی

عـمــری در آرزوی تــو آخــر شــد و هـنوز
در آرزوی روی تــو هــســتـم نــیــامــدی

مست گنــاه، مـرد حــقـیقــت نمی شود
دیدی همیشه غافل و مــستــم نـیامدی

زندان تن کلـیــد نـــدارد به غـــیـــر مـــرگ
چــون از رگ حــیــات نـرستــم نـیـامـدی

اشتراک گذاری این مطلب!

باز نشر یک نیازمندی

24ام مهر, 1393

قبل نوشت:

گاهی که فرصت هست می نشینم و برخی از وبلاگ هایی را که می شناسم می خوانم امروز که به وبلاگ نقش فرزندان در تربیت والدین سر زدم پستی دیدم با عنوان نیازمندی ها که بنظرم مطلب جالب و قابل تاملی بود و می شد مجدد باز نشر داد در این وبلاگ!

*****

توی یک سایت تخصصی شعر مدتیه که در بخش کوتاه نوشت های سایت، جملات شاعرانه ی بچه ها رو  در کنار اشعار کوتاه شاعران بزرگ منتشر می کنیم

این هم نمونه هاش:

شعر و کودکی

مطمئن هستم اکثر خانواده ها لااقل به یکی دو تا از این شاعران بزرگ دسترسی دارند. شاعرانی که جامعه ی ادبی از شناختشون محرومه.

ممنون می شم از خوانندگان وبلاگ که از این پس جملات شاعرانه ی بچه ها رو  برای ثبت در این بخش برای بنده کامنت بذارن

معیارهایی که مدنظره اینهاست:

ترجیحا بیش از یک جمله نباشه

در این جملات از عنصر عاطفه و اندیشه و خیال و زبان به نحو کودکانه استفاده شده باشه

جملات دارای عمق محتوایی یا پیام باشند

سن و جنس بچه ها همراه با جملاتشون ذکر بشه

……..

پیشاپیش از بزرگوارانی که مشارکت می کنند و این اطلاعیه رو بازنشر می دن متشکرم

اشتراک گذاری این مطلب!

ما روزهای جمعه تعطیلیم!

11ام مهر, 1393

ما وارثان وحی و تنزیلیم
عاشق ترین مردان این ایلیم

مردم تمام از نسل قابیلند
ما چند تا ، فرزند هابیلیم

آن دیگران ناز و ادا دارند
ما بی قر و اطوار و قنبیلیم

در بین ما یک عده هم هستند…
این روزها مشغول تعدیلیم

در این دویدنها رسیدن نیست
عمری است ما روی تِرِدمیلیم


آخر کجا می آیی آقا جان؟
بگذار ، ما مشغول تحلیلیم

دنیا به کام قوم دجال است
ما هم که با دجال فامیلیم

ادامه »

"یا امام رضـــــــــــا"

16ام شهریور, 1393


“یا امام رضـــــــــــا”

اگر بناست که لطف کسی به ما برسد

خدا کند فقط از جانب شما برسد

نخواه منت بیگانه بر سر باشد

خوش است خیر همیشه از آشنا برسد

از آستان امام رضا علیه السلام هرچه می رسد بی شک

بدون واسطه از محضر خدا برسد

شما دعا کن اگر عمر من کفاف نداد

جنازه ام شب جمعه به کربلا برسد…

اشتراک گذاری این مطلب!

مادری شغل حضرت زهراست

30ام مرداد, 1393

حسین مودب از شاعران جوان کشورمان در وبلاگ بی‌تفاوتی سروده خود را با عنوان «پسرک» آورده است:

تقدیم به مادرهایی که در هیاهوی شهر مادری فراموششان نشد

از زمانی که هست در یادش

پسرک با غم است رو در رو

مثل تنها درخت یک صحرا

خستگی موج می‌زند در او


آرزوی پسر شده اینکه

جای فریاد ساعتش به سرش

صبحی از خواب خوش شود بیدار

با صدا و نوازش پدرش


صبحی از خواب خوش شود بیدار

و ببیند که مادرش خانه است

در سماور علاقه می‌جوشد

غرق لبخند میز صبحانه است


سر درس و کلاس هم ذهنش

مثل گنجشک بی‌پر و بال است


فکر او ظهر! خانه! تنهاییست

و ناهاری که توی یخچال است


صحنه‌ی بعد: شب شد و خانه

یک زن و شوهرند، یک فرزند

این طرف کوه حرف با لبخند!

