موضوع: "معرفي شهدا"

می خواهم تا آخر عمر زینبی باشم

30ام بهمن, 1395

همسر شهید مدافع حرم علی سلطان مرادی گفت:  طی این دو سال تنها نکته ای که آرامبخش من بوده، توسل به اهل بیت(س) و یادآوری مصیبت هایی است که حضرت زینب(ع) در صحرای کربلا متحمل شدند.

اسدی، همسر شهید مدافع حرم علی سلطان مرادی همزمان با  دومین سالگرد عروج آسمانی این شهید در گفتگو به خبرنگار فرهنگ نیوز گفت: همسرم همزمان با سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی در شهر فلوجه سوریه به شهادت رسید و با دفاع از حرم حضرت زینب(س)، به آرزوی دیرینه خود که شهادت در راه امام حسین(ع) بود، رسید.

وی ادامه داد: طی این دو سال تنها نکته ای که آرامبخش من بوده، توسل به اهل بیت(س) و یادآوری مصیبت هایی است که حضرت زینب(ع) در صحرای کربلا متحمل شدند زیرا حضرت زینب(س) الگوی همه همسران شهدای مدافع حرم هستند.

 

 این همسر شهید در خصوص نحوه شهادت شهید سلطان مرادی گفت: شهید علی سلطان مرادی  با رمز یا حسین(ع) وارد میدان مبارزه شد و آنطور که همرزمان شهید روایت کرده اند، شهید بر اثر اصابت تیر به چشمشان به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

وی ادامه داد: بنده فقط یک آرزو دارم و آن اینکه بتوانم تا آخر عمر “یک زینبی” باشم و راه همسر شهیدم را تا پای جان ادامه دهم.اسدی در خصوص عشق و علاقه شهید به خانواده اش گفت: همسرم همانند سایر شهدای مدافع حرم ، عشق و علاقه فراوانی به خانواده خود داشت و تنها به خاطر دفاع از اسلام و حرم اهل بیت که وظیفه هر مسلمانی است، به جبهه های نبرد اعزام شد، از سویی دیگر از زمان آغاز زندگی مشترکمان هدف نهایی ما این بوده است که ذره ای از اعتقادات به آرمان هایمان کاسته نشود.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1· 2

شهیدی که تصویرش در اتاق شخصی رهبر انقلاب است

30ام دی, 1395

تصویر او در اتاق شخصی رهبر معظم انقلاب اسلامی است و آقا به او علاقه دارد.
همان شهیدی که سربند خود را به لوله اسلحه‌ اش بست تا گرد و خاک وارد لوله اسلحه اش نشود
تا بتواند خوب و خوبتر دفاع از میهن اسلامی کند
و ما راحت و راحتتر بتوانیم به زندگی ادامه دهیم
او در #شلمچه به شهادت رسید
و #معصومیت او دل هر مسلمانی را به درد می آورد.
این شهید والا مقام هادی ثنایی مقدم است.
روحش شاد و راهش پر رهرو
اعتلای درجه اش صلوات

اشتراک گذاری این مطلب!

شهیدی که بدنش با اسید هم از بین نرفت

25ام دی, 1395

 محمد رضا شیعی در عملیات کربلای 5 مجروح و اسیر شد و پس از 11 روز به شهادت رسید ….
دستور دادند روی جنازه او اسید بپاشند اما بدن او با اسید از بین نرفت و بعد از 16 سال به وطن برگردانده شد .
اما دلیل اینکه بدن او سالم ماند از زبان مادر و همرزمش :
اهتمام به نماز شب
دائما با وضو بودن
ارادت خاصی به امام زمان عجل الله تعالی فرجه
مداومت بر غسل جمعه
مداومت بر زیارت عاشورا

اشتراک گذاری این مطلب!

