موضوع: "و من به حوزه آمدم"

شما بگوييد آواي باران اما من مي گويم خروش بيتا!

17ام دی, 1392

اين چند شب كه سريال آواي باران را جسته گريخته نگاه مي كنم -راستش در خانواده ما تلويزيون زياد جايگاه ندارد مگر شبكه نسيم و سرزمين بادها-

مي بينم اين كارگردان هاي ما هم عجيب دست گذاشته اند روي احساسات مردم و فيلم هندي ساختن ها زياد شده.

كاري به اين موضوع ندارم بهر حال ذائقه شناسي مهمترين كار كارگردان است

اما چيزي كه هست وقاحت بيتاست كه من را نگران مي كند گيرم كه اين خانم در آخرين قسمت سريال مانند رها در آن سريال مادرانه به راه راست هدايت شود اين همه آموزش‌هاي وقيحانه در رفتار با پدر و مادر، و اطرافيان در چهل -پنجاه قسمت با يك اصلاح شدن يك قسمتي حل مي شود؟

طرز حرف زدن با پدر و مادر، شرط و شروط براي ازدواج، بي قيد و بندي براي ارتباط با نامحرم، از همه مهمتر دغلبازي و افتادن در بازي باخت باخت چپاول اموال ديگران…

جالب اينكه مردم به جای تماشای دغدغه سازمان بهزیستی و دیدن سریالی دراماتیک و در عین حال آموزشی و اجتماعی در آوای باران منتظر هستند تا ببننند نتیجه عشق بیتا و سینا و باران، فرید و کیانوش چه می شود.این هم از دست پخت جدید تلویزیون برای رفع یک معضل اجتماعی و البته مبارزه با ماهواره!

من كه بودم بجاي آواي باران نامش را مي گذاشتم خروش بيتا!

اشتراک گذاری این مطلب!

شما دوست داشتيد در بچگي چه كاره شويد؟

9ام آذر, 1392

قبل نوشت:

خيلي سال قبل منظورم بچگي نيست شايد دوره راهنمايي دوست داشتم پزشك شوم و خانم دكتر صدايم بزنند.

وقتي رفتم دبيرستان و رشته رياضي خواندم دوست داشتم در دانشگاه استاد فيزيك شوم

بعد كه دانشگاه آزاد فيزيك محض قبول شدم فكر كردم به آرزويم رسيدم اما چرخ روزگار چيزي ديگري نشان داد

بعد يك مدت آمدم حوزه، و عزمم را جزم كردم براي كرسي استادي منطق

حالا كه ديگر درس و دانشگاه و حوزه ندارم شده ام خبرنگار

در دفتر يك مجله كار مي كنم

اين همان داستان معروف است درباره انداختن يك سيب به بالا و هزار چرخ زدن تا به پايين رسيدن

***

ادامه »

هیس دخترها فریاد می کنند!

23ام مرداد, 1392
سال ها بود بر روی پرده های سینما جای خالی فیلمی آسیب شناسانه در حوزه زنان به چشم می خورد. فیلمی که با رعایت تمام نکات، می تواند خود را در فهرست فیلم های خوب سینما جای دهد. هیس! دخترها فریاد نمی زنند، توامان هم جسارت مطرح کردن موضوعی این چنین را داشت و هم پا به پای جسارتش حرمت را در سکانس سکانس خود رعایت کرده بود. آخرین کار پوران درخشنده بانوی نام اشنای ایرانی با مطرح کردن موضوع آزار جنسی و تجاوز به دختران تلنگری بود به تمامی مادران این سرزمین. به تمام مادران ساده دلی که گوهر اعتماد را بر سینه تعداد زیادی از مردان اطرافشان نصب می کنند. تلنگری بود به مادرانی که هزارو یک مشغله دارند و بین تمامی مشغله هایشان غافل اند از اخم ها و گریه های نیمه شب دخترانشان. (هیس! اگرچه دیدی بدبینانه به مخاطب می دهد، اگرچه هشدار می دهد و در ارائه این هشدار گاهی زیاده روی می کند اما این بدبینی باعث می شود مخاطب حواسش به اتفاقات ریز و درشت اطرافش باشد.)