آن طرف: «خسته‌ایم» بی‌لبخند!


با خودش حرف می‌زند انگار

پسرک روی تخت زیر پتو

بغض کرده شبیه هر شب باز

نیمه شب هم گذشته اما او…


کاش می‌شد که حال و روز مرا

یک نفر بود تا که می‌فهمید

کاش می‌شد که مادرم یکبار

خیسی بالش مرا می‌دید


مادری شغل حضرت زهراست

افتخار است خانه داری تو

مادری ارزش است مادر من

نه فلان منصب اداری تو


از همان کودکی شدم محروم

از محبت و عشق! از مادر!

شیر خشک است سهم طفلی که

مادر او شده است نان آور!


حرف‌هایش هنوز مانده ولی

زیر تیغ سکوت حرفش مرد

خسته از بی‌کسی و تنهایی

پسرک روی تخت خوابش برد

حسین مودب از شاعران جوان کشورمان در وبلاگ بی‌تفاوتی سروده خود را با عنوان «پسرک» آورده است:

تقدیم به مادرهایی که در هیاهوی شهر مادری فراموششان نشد

از زمانی که هست در یادش

پسرک با غم است رو در رو

مثل تنها درخت یک صحرا

خستگی موج می‌زند در او


آرزوی پسر شده اینکه

جای فریاد ساعتش به سرش

صبحی از خواب خوش شود بیدار

با صدا و نوازش پدرش


صبحی از خواب خوش شود بیدار

و ببیند که مادرش خانه است

در سماور علاقه می‌جوشد

غرق لبخند میز صبحانه است


سر درس و کلاس هم ذهنش

مثل گنجشک بی‌پر و بال است


فکر او ظهر! خانه! تنهاییست

و ناهاری که توی یخچال است


صحنه‌ی بعد: شب شد و خانه

یک زن و شوهرند، یک فرزند

این طرف کوه حرف با لبخند!

آن طرف: «خسته‌ایم» بی‌لبخند!


با خودش حرف می‌زند انگار

پسرک روی تخت زیر پتو

بغض کرده شبیه هر شب باز

نیمه شب هم گذشته اما او…


کاش می‌شد که حال و روز مرا

یک نفر بود تا که می‌فهمید

کاش می‌شد که مادرم یکبار

خیسی بالش مرا می‌دید


مادری شغل حضرت زهراست

افتخار است خانه داری تو

مادری ارزش است مادر من

نه فلان منصب اداری تو


از همان کودکی شدم محروم

از محبت و عشق! از مادر!

شیر خشک است سهم طفلی که

مادر او شده است نان آور!


حرف‌هایش هنوز مانده ولی

زیر تیغ سکوت حرفش مرد

خسته از بی‌کسی و تنهایی

پسرک روی تخت خوابش برد

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930523000700#sthash.vjI8bmZw.dpuf

حسین مودب از شاعران جوان کشورمان در وبلاگ بی‌تفاوتی سروده خود را با عنوان «پسرک» آورده است:

تقدیم به مادرهایی که در هیاهوی شهر مادری فراموششان نشد

از زمانی که هست در یادش

پسرک با غم است رو در رو

مثل تنها درخت یک صحرا

خستگی موج می‌زند در او


آرزوی پسر شده اینکه

جای فریاد ساعتش به سرش

صبحی از خواب خوش شود بیدار

با صدا و نوازش پدرش


صبحی از خواب خوش شود بیدار

و ببیند که مادرش خانه است

در سماور علاقه می‌جوشد

غرق لبخند میز صبحانه است


سر درس و کلاس هم ذهنش

مثل گنجشک بی‌پر و بال است


فکر او ظهر! خانه! تنهاییست

و ناهاری که توی یخچال است


صحنه‌ی بعد: شب شد و خانه

یک زن و شوهرند، یک فرزند

این طرف کوه حرف با لبخند!

آن طرف: «خسته‌ایم» بی‌لبخند!


با خودش حرف می‌زند انگار

پسرک روی تخت زیر پتو

بغض کرده شبیه هر شب باز

نیمه شب هم گذشته اما او…


کاش می‌شد که حال و روز مرا

یک نفر بود تا که می‌فهمید

کاش می‌شد که مادرم یکبار

خیسی بالش مرا می‌دید


مادری شغل حضرت زهراست

افتخار است خانه داری تو

مادری ارزش است مادر من

نه فلان منصب اداری تو


از همان کودکی شدم محروم

از محبت و عشق! از مادر!

