موضوع: "داستان کوتاه"

تفاوت "تهاجم و تبادل فرهنگی"؟!!

3ام اسفند, 1395

 

1. در تهاجم فرهنگی دشمن می گردد آن مقدار از فرهنگ خود را به دیگران می دهد که خودش می خواهد.

2. تبادل فرهنگی به انتخاب ماست

دقت بیشتری کنید:

تهاجم فرهنگی انجام می گیرد تا فرهنگ خودی را ریشه کن کند همیشه بد است و در دورا ن ضعف یک ملت انجام می شود .

تبادل فرهنگی از چیزهای خوب است چون می خواهیم فرهنگ خود را کامل کنیم و در هنگام قوت و روزگار توانایی یک ملت انجام می گیرد.

دوستان اهل تبادلید یا پذیرش تهاجم؟ ؟! !

حدیث ولايت،سال١٣٧١،ص٧٣

اشتراک گذاری این مطلب!

تفاوت انفولانزا و سرماخوردگی

15ام آذر, 1395

بیماری آنفلوآنزا یک عفونت حاد ویروسی دستگاه تنفسی است که در صورت سالم و فعال بودن سیستم ایمنی فرد مبتلا، عوارض بیماری بعد از طی دوره چند روزه تخفیف یافته و بهبودی کامل حاصل می‌شود. در اینجا ضمن مروری بر تفاوت‌های سرماخوردگی و آنفلوآنزا، به تشریح راه‌های پیشگیری بیماری آنفلوآنزا اشاره می‌شود.

برای دیدن تصویر در اندازه بزرگتر روی آن کلیک کنید

اشتراک گذاری این مطلب!

آرامتر از همیشه!

23ام مرداد, 1395

رضاشاعری می نویسد: وقتی داستانی که برای شهید فرخ بلاغی عزیز در مجله چاپ شد، یک نسخه از مجله را برای مادرشهید بردم، خیلی خوشحال شد، اشک در چشمانش حلقه زده بود، مجله را چسباند روی سینه اش و گفت: خدا خیرت بده پسرم، خدا برادراتو بیامرزه، خیلی خوشحالم کردی… اسم بچه ام تو مجله چاپ شد.

***

اشتراک گذاری این مطلب!

صفحات: 1· 2

ماجرای شگفت انگیز کفن دزد و شیخ طبرسی

20ام مرداد, 1395

زمانی سکته‌ای بر علامه عارض می‌شود و خاندانش به این گمان که او به رحمت ایزدی پیوسته است وی را به خاک می‌سپارند. او پس از مدتی به هوش آمده، خود را درون قبر می‌بیند و هیچ راهی را برای خارج شدن و رهایی از آن نمی‌یابد. در آن حال نذر می‌کند که اگر خداوند او را از درون قبر نجات دهد کتابی را در تفسیر قرآن بنویسد.

در همان شب قبرش به دست فردی کفن دزد نبش می‌شود و آن گورکن پس از شکافتن قبر شروع به باز کردن کفنهای او می‌کند. در آن هنگام علامه دست او را می‌گیرد! کفن دزد از ترس، تمام بدنش به لرزه می‌افتد، علامه با او سخن می‌گوید، لیکن ترس و وحشت آن مرد بیشتر می‌شود. علامه طبرسی به منظور آرام ساختن او، ماجرای خود را شرح می‌دهد و پس از آن می‌ایستد. کفن دزد نیز آرام شده، با درخواست علامه که قادر به حرکت نبود، او را بر پشت خود می‌نهد و به منزلش می‌رساند.

طبرسی نیز به پاس زحمات آن گورکن، کفنهای خود را به همراه مقدار بسیاری پول به او هدیه می‌کند. آن مرد نیز با مشاهده این صحنه‌ها و با یاری و کمک علامه توبه کرده، از کردار گذشته‌اش از درگاه خداوند طلب آمرزش می‌کند. طبرسی نیز پس از آن به نذر خود وفا کرده، کتاب مجمع البیان را می‌نویسد.
مقبره این عالم اندیشمند در حرم مطهر و در ابتدای بست طبرسی قرار دارد.

اشتراک گذاری این مطلب!