هیس تنها یک فیلم سینمایی نیست که صرفا برای وقت گذرانی و سرگرمی مخاطب را به سینما کشانده باشد، هیس! یک مستند است، مستندی از زندگی دخترانی که در همین حوالی زندگی می کنند، دخترانی که سال هاست دست بر دهان گذاشته اند و سکوت کرده اند.

هیس! دخترها فریاد نمی زنند. در تمام مدت فیلم نجابتی مثال زدنی دارد، قبح مسئله را نمی ریزد، هیس سربه زیر است، سربلند نمی کند که با چنین موضوعی فلان سکانس را دارم یا بی مهابا از فلان مسئله حرف می زنم که مخاطب را به گیشه بکشاند، هیس فقط روایت می کند. موضوع را باز می گذارد که حواست را جمع کنی. که حواست باشد اگر هزار و یک مشغله داری دست دختر کوچولویت را در دست هر مردی نگذاری، توجه کنی به خواب های پریشان دخترت در میان شب و سراپا گوش باشی برای شنیدن حرف های به ظاهر بی اهمیت دخترت.

هیس ! به اندازه یک سانس سینما وادارت می کند که فکر کنی، توجه کنی و یا شاید احتمال بدهی و یک سه نقطه آخر ذهنت باقی می گذارد که اتفاق های بد همیشه برای همسایه رخ نمی دهد، که دختر تو در این جامعه تافته جدا بافته نیست، که شاید فلانی نقاب زده باشد.

غافل نمی شوم از این که در میان بانوان سرزمینم، بودند کسانی که ندیده جبهه بگیردند مقابل این فیلم و هنوز سکانسی را مشاهده نکرده شمشیر از رو ببندند که اصلا این موضوع قابلیت کار را در حوزه سینما ندارد.

بودند کسانی که اَنگ بی حیایی به تفکر ساخت این فیلم بزنند و معتقد باشند اصولا چنین موضوعاتی نباید اجازه اکران بگیرند… واین ها همان کسانی هستند که آمارها را باور ندارند و مهم تر از ان رسالت سینما را باور ندارند، باور نمی کنند سینما در حال حاضر یکی از مهمترین رسانه ها به شمار می آید. باورنمی کنند شاید در همین گوشه و کنار، در همین حوالی خانه هایمان، شاید در همسایگی ما دختری در کودکی مورد ازار واقع شده باشد و حال پس از گذشت سال ها از آن اتفاق هنوز هم شب ها کابوس می بیند و چاره ای ندارد جزاینکه صدای هق هق گریه اش را در میان بالشت خفه کند.

و در انتها سوالی بی پاسخ می ماند که چرا هشداری برای پخش فیلم در نظر گرفته نشده است؟؛ چرا که با توجه به موضوع فیلم این امر بر همگان روشن است که دیدن فیلم برای کودکان مناسب نیست. کودکانی که شادمانه خنده سر می دهند و هنوز قدرت تحلیل بسیاری از مسائل را ندارند.
زهرا ضامنی
اشتراک گذاری این مطلب!

فکر می کنید نیت دخترخانم ها برای ورود به حوزه چیست و چه باید باشد؟

7ام اسفند, 1391

چند روزی است که پذیرش سراسری حوزه های علمیه خواهران برای سال تحصیلی 92-93 آغاز شده است.

بسیاری از دختران نوجوان و جوان ما هم یا در ادامه درس های دبیرستان و یا بعد از گذراندن دوره های تحصیل تکمیلی در دانشگاه ها، از این موقعیت استفاده و تحصیل علوم دینی را در حوزه های علمیه برمی گزینند.

دوست دارم بدانم یا حدس بزنم نیتشان از این انخاب چیست؟

دوستانی نظر شما چیست؟

فکر می کنید نیت دخترخانم ها برای ورد به حوزه چیست و چه باید باشد؟

در صورتی که مشاهده عینی دارید بیان کنید و در صورتی که حدس خودتان است مشخص نمایید.