ﺑﻴﺎﺩ ﻫﻤﻪ ﻟﻮﻃﻲ ﻫﺎي ﺑﺎ ﻣﺮاﻡ

13ام آبان, 1395

آقـا حمیـد قصه ی مـا ، جوون بـود و بـا کله ای پـر از بـاد ،

لات هـای محله هم کلی ازش حساب می بردنـد ،
خلاصه بزن بهادری بود بـرای خودش !
یـه روز مادر ایـن آقـا حمید ، ایـشون رو از خونه بیرون انـداخـت و گـفت :
بـرو دیگـه پـسر ِمـن نیستـی ، خستـه شـدم از بـس جـواب ِکـاراتـو
دادم …
همه ی همسایه هـا هـم از دستش کلافـه شـده بودنـد … روزی از روزهـا یـک راننـده ی کـامیون کـه از قـضـا ، دوست حمید بـود جلوی پـای حمید ترمز می زنـه ، ازش می خواد بیـاد باهـاش بـره ،
بهش می گه حمیـد تـو نمی خـوای آدم شی ؟؟! بیـا بـا من بریم جبهه ، حمیـد میگه اونجـا من رو راه نمیدن با این
سابقه ، راننده به حمید می گه تو بیا و ناراحت نباش … راه می افتند به طرف جبهه ؛ بین راه توجه حمیـد بـه یک وانت جلب می شه ، پشت وانت , زنی نشسته بود که یک نوزاد بغلش بود ؛ حمید تـا بـه خودش می یـاد می بینه زن ، نوزاد رو از پشت وانـت پرتاب می کنه بیـرون!
حمیـد ؛ غیرتش بـه جوش می یـاد . شروع می کنه به دویـدن دنبـال وانـت ، همین کـه می رسه بـه مـاشین ، می پره بـالا ؛ می پـرسه :
چی کار کردی با بچه ت زن….؟؟!!! زن سرش رو می اندازه پایین و مثـل ابـر بهار گریه می کنه و به حمید می گه ، من نزدیک یـازده ماه اسیر عراقی ها بودم
این بچه مال عراقی هاست ، حمیـد می افته روی زانوهـاش ، با دست می کوبـه به سرش !! هی مـدام گریه می کنـه ، بـا اشک و ناله به راننده ی کامیون می گه من باید بـرگردم رفسنجـان ؛ یک کـار کوچیکی دارم … سید حمید مـا بر میگرده رفسنجـان ، اولین جـا هم میره پیش دوستـاش کـه سر کوچه بودن !! می گه بچه هـا من دارم میرم جبهه !!
شماها هم بیائیـد!! می گه بچـه هـا خاک بر سر من و شماهـا ؛ پاشیم بریم
ناموسمـون در خطـره…! اومد خونـه از مادر حلالیـت طلبیـد و خداحافظی کرد و رفـت … بـه جبهـه کـه رسید کفشاشـو داد به یکی ، و دیگـه تو جبهه کسی
اونـو با کفش نـدیـد ، می گفت :
اینجا جایی که خون شهدامـون ریخته شده ؛ حرمت داره … و معروف شــد به
(سید پا برهنه)
اونقدر مونـد تـا آخـر با شهید همت دو تایی سـوار موتـور ،
هدف گلوله آر پی جی قرار گرفتن و رفتن پیش سید الشهداء… (عملیات خیبر سال 62)
فرمانده دلاور ِ لشگر اسلام ، مسئول ِ اطلاعات قرارگاه کربلا
ﺷﺎﺩﻱ ﺭﻭﺡ شهیـد سیدحمید میر افضلی  صلوات

اشتراک گذاری این مطلب!

قمقمه‌های خالی!

31ام شهریور, 1395

*** در عملیات خیبر در داخل خاک عراق پیشروی داشتیم. ۴۵ کیلومتر مسافت را با قایق‌ها از آب گذر کردیم و حدود ساعت ۸ شب عملیات آغاز شد که قصد نیروی‌های خودی، گرفتن قرارگاه شهری به نام هورالهویزه بود.

به دلیل مقاومت دشمن تیربارچی‌های روی قایق‌ها آتش سنگینی را بر روی مواضع عراقی ریختند و ما با کم شدن مهمات مجبور به عقب‌نشینی دو یا سه کیلومتری شدیم. صبح روز بعد با رسیدن مهمات توانستیم بعد از ساعت‌ها درگیری مواضع دشمن را تصرف کنیم.بعد از هفت روز تصرف مواضع دشمن،عراقی‌ها با آتش سنگین هوایی و زمینی و کاربرد بمب‌های شیمیایی بر روی نیروهای ما فشار سنگینی آوردند. این در حالی بود که مهمات ما به حداقل رسیده بود. نیروهای عراقی با هدف قرار دادن قایق‌ها قدرت عقب نشینی را از ما گرفتند و ما برای جلوگیری از شهادت بچه‌ها مجبور به اسیر شدن بودیم. بعد از چند ساعت چانه‌زنی فرمانده گروهان با بچه‌ها، نیروهای ما علی‌رغم میل باطنی رضایت خود را برای تسلیم شدن اعلام کردند..

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1· 2

تفاوت شهادت‌طلبی در شیعه و تکفیری‌ها

2ام شهریور, 1395

از نظر نیچه، انسان آن است که می‌شود. شدن، آری به خنثی‌بودن است و خود نیز خنثی‌شدن، البته خنثی‌شدن نه به معنای تسلیمِ شتری (نیچه پس از مرحله‌ی شتربودن در دگریسیِ سه‌گانه، مرحله‌ی شیرشدن یا شمایل‌شکنی را می‌گذارد و در مرحله‌ی سوم، کودک‌شدن را مطرح می‌کند)، بلکه به معنای سبک‌بالیِ کودکانه.

صورت ایده‌آل سلامتی در پس از بیماری  است؛ پس از بیماری است که زندگی را به طرزی کودکانه آری می‌گوییم و آن را سرمی‌کشیم و قدر می‌دانیم. همچنانکه زندگیِ پس از بیماری است که آری‌گو و نجیبانه است، زندگی پس از مرگ یا پس از اندیشیدن و دوستداریِ مرگ به منزله‌ی یک پل (بند) است، که زندگی والا را رقم خواهد زد. زندگی‌کردن چنین است: مانند بندباز چالاک و متمرکز با درک حالت خنثی مانند همان بند. درک راه‌رفتن بر بندِ خنثی‌بودگی است.