شیر خشک است سهم طفلی که

مادر او شده است نان آور!


حرف‌هایش هنوز مانده ولی

زیر تیغ سکوت حرفش مرد

خسته از بی‌کسی و تنهایی

پسرک روی تخت خوابش برد

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930523000700#sthash.vjI8bmZw.dpuf

حسین مودب از شاعران جوان کشورمان در وبلاگ بی‌تفاوتی سروده خود را با عنوان «پسرک» آورده است:

تقدیم به مادرهایی که در هیاهوی شهر مادری فراموششان نشد

از زمانی که هست در یادش

پسرک با غم است رو در رو

مثل تنها درخت یک صحرا

خستگی موج می‌زند در او


آرزوی پسر شده اینکه

جای فریاد ساعتش به سرش

صبحی از خواب خوش شود بیدار

با صدا و نوازش پدرش


صبحی از خواب خوش شود بیدار

و ببیند که مادرش خانه است

در سماور علاقه می‌جوشد

غرق لبخند میز صبحانه است


سر درس و کلاس هم ذهنش

مثل گنجشک بی‌پر و بال است


فکر او ظهر! خانه! تنهاییست

و ناهاری که توی یخچال است


صحنه‌ی بعد: شب شد و خانه

یک زن و شوهرند، یک فرزند

این طرف کوه حرف با لبخند!

آن طرف: «خسته‌ایم» بی‌لبخند!


با خودش حرف می‌زند انگار

پسرک روی تخت زیر پتو

بغض کرده شبیه هر شب باز

نیمه شب هم گذشته اما او…


کاش می‌شد که حال و روز مرا

یک نفر بود تا که می‌فهمید

کاش می‌شد که مادرم یکبار

خیسی بالش مرا می‌دید


مادری شغل حضرت زهراست

افتخار است خانه داری تو

مادری ارزش است مادر من

نه فلان منصب اداری تو


از همان کودکی شدم محروم

از محبت و عشق! از مادر!

شیر خشک است سهم طفلی که

مادر او شده است نان آور!


حرف‌هایش هنوز مانده ولی

زیر تیغ سکوت حرفش مرد

خسته از بی‌کسی و تنهایی

پسرک روی تخت خوابش برد

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930523000700#sthash.vjI8bmZw.dpuf

حسین مودب از شاعران جوان کشورمان در وبلاگ بی‌تفاوتی سروده خود را با عنوان «پسرک» آورده است:

تقدیم به مادرهایی که در هیاهوی شهر مادری فراموششان نشد

از زمانی که هست در یادش

پسرک با غم است رو در رو

مثل تنها درخت یک صحرا

خستگی موج می‌زند در او


آرزوی پسر شده اینکه

جای فریاد ساعتش به سرش

صبحی از خواب خوش شود بیدار

با صدا و نوازش پدرش


صبحی از خواب خوش شود بیدار

و ببیند که مادرش خانه است

در سماور علاقه می‌جوشد

غرق لبخند میز صبحانه است


سر درس و کلاس هم ذهنش

مثل گنجشک بی‌پر و بال است


فکر او ظهر! خانه! تنهاییست

و ناهاری که توی یخچال است


صحنه‌ی بعد: شب شد و خانه

یک زن و شوهرند، یک فرزند

این طرف کوه حرف با لبخند!

آن طرف: «خسته‌ایم» بی‌لبخند!


با خودش حرف می‌زند انگار

پسرک روی تخت زیر پتو

بغض کرده شبیه هر شب باز

نیمه شب هم گذشته اما او…


کاش می‌شد که حال و روز مرا

یک نفر بود تا که می‌فهمید

کاش می‌شد که مادرم یکبار

خیسی بالش مرا می‌دید


مادری شغل حضرت زهراست

افتخار است خانه داری تو

مادری ارزش است مادر من

نه فلان منصب اداری تو


از همان کودکی شدم محروم

از محبت و عشق! از مادر!

شیر خشک است سهم طفلی که

مادر او شده است نان آور!