اشتراک گذاری این مطلب!

با بعضی از خاطره‌های این کتاب گریه کرده‌ام

28ام آبان, 1391

“آلیا نراقی” با راه انداختن وبلاگی جمع و جور، خاطرات افراد مختلف درباره چرایی چادری شدنشان را جمع و منتشر کرده است. این خاطرات تبدیل به نمایشگاه پوستر هم شده است و حتی به صورت کتاب هم به دست مخاطبان رسیده است.

خواندن جزئیات این تجربه و جهاد فرهنگی در حال و هوایی که بحث از حجاب و عفاف در میان دعواهای سیاسی گم شده است، حسابی حال آدم را جا می آورد.

گفت‌وگوی “رجانیوز” با مدیر وبلاگ “من و چادرم؛ خاطره‌ها” را می توانید در ادامه مطب بخوانید:

ادامه »

خیلی بده که دوستان طلبه ما از فضای سایبری کنار می کشند

10ام مهر, 1391

خیلی بده که دوستان طلبه ما از فضای سایبری کنار می کشند

یک طرح با عنوان « و من به حوزه آمدم» ایجاد شد بعد فراخوان دادیم که بیایید بنویسید چطوری شد که حوزه رو انتخاب کردید و به جای دانشجو لقب حوزه ای رو انتخاب کردید.

نیتم این بود که یک بانک اطلاعاتی درست کنیم و در قالب شعر، داستان، طنز، دلنوشته و … دلایل آدمهای مختلف بیاریم بعد

توی دانشگاه ها و دبیرستان ها معرفی کنیم و در اختیار دختر خانم ها بزاریم که ترغیب بشن برای این مسیر

اما

با اینکه استقبال خیلی خوب بود و همه تعریف کردند که طرح خوبیه، ادامه بدید و …

ولی در همین حد موند

شاید چند تایی نوشته به دستمون رسید و دیگه هیچی

امروز طبق معمول هر روز وی فضای سایبری، وب گردی می کردم که به وبلاگ «من و چادرم، خاطره» برخوردم

یه آدم خوش ذوق یک وبلاگ درست کرده با یه پست ثابت که چرا چادری شدید و فراخوان داده که بیاید و بنویسید،

دیدم 191 خاطره فرستادن

بعدش کتاب این وبلاگ حدود یه سال بعد چاپ شده و گزیده خاطرات رو منتشر کرده

به نشر دوم هم رسیده…

فکرشو بکنید…

حالا سوالم اینه

چرا از طرح «و من به حوزه آمدم» که مختص طلبه هاست استقبال نشد

منم یه همچین قصدی داشتم

می خواستم دخترای دیگه بدونن که حوزه چیز بدی نیست، یه مسیره که انتخاب بعضی هاست،

یه مسیره که هر کسی لیاقت رفتن توش پیدا نمی کنه،

یه چیزی تو مایه های قسمت شدن زیارت ائمه می مونه….

هر کی با یه خاطره می یاد

اینارو می دونم چون خیلیا برام تعریف کردن همین تعریفای اونا باعث شد این طرح ایجاد بشه اما حالا می بینم وقت عمل که می رسه همون طلبه های خودمون که خوب بلدن حرف بزنن حالا چیزی نمی نویسن.

خواهرای طلبه بنویسید…

اصلا خوب نیست که طلاب خودشون از فضای مجازی کنار بکشند

منٍ طلبه هیچ فرقی با یه دانشجو که کامپیوتر و ایمیل و چت و وبلاگ و وبسایت توی مشتشه ندارم

چرا بعضیامون هنوز بلد نیستیم یه ایمیل ساده بسازیم و باهاش ارتباط برقرار کنیم…

بیایید اگه ماها با مطالب خوب، خودمون توی این فضا نشون ندیم جامون که خالی نمونه، یکی دیگه با یه سری عقاید غلط میاد جامون می گیره.