-عافیت‌اندیشی بدون عاقبت‌اندیشی، به عافیتی بادوام و عمیق هم منجر نخواهد شد. همین که مادام ترس از مرگ ما را بگزد، کافی است تا عافیت هم رخت برببندد. در حالیکه شهادت، دوستداریِ زندگی و والاترین لذت است. شهادت، شجاعت است و زندگی را سرکشیدن و مرگ را هم سرکشیدن؛ گواراشدن همه هستی برای شهید است.

-خون شهید را بالاتر از جوهر دانشمندان می‌دانم. این منافاتی با حدیث شریف «مدادالعلماء افضل من دماء الشهدا » ندارد، چراکه جوهر عالمی از همه جواهر برتر است که شهادت را دریابد و درّ یابد و آن را ارج بگذارد.

-شهید، به زندگی جان می‌بخشد. بندگی یا بودن بر آن بندِ تمایز، بهترین زندگی است و والاترین آزادی و رهایی در بندگی است نه در آزادیِ امیال. آزادیِ امیال، محبوس‌شدن انسان است. انسانی آزاد است که امیال‌اش، در بند اوست و او بر خویش مسلط باشد. با نگاهی زندآگاهانه، زندگیِ آگاهانه و زنده‌ترین زندگی، متعلق به شهداست نه صرفاً در جهانی دیگر، بلکه در همین جهان هم شهادت‌طلبی، زندگی این‌جهانی را می‌تواند مطبوع‌تر و مطلوب‌تر سازد.

-شهادت، زیباشدن مرگ است. شهادت، خشونت نیست، خشونت‌طلبی نیست، آمادگی و آرزوی مرگ در راه خداست. شهادت‌طلبیِ اصیل، طبیعت و انسان‌های دیگر را آزار نخواهد داد، بلکه مانع و رادعی بر سر راه آزار طبیعت و خلق است. شهادت‌طلبیِ اصیل، از دشمن هم متنفر نیست، بلکه به جنگ با دشمنی، با ظلم و خشونت‌طلبی می‌رود. شهادت‌طلبیِ اصیل، تنها در میدان جنگ رخ نمی‌دهد، بلکه به دنبال صلح است، و در صلح بهتر از هر زمانی شکوفا می‌شود. شهادت‌طلبیِ اصیل، جهان را بر مفهوم ایثار و ترجیح‌دادن دیگری بر خود می‌بیند. شهادت‌طلبی اصیل در پی مرگِ خود و دیگری نیست، بلکه می‌خواهد زندگی این‌جهانی را در صلح، امنیت و سلامت ببیند. بدین‌سان، شهادت‌طلبیِ اصیل، با پرهیز از خودمداری و خودخواهی، خدمت به زمین، زیستن و مردن در مسیری خدایی و دیگرگزینانه است. در آن سو، شهادت‌طلبیِ نوتکفیری، عاری از اندیشیدن است، این شهادت‌طلبی، تقلیدی و قلّاده‌ای است و عشق به انسانیت و انسان و فکر در آن جایی ندارد. به سبب همین عملگراییِ تقلیدیِ مفرط، آنان همواره از داشتن علما، دانشمندان و نظریه پردازان بزرگ محروم بوده اند. توجه خوارج و تکفیری ها به عمل در اصل امر به معروف و نهی از منکر، جهاد و نفی تقیه به خوبی متبلور است. این گروه در میان سبد سه گانه اعتقادات، اخلاقیات و احکام، احکام و فقه را در جایگاهی برتر نشانده اند، حال آنکه نزد شیعه، اعتقادات در رأس هرم است واخلاق و احکام در مرتبه های بعدی اهمیت هستند.

 درباره تکفیری ها عملگرایی و خالی بودن از اندیشه، تاحدی است که به قول حسنین هیکل آنها حتی نوشته های مدونی ندارند.

-نیچه می‌گوید: «مرگ پایان زندگی است، ولی مرگ‌اندیشی آغاز آن». به این نباید بسنده کرد. نباید صرفاً مرگ‌اندیش بود. مرگ‌اندیشی، می‌تواند نومیدی را در پی داشته باشد، در حالیکه شهادت، زندگیِ مرگ و زندگیِ زندگی است. شهادت، ازدواج و امتزاج عاشقانه‌ی مرگ و زندگی است و زندگی را فرا‌می‌برد. مستیِ راستین زندگی است. اگر مرگ‌اندیشی، آغاز زندگی است، شهادت‌اندیشی، استعلای زندگی و مستی و راستیِ آن است.

اشتراک گذاری این مطلب!

«دُکی» به فریادمان برس!

1ام شهریور, 1395

زمستان سال۶۰ بود و من دانش آموز دوم دبیرستان بودم که مشتاق شدم به جبهه برم و چون پدر نداشتم و پسر بزرگ خانواده بودم، مادرم اجازه نمی‌داد و علی‌رغم میل مادرم و با اصرار، موافقت ایشان را جلب کردم و با بقیه دوستان و بچه‌محل‌ها از طریق مسجد محل به لانه جاسوسی رفتیم و از آنجا ما را به پادگان ۲۱ حمزه فرستادند تا سازماندهی بشویم.