حرف‌هایش هنوز مانده ولی

زیر تیغ سکوت حرفش مرد

خسته از بی‌کسی و تنهایی

پسرک روی تخت خوابش برد

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930523000700#sthash.vjI8bmZw.dpuf

حسین مودب از شاعران جوان کشورمان در وبلاگ بی‌تفاوتی سروده خود را با عنوان «پسرک» آورده است:

تقدیم به مادرهایی که در هیاهوی شهر مادری فراموششان نشد

از زمانی که هست در یادش

پسرک با غم است رو در رو

مثل تنها درخت یک صحرا

خستگی موج می‌زند در او


آرزوی پسر شده اینکه

جای فریاد ساعتش به سرش

صبحی از خواب خوش شود بیدار

با صدا و نوازش پدرش


صبحی از خواب خوش شود بیدار

و ببیند که مادرش خانه است

در سماور علاقه می‌جوشد

غرق لبخند میز صبحانه است


سر درس و کلاس هم ذهنش

مثل گنجشک بی‌پر و بال است


فکر او ظهر! خانه! تنهاییست

و ناهاری که توی یخچال است


صحنه‌ی بعد: شب شد و خانه

یک زن و شوهرند، یک فرزند

این طرف کوه حرف با لبخند!

آن طرف: «خسته‌ایم» بی‌لبخند!


با خودش حرف می‌زند انگار

پسرک روی تخت زیر پتو

بغض کرده شبیه هر شب باز

نیمه شب هم گذشته اما او…


کاش می‌شد که حال و روز مرا

یک نفر بود تا که می‌فهمید

کاش می‌شد که مادرم یکبار

خیسی بالش مرا می‌دید


مادری شغل حضرت زهراست

افتخار است خانه داری تو

مادری ارزش است مادر من

نه فلان منصب اداری تو


از همان کودکی شدم محروم

از محبت و عشق! از مادر!

شیر خشک است سهم طفلی که

مادر او شده است نان آور!


حرف‌هایش هنوز مانده ولی

زیر تیغ سکوت حرفش مرد

خسته از بی‌کسی و تنهایی

پسرک روی تخت خوابش برد

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930523000700#sthash.vjI8bmZw.dpuf



اشتراک گذاری این مطلب!

نغمه ریزید غیاب مه نو آخر شد

7ام مرداد, 1393



نغمه ریزید غیاب مه نو آخر شد
باده خرم عید است که در ساغر شد
روز عید است ، سوی میکده آیید به شکر
که ببخشند هر آنکس که در این دفتر شد . . .
عید سعید فطر بر شما مبارک


اشتراک گذاری این مطلب!

تابوت کودکان غزه را به رود نیل بیندازید

3ام مرداد, 1393

تابوت کودکان غزه را به رود نیل بیندازید

شاید موسی به دادشان برسد

شاید فرعون

شاید آسیه

شاید نیروهای سازمان ملل

شاید گماشتگان خلیفه نفت

تابوت کودکان غزه را به رود نیل بیندازید

فرقی نمی‌کند که پسر باشند یا دختر


خمپاره‌ها که بیایند

فرفره بازی بچه‌ها آغاز می‌شود

یکی صدایش را بادبادک می‌کند

یکی صدایش را چراغ

و خواب‌هایش را نخی که چراغ‌ها را بالا می‌برد

نگاه کن که آسمان مدیترانه

پر از بادبادک خونین است

گلوله‌ها که بیایند

توپ بازی بچه‌ها آغاز می‌شود

نگاه کن

زخم‌ها برگشته‌اند

ستاره‌ها برگشته‌اند و شهیدان برگشته‌اند

یوسف برگشته است و یازده خمپاره در هر ساعت

بر خوابهایش فرود می‌آیند

آرین شارون برگشته است

از درون شیشه‌های ادرار آزمایشگاهی در تل آویو

سرما برگشته است و پرزیدنت سیاه برگشته است

در سرطان گرما

آمبولانس‌ها برگشته‌اند و جنازه‌ها برگشته‌اند


موج‌ها برگشته‌اند و شعرها ریخته‌اند به خیابان

قایق‌ها برگشته‌اند و لاک پشت‌ها برگشته‌اند

ناتو برگشته با ژنرال‌هایی فلزی

که برقشان قطع شده است

نیل ریخته است به باریکه غزه

کنعان کوچیده است به محله ی شجاعیه

و جنازه‌های تازه

زنبیل زنبیل می‌روند بر نیل

نه آغوش آسیه‌ای

نه یوسفی و نه موسایی

کسی تکان نمی‌خورد و کاری نمی‌کند

تنها پسرکی پابرهنه برگشته است

به نام حنظله

از درون کاریکاتورهای ناجی العلی

تا بچه‌ها را

از زیر این همه آوارهای تماشا

بیرون بکشد


علیرضا غزه

اشتراک گذاری این مطلب!

منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد

6ام تیر, 1393


منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد

صبح همراه سحر خیز جوانش برسد

خواندنی تر شود این قصه از این نقطه به بعد

ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد

پرده چاردهم وا شود و ماه تمام

از شبستان دو ابروی کمانش برسد

لیله القدر بیاید لب آیینه‌ی درک

سوره فجر به تاویل و بیانش برسد

نامه داده ست ولی عادت یوسف اینست

عطر او زودتر از نامه رسانش برسد

شعر در عصر تو از حاشیه بیرون برود

عشق در عهد تو دستش به دهانش برسد

ظهر آن روز بهاری چه نمازی بشود

که تو هم آمده باشی و اذانش برسد


اشتراک گذاری این مطلب!

تقدیم به اونهایی که دلشون برای دیدن ضریح امام رضا (ع) لک زده

4ام تیر, 1393

این شعر تقدیم به اونهایی که دلشون برای دیدن ضریح امام رضا علیه السلام، از پشت پنجره مسجد گوهر شاد ، یه ذره شده:

حرم لبریز زایرها

مسافرها

مجاورها

گروهی آذری ها و گروهی از شمالی ها

یکی از پای قالی و یکی از بین شالی ها

وحالا هرکدام آرام

زبان واکرده در این ازدحام، آرام:

“ببین این دست پینه بسته را آقا

ببین این شانه های خسته را آقا

به بیخوابی دوچشم خویش رامجبووور کردم من
به زحمت پول مشهد آمدن را جوور کردم من
نشستم تا بگیرم دامن ایوان طلایی را
به سمتت باز کردم دست خالی گدایی را”
یکی درد دلش را با امام مهربان می گفت
یکی بالای گلدسته اذان میگفت
صدا پیچید در صحن و حرم، گویا درو دیوار با انصاریان میگفت:
“اللهم صل علی علی بن موسی الرضا المرتضی…”
یکی بغض میان آه را میگفت
یکی هم خستگی راه را میگفت
جوان زایری در گریه هایش"آمدم ای شاااه” را میگفت.
خلاصه عده ای اینجا و خیلی ها ز راه دور ، دلگیر حرم هستند
همانهایی که جاماندند و حالا پای تصویر حرم هستند..
.
.
اگر دلت امام رضایی شد، دیگران رو هم از این کیف معنوی محروم نکن!



اشتراک گذاری این مطلب!

امروز ولادت علی اکبر است روز جوان

19ام خرداد, 1393


الگوى شجاعت و ادب، علی اکبر
دردانه فاطمى نسب، علی اکبر

فرزند یقین ز نسل ایمان بود
پرورده دامن کریمان بود

آن یوسف حُسن، ماه کنعانى‏
در خلق و خصال، احمد ثانى

آن شاهد بزم، سرو قامت بود
دریا دل و کوه استقامت بود


اشتراک گذاری این مطلب!

آقای من امشب غزل تغییر کرده

18ام خرداد, 1393

قبل نوشت:

گاهي فكر مي كنم دلم با زبانم يكي نيست.

گاهي فكر مي كنم اگر مي گويم آقا بيا به زبان است و از دلم جاري نيست

***

آقای من امشب غزل تغییر کرده
شعرم فضای تازه ای تصویر کرده


شعرم همیشه گفتن «آقابیا» بود
ذکر قنوتم خواندن «آقا بیا» بود


امشب ولی دیدم که اینجا جای تو نیست
بین تمام قال ها آوای تو نیست


دیگر میا اینجا کسی در فکرتان نیست
اصلا نیاز هیچ کس صاحب زمان نیست


زنها گرفتار اصول خاله بازی
مردان پی راهی برای پول سازی


در اولویت کسب و کار است و تجارت
حالا اگر فرصت زیاد آمد، عبادت


ما شیعه ایم اما فقط در ثبت احوال!
ما بی بخاریم و گرفتاریم و بی حال


مارا هوای نفسمان بیچاره کرده
با هر گناهی بینمان افتاده پرده


عیسی نفس! جانی بده این مرده ها را
لطفی کن و دستی بکش روی دل ما


آقای من بیدارمان کن این چه حالیست؟
ولله در افکارمان جای تو خالی است!

«دق کردم از بس گریه کردم کی میایی؟»
امّید وارم جمعه­ ی دیگر بیایی!

مردیم از بس حرص و جوش پول خوردیم!

اشتراک گذاری این مطلب!