بعد ماییم و یه روز محشرو کارهایی که می تونستیم انجام بدیم و ندادیم…

حالا خود دانی….


اشتراک گذاری این مطلب!

و اینطوری شد که من به حوزه آمدم...

9ام مهر, 1391

هفت هشت سال قبل بود … جلوی تلویزیون نشسته بودم و با بی حوصلگی کانال ها را به سرعت  عوض می کردم به شبکه چهار که رسیدم ناخداگاه مکثی کوتاه کردم.

چند مهمان خارجی که فقط گردی صورتشان پیدا بود و یک مجری زن، در یک برنامه زنده درباره اسلام حرف می زدند.

تازه مسلمان بودند ….

یکی قبلا ورزشکار بوده و دیگری استاد دانشگاه، دوتایشان سیاه پوست بودند و یکی زرد از تبار چشم بادامی ها

غرق برنامه شده بودم…

تمام طول برنامه این فکر در مغزم می گذشت که چطور ممکن است یک نفر با آن همه آزادی که در غرب دارد همه چیزش را بگذارد ورزش حرفه ای را کنار بگذارد و بیاید مسلمان شود، استادی دانشگاه را رها کند و بیاید ایران برود قم (شهری که گرما و آبش کلافه ات می کند) و درس اسلام بخواند….

برایم معما شده بود که

این اسلام میراثی من چیست که هر غرب زده ای با آن همه آزادی در نهایت همه چیز را پوچ می داند و به آن می گرود…

هفته ها کارم همین بود غروب که میشد میرفتم سراغ شبکه چهار و می گشتم دنبال همان برنامه،

چند بار دیگر هم برنامه را دیدم،

تازه مسلمانانی از کشورهای مختلف، سیاه، زرد، سفید

و خصیصه همه اینکه: برای رهایی از پوچی با علم و درک، اسلام را انتخاب کرده بودند.

تازه دانشگاه آزاد قبول شده بودم و کلی ذوق لقب دانشجو را داشتم

دختر یکی از دوستان مادرم دو سالی بود که حوزه می رفت هیچ وقت ندیده بودمش

همراه مادرم یکی از همان روزها و با همان حال و هوا، اتفاقی به دیدارشان رفتیم

و من مجذوب ناهید شدم

شباهت های زیادی به آن تازه مسلمانان داشت، عجب داشت، رفتارش سنگین بود، یک جوری به دل می نشست

نمی دانم یکهو به دلم افتادم که می خواهم شبیه آن تازه مسلمان ها و ناهید شوم

و تنها راه حلی که به ذهنم رسیدن دل کندن از لقب دانشجو و رفتن به حوزه بود

و اینطوری شد که من به حوزه آمدم

 

دلنوشته طلبه سال های دور حوزه کبری بهروز

اشتراک گذاری این مطلب!

و من به حوزه آمدم...

7ام تیر, 1391

مدرسه علمیه حضرت فاطمه (س) تهران برگزار می کند:

«فراخوان جمع آوری دلنوشته های طلاب درباره چگونگی ورودشان به حوزه علمیه جهت تهیه بانک اطلاعاتی»

مدرسه علمیه حضرت فاطمه (س) تهران قصد دارد بانکی از دل نوشته های طلاب این مدرسه درباره چگونگی وردوشان به حوزه علمیه جمع آوری کند .

بدین وسیله خواهران طلبه سطح 2 و 3 می توانند دل نوشته های خود را با موضوع «… و من به حوزه آمدم…» در قالب داستان، متن ادبی، شعر، طنز و … به مسئول فرهنگی حوزه تحویل دهند و یا به آدرس اینترنتی hazrat.fateme@yahoo.com ارسال نمایند.

بهترین نوشته ها با نام خود شخص در وبلاگ مدرسه
http://h-fatemeh-tehran.womenhc.com/ انتشار می یابد.

گفتنی است طلاب علاقمند دیگر مدارس نیز می توانند در این طرح/فراخوان  شرکت نمایند.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

 
فراخوان چی شد طلبه شدم