نمی‌دانم بر چه اساسی من و چند نفر دیگر را انتخاب کردند که جهت آموزش امدادگری به بیمارستان نجمیه برویم. فردای آن روز به بیمارستان رفتیم و پس از ثبت نام و دریافت کارت و پلاک جهت آموزش پزشکی ما را به دانشکده پزشکی دانشگاه تهران معرفی کردند و به مدت ۱۵ روز، پزشکی و تشریح بدن را فشرده آموزش دادند و ما شدیم نیمچه دکتر و امدادگر عملیاتی و در عملیات بیت‌المقدس زخم‌های زیادی را پانسمان کردم و شکستگی‌ها و قطع شدگی‌ها را جمع و جور کردم و بچه‌های پیاده با لفظ «دکتر» یا «دُکی» مرا صدا می‌زدند که به دادشون برسم و تا آزادسازی خرمشهر در جبهه به عنوان دکتر حضور داشتم.

 

***خاطره مربوط به محمد مزینانی از دیدبان های لشکر 10 سید الشهدا علیه السلام دیده شده در سایت مشرق

اشتراک گذاری این مطلب!

آرامتر از همیشه!

23ام مرداد, 1395

رضاشاعری می نویسد: وقتی داستانی که برای شهید فرخ بلاغی عزیز در مجله چاپ شد، یک نسخه از مجله را برای مادرشهید بردم، خیلی خوشحال شد، اشک در چشمانش حلقه زده بود، مجله را چسباند روی سینه اش و گفت: خدا خیرت بده پسرم، خدا برادراتو بیامرزه، خیلی خوشحالم کردی… اسم بچه ام تو مجله چاپ شد.

***

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1· 2

شهید اصغر وصالی «چگونه ازدواج کرد؟

11ام فروردین, 1395

آنچه در زیر می‌خوانید، حاصل گفت‌وگویی است که 12 سال پیش با سرکار خانم مریم کاظم‌زاده انجام شده و برای اولین بار در فضای مجازی منتشر می‌شود.

سرکار خانم مریم کاظم‌زاده اگر چه مدت کوتاهی با اصغر وصالی زندگی کرد اما هنوز حس و حال آن سال های مبارزه و استقامت و همراهی با همسر فعال و نترسش را به خاطر دارد.

او می‌گوید: من به عنوان خبرنگار به مریوان اعزام شده بودم و شهید وصالی هم با نیروهایش به آنجا آمدند. من اولین بار او را با سر و صورتی خاک‌آلود در آنجا دیدم.

کاظم‌زاده ادامه می‌دهد: بعد از مدتی که غائله پاوه شروع شد، چند روز به آزادسازی کامل پاوه مانده بود که از طریق شهید دکتر چمران به او معرفی شدم. دکتر چمران پیشنهاد مصاحبه با اصغر را داد که البته من با کمال میل پذیرفتم اما اولین برخورد تلخ بین ما را شکل داد!

همسر شهید وصالی درباره برخورد آن روز می‌گوید: وقتی از وصالی درباره وضعیت پاوه پرسیدم، گفت: شما اگر خبرنگار هستید، باید همان موقع در آنجا می‌بودید. بهتر است شما به تهران بروید و خبرهایتان را در همان جا بنویسید… این حرف خیلی برایم سنگین بود. گفتم: شما انتظار دارید من در آن درگیری‌های خطرناک حاضر می‌بودم؟… گفت: خبرنگار باید صحنه‌های واقعی را با چشم خودش ببیند، نه اینکه به ثبت شنیده‌ها اکتفا کند… خلاصه برای تنظیم وقت، با جواب سربالای او روبرو شدم…

«فردای آن روز که وسائلم را برای انجام مصاحبه برداشتم و به سمت مقر وصالی در پادگان مریوان راه افتادم، یادآوری برخورد دیروز، منصرفم کرد. عصر همان‌روز اصغر به مقر ما آمد و دکتر چمران پیگیر مصاحبه من با او شد. من که دستپاچه شده بودم، گفتم: من برای مصاحبه رفتم که نبودند… اصغر برافروخته شد وگفت: شما کِی آمدید؟! کِی من نبودم؟!… من دروغ گفته بودم اما به خیر گذشت. فردا وقتی اصغر برای خداحافظی آمد، دکتر چمران من را به دست او سپرد و اصغر هم با بی‌اعتنایی قبول کرد تا همراهشان بروم.»