از روز ازل تا به ابد نیســــــــــــــــت به دنیا هم رتبه و هم شـــــــــــان علی آن شه والا

22ام اردیبهشت, 1393

در وصف مولود کعبه مولی الموحدین، ساقی کوثر، علی بن ابیطالب علیه السلام بمناسبت سیزدهم رجب، میلاد مسعود ایشان اشعار ذیل را تقدیم میدارم؛ امیدوارم مورد عنایت الهی، حضرت علی(ع)، حضرت ابیطالب و مادر ایشان حضرت فاطمه بنت اسد واقع شود:


 

از روز ازل تا به ابد نیســــــــــــــــت به دنیا     هم رتبه و هم شـــــــــــان علی آن شه والا


بر تارک عالم بدرخشـــــــــید چو خورشید     تاریخ ندیده ست بســــــــــــــــــانش یل دانا


تفسیر نمی شد لغتی همچو شــــجاعت     گر نامده بُد ســـــــــــــــــــرور ما حضرت مولا


او یار پیمبر بُد و غمخوار رســـــــــــــــــالت     کاو جان عزیزش به کف اش بــــوده به هرجا


از نور وجودش همه جا روشـــــــن و پر نور     از جام وجودش همه ســــــــرمست ز صهبا


از نسـل بنی هاشم و از آل قریشی ست     آن نفس پیمبر علـــــــــــــــــــــوی قامع اعدا


از مادر و از باب برد ارث ز هاشـــــــــــــــــم     ضرغام صفت، شیر خدا زاهـــــــــــــــد شبها


در ماه فروزان به جـهان دیده گشوده ست     آن نادره فرزنــــــــــــــــــــــــد ابیطالب و بطحا


در ماه رجب طلعت ســــــــعدش به در آمد     حیرت زده شد عقـــــــــــل از این طلعت زیبا


قنداق نکرده ست چو او قابله دهـــــــــــــر     بعد از قد رعــــــــنای محمـــــــــــــد گل طاها


در بیت خدا آن حرم امــــــــــــــــــــن الهی     جز بنت اســـــــــــــــــد فاطمه ناورده پسر را


از شدت شادی و مباهات بســـــــــــــایید     هاشم سر فخرش به ســـــــــــــماوات و ثریا


با آمدنش حیـــــــــــــــــــــدر کرار ز آن بیت     غوغا و غریوی شــــــــــــــــــده برپای ز عنقا


آن کودک زیبا و مطهر هــــــــــــــــمه بردند     بر روی ســـــــــــــر دست چه زیبا و چه رعنا


دردانه چو از کعــــــــــــــبه برون آمد و تابید     از جیب فلک آمده بیـــــــــــــــــــرون ید بیضا


“مخلص” که ندارد ز خودش راحله ای چند     این شعر سروده ست برد بر ســــــر عقبی


تقدیم کند سوی علی قاســـــــــم رضوان     تا اخــــــــــــــــــــذ نماید ز یدش جنت اعلی


مفعــــــول مفاعیــــل مفاعیــــل فعـــــولن مفعــــــــول مفاعیــــل مفاعیــــل فعـــــــولن


فتح الله آقاخانی (مخلص) - اصـفهان -

رجب المـــرجب 1433 خـردادماه 1391

اشتراک گذاری این مطلب!

ستاره بودي و يکدفعه آفتاب شــــــــــــــــدي

24ام فروردین, 1393
حاج منصورارضي در روز وفات حضرت ام البنين (س) در حسينيه صف لباس فروشها شعر جالب خوانده كه در ادامه مي آيد:

بدون ماه قـــدم مــــي زنم ســــــــــــحر ها را

گرفته اند از اين آســــــــــــــمان قمر ها را

چقدر خاک ســرش ريخته است، معلوم است

رسانده است به خانم کســــي خبرها را

نگاه کن سر پيري چه بي عصــــــــــــــا مانده

گرفته اند از اين قد کمان پســــــــــــرها را

چه مشکل است که از چهار تا پسرهــــــايش

بياورند برايش فقط سپـــــــــــــــــرهـــــا را

نشسته است سر راه و روضـــــــه مي خواند

که در بياورد آه آه رهگذرهــــــــــــــــــــا را

نديده است اگر چه ولي خـــــــــــــــــــبر دارد

سر عمود عوض کرده شکل سرهــــــــا را

کنـــــــــــــار آب دو تا دست بر روي يک دست

رسانده است به ما خانم اين خبرهــــــا را

بشير آمد و گفتي که از حسين بــــــــــــــــگو

ز عون دم زد و گفتي که از حسين بــــــگو

ستاره بودي و يکدفعه آفتاب شــــــــــــــــدي

براي خانه مولا که انتخاب شـــــــــــــــــدي

به خانه ولي الله اعظم آمـــــــــــــــــــــــدي و

دليل عزت قوم بني کلاب شـــــــــــــــدي

به جاي اينکه شَوي مُدعيه همســــــــري اش

کنيز حلقه به گوش ابوتراب شــــــــــــدي

تنور خانه حيدر دوباره گرم شــــــــــــــــــــد و

براي چرخش دستار انتخاب شـــــــــــدي

چهار تا پســـــــــــــــــــر آوردي براي عــــلي

که جاي فاطمه ام البنين شــــــــــــــــدي

دلت هميشه چنين شوهري دعا مي کـــرد

تو مثل حضرت صديقه مستجاب شـــــدي

اگر چه ضرب غلافــــــــــي به بازويت نگرفت

ميان کوچــــــــــــه به ديوار زانويت نگـرفت

تو را به قصد جسارت کســـــي اسير نکرد

به چادر عربيـــــــــــــــــه تو خار گير نکرد

تو را که فرق عــلي ديده اي و خون حسن

به غيـــــــــــر کرب و بلا هيچ چيز پير نکرد

به احتـــــــــــــرام همــــــان تکه بوريا ديگر

زمين خـــــــــــــانه تو نيـــــت حصير نکرد

از آن زمــــــــــان که شنيدي خزان گلها را

هــــــــــــــــواي کوي تو باغ دلپذير نکرد

چه خوب شــــــــــد که نبودي کربلا بيني

که دست دشمن دون رحم بر صغير نکرد

به نعـــــــــــــــــــل تازه گرفتند تا بدنها را

به ضــــــــرب دست لگد ميزدند زن ها را

اشتراک گذاری این مطلب!

«مجموعه شعر فاطمیه» منتشر شد

11ام اسفند, 1392

«مجموعه شعر فاطمیه» عنوان کتابی است با مقدمه محمود کریمی مداح اهل بیت (ع) که اشعار مجتبی روشن روان را شامل می‌شود. بحر این کتاب طویل است و عموما سروده‌هایی درباره اهل بیت را در خود دارد.

ماجرای گردآوری کتاب اینگونه شکل گرفت، نیمه شعبان سال 90 بود که حاج محمود کریمی یک قطعه جدید در مدح امام زمان(عج) خواند. شعری که برای اولین بار خوانده می‌شد به دلیل گیرایی و قوت شعر، توجه خیلی‌ها را به خودش جلب کرد.

این کتاب ارزشمند را می‏توان از پاتوق کتاب فردا، به نشانی www.BookRoom.ir و یا موسسه نشر کتاب فردا با شماره تماس  02537746992 و یل نشانی شهر مقدس قم، میدان روح الله، کوچه هفدهم، پلاک 1، و کلیه فروشگاه‌های معتبر محصولات فرهنگی در سراسر کشور تهیه نمود.

اشتراک گذاری این مطلب!

کاش روزی بنویسند به بقیع

4ام اسفند, 1392

کاش روزی بنویسند به بقیع

یک فراخوان کمک ، طرح احداث ضریح

کاش روزی بنویسند به بقیع

جایزه ، فرشچیان ، یک قطعه عقیق

کاش روزی بنویسند به بقیع

کارگران مشغولند ، کار احداث ضریح

کاش روزی بنویسند به بقیع

چند روز مانده به احداث ضریح

کاش روزی بنویسند به بقیع

چند روز مانده به اتمام ضریح

کاش روزی بنویسند به بقیعمهدی فاطمه (عج) آید به تماشای ضریح

کاش روزی بنویسند به بقیع

عید امسال ، نماز ، صحن عتیق

کاش روزی بنویسند به بقیعفلش راهنما ، مرقد زهرای (س) شفیع

(اللهم عجل لولیک الفرج)

 

منبع: وبلاگ حرف رك

اشتراک گذاری این مطلب!