مریم کاظم‌زاده در ادامه خاطرات آن روز می‌گوید: به منطقه‌ای رسیدیم و اصغر به همراه نیروهایش پیاده شدند. به من هم گفت که با ماشین به مقر بروم تا آن‌ها دو روز دیگر بیایند. وقتی همه پیاده شدند، با خودم گفتم چرا من پیاده نشوم؟ کوله‌پشتی‌ام را در ماشین گذاشتم و با دوربین و مقداری کاغذ پیاده شدم و در انتهای ستون به راه افتادم. اصغر سر ستون بود و متوجه همراه شدن من نشد. 20 دقیقه گذشته بود که انتهای ستون را دید و با دیدن من جا خورد. اول اعتراض کرد ولی وقتی دید من حاضرجوابم، گروهی را به درون دره فرستاد و من را با گروه دیگری در مسیر دامنه کوه راهی کرد…

حدود دوماه بعد با اصغر به تهران آمدیم و اولین پیشنهاد او برای ازدواج در مسیر بهشت زهرا(س) از سوی او به من ارائه شد. جا خورده بودم و اصلا انتظار نداشتم. اصغر قبل از رفتن به خانه، بر سر مزار دوستان شهیدش در بهشت زهرا رفته بود و من هم همراه شدم تا حس و حال او را در آنجا ببینم. دیدن چهره مادر اصغر که چندین بار خبر شهادت او را شنیده بود هم برایم جالب بود.

خلاصه برای اولین بار به خانه حاج آقا وصالی رفتم و با خانواده‌شان آشنا شدم. وقت رفتن با اینکه ماشین داشتم، اصغر گفت که من را می‌رساند.

خانواده‌ام در شیراز بودند و من تنها در تهران زندگی می‌کردم. آن روز اتفاقا مادرم به تهران آمده بود و وقتی به خانه رسیدیم، با یک تعارف خشک و خالی من با آن سر و وضع خاکی و ژولیده به خانه‌مان آمد. مادرم وقتی او را در آن لباس‌ها با بند حمایل و جیب خشاب و لباس جنگی دید، جا خورد و من، اصغر را به او معرفی کردم…

کاظم‌زاده ادامه می‌دهد: «جهانگیر جعفرزاده» از نیروهای اصغر بود که در جریان عملیات هلی برد بین مریوان و بانه، مفقود شده بود. او را پیش از آن در کرمانشاه و مریوان دیده بودم. با اصغر به خانه جهانگیر رفتیم تا من مراتب تسلیت خود و اصغر را به مادرش اعلام کنم. در آن روزها هم پیشنهادات اصغر برای ازدواج ادامه داشت. او و دوستانش برای چند روز به مشهد رفته بودند و قرار شد هر وقت برگشتند، جوابم را بدهم.

من نمی‌خواستم بعد از ازدواج فعالیت‌هایم کمرنگ شود و اصغر هم نمی‌خواست که همسری بی‌دست و پا و خانه‌نشین داشته باشد.

خلاصه من از اصغر خواستم که طبق روال با خانواده‌اش به شیراز بیایند و خواستگاری کنند. او هم قبول کرد و با خانواده و از جمله برادرش اسماعیل که بعدها شهید شد، به خانه ما آمدند. بعد از رضایت خانواده‌ام، مادرم به تهران آمد و مراسم ساده عقد در سال 58 برگزار شد.

اشتراک گذاری این مطلب!

شهید ابراهیم هادی دوست امام زمان عج بود

13ام اسفند, 1394

ابراهیم را دیدم ؛ خیلی ناراحت بود ؛ پرسیدم چیزی شده ؟ گفت: دیشب با بچه ها رفته بودیم شناسایی؛ هنگام برگشت درست مقابل مواضع دشمن ماشا الله عزیزی رفت روی مین و شهید شد. عراقی ها تیر اندازی کردند ما مجبور شدیم برگردیم.

تازه فهمیدم ابراهیم نگران بازگرداندن همرزمش بوده…
هوا که تاریک شد و ابراهیم حرکت کرد … و نیمه های شب برگشت ؛ آنهم خوشحال و سرحال …!
مرتب داد میزد امدادگر ؛ امدادگر … سریع بیا، ما شاالله زنده است!
بچه ها خوشحال شدند … مجروح را سوار آمبولانس کردیم و فرستادیم عقب… ولی ابراهیم گوشه ای نشست و رفت توی فکر …
رفتم پیش ابراهیم گفتم چرا توی فکری؟
با مکث گفت ماشالله وسط میدان مین افتاد؛ آنهم نزدیک سنگر عراقی ها …
اما وقتی رفتم انجا نبود … کمی عقب تر پیدایش کردم و در مکانی امن!!!
بعد ها ماشاالله ماجرا را اینگونه توضیح داد: خون زیادی از من رفته بود و بی حس بودم…
عراقی ها هم مطمئن بودند زنده نیستم.
حال عجیبی داشتم … زیر لب فقط میگفتم: یا صاحب الزمان (عج) ادرکنی
هوا تاریک شده بود؛ جوانی خوش سیما و نورانی بالای سرم آمد. چشمانم را به سختی باز کردم.
مرا به آرامی بلند و از میدان مین خارج کرد … و مرا به نقطه ای امن رساند. من دردی احساس نمیکردم.
آن آقا کلی با من صحبت کرد؛ بعد فرمودند کسی میآید و شما را نجات میدهد. او دوست ماست!
لحظاتی بعد ابراهیم آمد. با همان صلابت همیشگی مرا به دوش گرفت و حرکت کردیم.
آن جمال نورانی ابراهیم را دوست خودش معرفی کرد ؛ خوشا به حالش…

منبع: کتاب سلام برا ابراهیم صفحه 117 و 118

اشتراک گذاری این مطلب!