کافیست یک آدم فقط لله برخیزد

21ام بهمن, 1392

کافیست یک آدم فقط لله برخیزد

تنها برای مدتی کوتاه برخیزد

مثل کبوترها که طوقی بود ناجیشان

کافیست از جا باوری آگاه برخیزد

باد موافق با سبک بالی که توام شد

این می شود کم کم که کوه از کاه بر خیزد

طوفان به پا خواهد شد و صد کاخ خواهد ریخت

از سینه ها گر لشکری از آه برخیزد

گر گرم پشت رهبری با مشت مردم بود

دلگرم خواهد شد علیه شاه برخیزد

مردی مسیر روشنی ترسیم کرد و رفت

کز انعکاسش می شود صد ماه برخیزد

این ماه ها در امتداد راه خورشیدند

تا یوسف گمگشته ای از چاه برخیزد

هیچ احتیاجی هم به فانوس و علامت نیست

وقتی که چون خورشید نور از راه برخیزد

در قلب ها روحی دمید و انقلابی شد

تا عالم از سر مشق روح الله برخیزد

 

مجتبی نادری طاهری

اشتراک گذاری این مطلب!

شعر/ نصيحت يك پدر به دخترش

9ام آذر, 1392

وبلاگ طلبه با حجاب نوشت:


هان شنیدم که شبی بر سرِمُد /دختری با پدرش بود به جنگ /

پدر از روی نصیحت میگفت  /که مکن پیروی از راه فرنگ/

مرو از خانه بدون چادر/  بر تن خویش مکن دامن، ننگ /

ای بسا گرگ که در جامه ی تو نوازد آهنگ/نمیش/

بهر صید کنند این دغلان از دغلی/بهر اغفال تو یک لحظه درنگ/

دختر از روی تعرض گفتش/ آنچه گویی تو، بوَد جمله جفنگ/

باش خاموش دگر یاوه مگو/که تو پیری و بری از فرهنگ/

مدتی شد سپری زین جریان /تا که یک شب، پسری گوش به زنگ/

با سخن های فریبنده ی عشق/با کنایات دل انگیز و قشنگ/

همچو آهو نرمش کرد/ از ره حیله، چو روباه زرنگ/

گوهر عفت او را زد و برد/ کرد دامن وی آلوده ی ننگ/

همچنانی که به خود می بالید/ زیر لب، زمزمه کرد این    آهنگ/

صید با پای خود افتاد به دام/مرغ با دست خود افتاد به چنگ

اشتراک گذاری این مطلب!

به او گفتم چرا از عشق می نویسی؟

3ام مهر, 1392

به او گفتم چرا از عشق می نویسی؟
گفت:تا تو عاشقانه بخوانی.

گفتم:چرا گلها در دل زمین مخفی شده اند؟
گفت:برای این که یاد زمین همیشه خوشبو بماند.

گفتم:مرحم زخمهایت چیست؟
گفت:مرحم زخمهایم صبوری است.

ادامه »

من كه كبوتر نمي‌شوم اما دلم به ديدن گلدسته‌ات خوش‌ست

1ام مهر, 1392

هر روز در سكوت خيابان دوردست روي رديف نازكي از سيم مي‌نشست

وقتي كبوتران حرم چرخ مي‌زدند يك بغض كهنه توي گلو داشت…مي‌شكست

ابري سپيد از سر گلدسته مي‌پريد: جمع كبوتران خوش‌آواز خودپرست

آنها كه فكر دانه و آبند و اين حرم جايي كه هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها براي حاجتشان بال مي‌زنند حتا يكي به عشق تو آيا پريده ‌است؟

رعدي زد آسمان و ترك خورد ناگهان از غصه‌ كلاغ، كلاغي كه سخت مست…

ابر سپيد چرخ زد و تكه‌پاره شد هرجا كبوتري به زمين رفت و بال بست

باران گرفت - بغض خدا هم شكسته بود تنها كلاغ روي همان ارتفاع پست،

آهسته گفت: من كه كبوتر نمي‌شوم اما دلم به ديدن گلدسته‌ات خوش‌ست.

مژگان عباسلو

اشتراک گذاری این مطلب!

به سليمان برسد از طرف مور سلام

24ام شهریور, 1392

باز هم دربدر شب شدم ای نور سلام
باز هم زائرتان نیستم از دور سلام

با زبانی که به ذکرت شده مأمور سلام
به سلیمان برسد از طرف مور سلام

کاش سمت حرمت باز شود پنجره ها
باز از دوریت افتاده به کارم گره ها


تو خودت خواسته ای دار و ندارم باشی
کاش لطفی کنی و آخر کارم باشی

مرد سلمانی تو باشم و یارم باشی
لحظه ی مرگ بیایی و کنارم باشی

قول دادی به همه پس به خدا می آیی
هر که یک بار بیاید تو سه جا می آیی

شاعر:مجید تال

اشتراک گذاری این مطلب!

 
فراخوان چی شد طلبه شدم