وصیت نامه شهید مجید بقایی

25ام آبان, 1394


بسم الله الرحمن الرحیم

سلام و درود و دعا بر امام و امت امامی که ما باید با تلاش و جهاد و ایثار و شهادتمان رهبری و امامت جهانیشان را عینیت بخشیم و جهانی، انقلابی و اسلامی بسازیم. انقلاب خونین مان سنگر به سنگر کفر جهانی را عقب نشانده و این بار با رحمت خدایی «جنگ» مقدمه ای شده برای تشکیل اتحاد جماهیر اسلامی «انشاالله» و بدانید که این موضع، ایثار می خواهد و خون، که پیامدش نصر الهی است که پیروزی اسلام در اثر رنج و سعی و کوشش و زجر و ناراحتی و خون دادن است.
بله ما هم می جنگیم و تن به هیچ گونه سازش نمی دهیم و با شعار همیشگی مان یا فتح یا شهادت می جنگیم و بر سیاست « نه شرقی نه غربی» سر سختانه پا می فشاریم چون معتقد به خداییم. برادران و خواهران هیچگونه اندوه و حزنی به دل راه ندهید چون میدان آزمایش است و زمان امتحان و شما بی تردید، اگر مومن باشید و از رهبر عصاره مکتب بیاموزیم که چون کوه استوار در مقابل دشمن و چون کاه در مقابل خدا و ما هم در مقابل مصائب باید همچون کوه باشیم. خدا یا، معبودم، ای آنکه همه چیزم به توست؛ ای آنکه در کاغذ نمی گنجی و نه با قلم وصف می شوی،
آنچنان تار و پودم آغشته به گناه است که فعلا یارای صحبت ندارم و هر وقت می خواهم زبان گشایم، شرمنده ام.
با این وضع رحمی بر من کن. و مرا بخش. می دانم که بخشنده ای و مهربان، بار ها فکر کرده ام با خودم و در نهایت به این نتیجه رسیده ام که فقط در لباس شهید می توانم در درگاهت حضور یابم، به جز این هرگز، که شرمنده ام و رسوا.
خدایا! شاکرم از این که تا این هدایتم کردی. خدایا اگر قدمی در راهت بر داشتم، از من بپذیر. معبودم می دانم که چیستی ولی در دل خانواده مان صبری وافر بگذار که می دانم بدون این مساله تحمل چنین مساله ای را ندارند. خدایا ملتمسانه می گویم و بارها گفته ام که جگر گوشه امت – امام عزیز – خمینی کبیر را تا ظهور حضرت مهدی (عج) برای امت نگهدار.
خدایا! به خوبی می دانم و برایم ملموس است که بهترین ها را به سویت می کشی و حجابشان را می دری و من این را در خود نمی بینم ولی شاید دگرگونی در درونم چنین فیضی را نصیبم کرد.
خدایا دیگر دعایم سلامتی مجروحین و صبر به معلولین می باشد.
و اما خانواده عزیز و پدر و مادر خوبم که خیلی عذابتان دادم و همیشه به شما می گفتم برای اسلام می خواهم خدمت کنم و شما بنا به علایق می گفتید که بالاخره از دست ما می روی و این کار را نکن و همیشه به شما می گفتم و آخرین بار هم می گویم که من و ما و شما همه از کس دیگریم و هر وقت امانت را بخواهد پس می گیرد و کسی را دخل و تصرفی در آن نیست.
به هر جهت نمی دانم می پذیرید یا نه ولی انشاالله می پذیرید و مرا حتما می بخشید و حتما بر زبان می آورید که تو را بخشیدم.
خدا به شما صبری دهد و صبور باشید که درجه انسان صبور و صابر، بسیار بالاست مادر، اگر صبر کردی فاطمه الزهرا (س) به تو مرحبا می گوید و ملائک تو را دلداری می دهند.
و اما برادرم حمید! در همین راه که هستی به جمهوری اسلامی خدمت و پایه های جمهوری را محکم بگردان که خدا یاری و هدایتت می کند و اصلا به این دنیای پست و بی ارزش دل مبند که فقط اسباب آزمایش است و امتحان.
و برادر و خواهرم! شما هم قدر جمهوری اسلامی را بدانید که نعمت بزرگی است و کوچکترین کفران نعمت محاکمه دارد. و جدا همیشه به فکر اسلام باشید انشاالله و همگی شما مرا ببخشید و التماس دعا دارم.
و اما دوستان خوبم! برادران و خواهران! شما هم از من رنجیدگی دارید. از شما می خواهم که مرا ببخشید و اگر بدی کرده ام از من بگذرید. تذکرم این است که امام را رها نکنید.
و از کلیه اقوام، دوستان طلب بخشش می کنم و امیدوارم که اگر بدی کرده ام ببخشید. حتما برایم دعا کنید. حتما دعا برای امام و برای من و برای مومنین را فراموش نکنید.

والسلام
بنده حقیر و ذلیل – خدمتگذار اسلام اگر خدا بخواهد
التماس دعا
شوش دانیال – 30/2/60
مجید بقایی

اشتراک گذاری این مطلب!

ماهواره ! به چه قیمتی؟!

23ام آبان, 1394

توی اسارت، عراقی ها برا تضعیف روحیه ی ما فیلمای زننده پخش می کردند
ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺍﻋﺘﺮﺍﺽ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﺭﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩ
ﻋﺮﺍﻗﯽ ﻫﺎ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻭ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﺍﺯﺵ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺷﺖ …

ﺑﺮﺍ ﺍﺳﺘﺮﺍﺣﺖ ﻣﺎ ﺭﻭ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻥ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻁ ﺍﺭﺩﻭﮔﺎﻩ،
ﻭﺍﺭﺩ ﺣﯿﺎﻁ ﮐﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﻭﻥ ﺑﺴﯿﺠﯽ ﺭﻭ ﺩﯾﺪﯾﻢ
ﯾﻪ ﭼﺎﻟﻪ ﮐﻨﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭ ﺗﺎ ﮔﺮﺩﻥ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺶ داخل چاله فقط سرش پیدابود،

اشتراک گذاری این مطلب!

امروز یادمان صیاد دلهاست

21ام فروردین, 1393

امروز یادمان صیاد دلهاست

امیری که شاید هنوز هم گمنام است..چرا که فقط اسمش را می شناسیم و هر چند ماه یکبار شاید عکسش را در رسانه ای مشاهده کنیم.

***

ادامه »

این هم یک خانه تکانی است...

24ام اسفند, 1392

برنامه پنجشنبه هایمان  معمولا از پیش معلوم می شود

این هفته طبق یک قرار قبلی بهشت زهرا بودیم

سری هم به گلزار شهدا و شهدای گمنام زدیم

خانواده شهدا آمده بودند برای غبار روبی مزار شهدایشان

مزار شهدای گمنام هم پر بود از آدم هایی که سفر کرده ای داشتند بی نام نشان


خانه تکانی,سال نو,عید,سال تحویل,مزار شهیدان,غبار روبی,خانه,تکاندن,شهید,مزار,قبور شهدا

خانه تکانی,سال نو,عید,سال تحویل,مزار شهیدان,غبار روبی,خانه,تکاندن,شهید,مزار,قبور شهدا

ادامه »

معرفي شهدا (6)/ امير طاهري

21ام اسفند, 1392

امير طاهري

تاريخ شهادت: 61/8/16

محل شهادت: پنجوين

براي ديدن تصوير در اندازه بزرگتر روي آن كليك كنيد.

دوستان هر نوع اطلاعاتي از زندگي اين شهيد در دست داريد براي ما ارسال كنيد.

براي آگاهي بيشتر اين پست را بخوانيد

اشتراک گذاری این مطلب!

معرفي شهدا (5) / شهيد ايرج ايزدپناه

5ام اسفند, 1392

نام: ايرج ايزدپناه

تاريخ شهادت: 59/10/19

محل شهادت: غرب

براي ديدن تصوير در اندازه بزرگتر روي آن كليك كنيد.

دوستان هر نوع اطلاعاتي از زندگي اين شهيد در دست داريد براي ما ارسال كنيد.


براي آگاهي بيشتر اين پست را بخوانيد

اشتراک گذاری این مطلب!

معرفي شهدا(4)/ محمود كريمشاهيان

21ام بهمن, 1392

محمود كريمشاهيان

تاريخ شهادت: 62/8/13

محل شهادت: پنجوين عراق


براي ديدن تصوير در اندازه بزرگتر روي آن كليك كنيد.

دوستان هر نوع اطلاعاتي از زندگي اين شهيد در دست داريد براي ما ارسال كنيد.

 

براي آگاهي بيشتر اين پست را بخوانيد

اشتراک گذاری این مطلب!

معرفي شهدا(3)/ محمدتقي قدوسي

23ام آذر, 1392

محمد تقي قدوسي

تاريخ شهادت: سال 65

محل شهادت: بهمنشير

براي ديدن تصوير در اندازه بزرگتر روي آن كليك كنيد.

دوستان هر نوع اطلاعاتي از زندگي اين شهيد در دست داريد براي ما ارسال كنيد.

اشتراک گذاری این مطلب!

اطلاعاتي درباره شهيد محمد فرزانه

9ام آذر, 1392

يكي از مخاطبان به نام آقاي محمدرضا سجادي، طي يك پيام در بخش نظرات وبلاگ، اطلاعاتي را  راجع به «شهيد محمد فرزانه» در اختيار ما قرار داده اند كه در زير مي آيد .

ضمن تشكر از ايشان، از ديگر دوستاني هم كه درباره اين شهيد گرانقدر و همچنين ديگر شهداي معرفي شده اطلاعاتي در دست دارند براي ما ارسال كنند.

***

بسم الله الرحمن الرحیم
* 27 فروردین 1367: برای اولین بار، او را در مرکز آموزش شرق تهران (موسوم به پادگان امام حسین ع) دیدم؛ برای آموزش داوطلبانه و اعزام به جبهه. عده‌ای را به خاطر سن کمشان می‌خواستند برگردانند که او هم جزو آنها بود و به همین خاطر، لباس شخصی تنش بود. نمی‌دانم چه در چهره‌اش بود که توجه مرا جلب کرد. موی سرش کوتاه بود. با حالت خاصی، در سکوت، به صف بسیجیانی که پذیرفته شده بودند، نگاه می‌کرد و چشم برنمی‌داشت.
چند روز بعد (نمی‌دانم چطور) بالأخره پذیرفته شد.
در طول دوره آموزشی، چون کارهایش را سر فرصت و بی عجله انجام می‌داد، بعضیها در پادگان سر به سر او می‌گذاشتند.

* 16 خرداد 1367: دوره آموزشی تمام شده بود و همه عازم جبهه بودیم. به پایگاه شهید بهشتی آمدیم. بعد به سمت میدان امام حسین راه افتادیم. خانواده‌ها بدرقه آمده بودند. در حالت نشسته داشتیم به مراسم گوش می‌دادیم. دیدم که کودکی تقریباً دوسال‌ونیمه در حالی که یک کیسه کوچک دستش بود، تاتی‌کنان آمد و آن را به محمد فرزانه داد. او گفت: «بسه دیگه» و کیسه را گرفت.
در طول مسیر اعزام به جبهه با اتوبوس، در یکی از توقفگاهها، از گیلاسهای آن کیسه به چند نفری که آنجا بودیم، تعارف کرد.
قرار بود در گردان آبی-خاکی علقمه از لشکر 27، نیروی پدافندی باشیم. ولی بعد از چند روز، اعلام نیاز کردند و به عنوان نیروی کمین، به منطقه «شاخ شمیران»، در کنار سد «دربندیخان» اعزام شدیم. بعداً فهمیدیم که داخل خاک عراق هستیم.

* 6 تیر 1367: دمدمای غروب، آتش بسیار سنگین شد. بعد از چند ساعت فهمیدیم که عراق تک زده و ما محاصره شده‌ایم.

* 7 تیر 1367: در ناحیه دشت جلوی «تپه صادق»، تعدادی از هم‌دوره‌ایهای ما به شهادت رسیدند؛ ازجمله شهید عزیزمان، محمد فرزانه؛ بر اثر اصابت ترکش به سر؛ در حدود ساعت 10 صبح.

روحش شاد و متعالی.

گهگداری که از سر کوچه‌شان (بلوار ابوذر، نرسیده به پل اول، کوچه ششم سمت راست اگر اشتباه نکنم) رد می‌شوم، محال ممکن است که یاد او نیفتم. اسم او زینت‌بخش پلاک کوچه است.

و اینگونه بود که در 27 فروردین 67، در حقیقت، ما دیپورت شدیم….

اشتراک گذاری این مطلب!

طرح معرفي شهدا(2) / عليرضا نساجي

3ام آذر, 1392

 

شهيد عليرضا نساجي

تاريخ شهادت: سال 63

محل شهادت: هويزه

براي ديدن تصوير در اندازه بزرگتر روي آن كليك كنيد.

دوستان هر نوع اطلاعاتي از زندگي اين شهيد در دست داريد براي ما ارسال كنيد.

اشتراک گذاری این مطلب!

طرح معرفي شهدا(1) / محمد فرزانه

15ام آبان, 1392

شهيد محمد فرزانه

سال شهادت: 67

محل شهادت: شاخ شميران

براي ديدن تصوير در اندازه بزرگتر روي آن كليك كنيد.

دوستان هر نوع اطلاعاتي از زندگي اين شهيد در دست داريد براي ما ارسال كنيد.


اشتراک گذاری این مطلب!

طرح / اينها شهداي محله پيروزي اند

15ام آبان, 1392

حتما دوستان اطلاع دارند كه اين وبلاگ متعلق به مدرسه علميه حضرت فاطمه (س) تهران است.

اين مدرسه حوالي خيابان پيروزي تهران قرار گرفته محله اي كه به نام پيشگامان انقلاب اسلامي معروف هست

در روزهاي انقلاب و هشت سال دفاع مقدس، بسياري از جوانان اين محله براي دفاع از اسلام و انقلاب شهيد شدند.

در يك پلاكارد بزرگ برخي از آنها با نام، تصوير، سن و سال شهادت در مدرسه ما معرفي شده اند

هميشه دلم مي خواست اين شهداي جوان را به نحوي در فضاي مجازي معرفي كنم، حالا هم كه ماه محرم رسيد فرصت را غنيمت شمردم براي تحقق اين هدف

بنابراين به صورت روزانه و در پست هاي جداگانه اين شهدا در همين وبلاگ معرفي خواهم كرد

البته متاسفانه اطلاعات زيادي از زندگي آنها و يا نحوه شهادتشان ندارم

دوستان تهراني و حتي شهرستاني اگر اطلاعاتي از آنها دارند براي ما ارسال كنند تا ما هم در وبلاگ قرار دهيم براي اطلاع ديگر دوستان

اشتراک گذاری این مطلب!

 
فراخوان چی شد طلبه شدم