کارهای تعجب برانگیز یک روحانی

27ام اردیبهشت, 1395

قبل نوشت: وقتی این ماجرا را خواندم فکر کردم به عنوان طلبه چند بار از این دست کارهای تعجب برانگیز انجام داده ام.

****

 

روزی توماس آکوئینی* در یکی از رواق های بزرگ کلّیسای در رم نشسته بود و برای راهبان مسیحی تدریس می کرد. یکبار راهبی از در درآمد و گفت: استاد الاغی در آسمان داره پرواز می کند. ایشان هم تأملی کرد و با زحمت این بدن را کشید و به بالکن رفت. در ایوان ایستاد و به آسمان هرچه نگاه کرد طبعاً الاغی ندید. برگشت و نشست. شاگردان گفتند استاد شما نابغه-ترین نابغه اید. با آن علم، با آن قدرت تفکّر، با آن فهم عمیق، با آن تجارب، چیزی که یک بچّه را فریب نمی دهد شما را فریب داده و رفتید که در آسمان یک الاغ را ببینید؟ اصلاً برایتان عجیب نبود که یک الاغ در آسمان پرواز بکند؟ تعجّب نمی کردید که در آسمان یک الاغی پرواز بکند؟ آن وقت جواب آکوئینی این بود: بله خیلی برایم عجیب بود که در آسمان الاغی پرواز بکند امّا بین دو امر تعجّب برانگیز گیر کردم. آن که باز هم تعجّبش کمتر بود را به آن ترتیب اثر دادم؛ یکی اینکه خیلی تعجّب برانگیز است که یک الاغی در آسمان پرواز بکند، یکی هم اینکه خیلی تعجّب برانگیز است که یک راهب دروغ بگوید. ولی اوّلی باز تعجّب برانگیزیش کمتر بود. اینکه راهبی دروغ بگوید تعجّب برانگیزتر از این است که یک الاغی در آسمان پرواز بکند. این بود که گفتم هر عاقلی بین امری که کمتر تعجّب برانگیز است و امری که بیشتر تعجّب برانگیز است. خب آنی که کمتر تعجّب برانگیز است را باید انتخاب کند آن وقت این بود که باور کردم که لابد الاغ دارد، پرواز می کند.

 

 

* قدیس توماس آکویناس (به ایتالیایی: Tommaso d’Aquino) (ح.۱۲۲۵-۱۲۷۴)، معروف به حکیم آسمانی، فیلسوف ایتالیایی و متاله مسیحی بود. او اعتقادات مسیحی را با فلسفهٔ ارسطو تلفیق کرد. فلسفه او از ۱۸۷۹ تا اواسط دهه ۱۹۶۰ میلادی فلسفه رسمی کلیسای کاتولیکبود.[۱]

 

منبع: جهان نگری مولانا و حافظ

اشتراک گذاری این مطلب!

پسر فداکار!

24ام بهمن, 1394

موقع خواب بود كه یكى از بچه ها سراسیمه آمد تو چادر و رو به دیگران گفت:

«بچه ها امشب رزم شب اشكى داریم. آماده بخوابید!»
همه به هول و ولا افتادند و پوتین به پا و لباس ها كامل سر به بالین گذاشتند.
فقط حسین از این جریان خبر نداشت. چون از ساعتى پیش او به دست بوسى هفت پادشاه رفته بود! نصفه نیمه هاى شب بود كه ناگهان صداى گلوله و انفجار و برپا ، برپا بلند شد.
بچه هاى آن چادر كه آماده بودند مثل قرقى دویدند بیرون و جلوى محوطه به صف شدند.
خوشحال كه آماده بوده اند.
اما یك هو چشمشان افتاد به پاهاى شان.
هیچ كدام جز حسین پوتین به پا نداشتند!
فرمانده رسید. با تعجب دید كه فقط یك نفر پوتین دارد. بچه ها كُپ كردند و حرفى نزدند.
فرمانده گفت:
«مگر صدبار نگفتم همیشه آماده باشید و پوتین هایتان را دم در چادر بگذارید تا تو همچین وضعیتى گیج نشوید حالا پا به پاى ما پیاده بیایید»
صبح روز بعد همه داشتندپاهایشان را مى مالیدند و غُر مى زدند كه چطور پوتین ها از پایشان پرواز كرد.
یك هو حسین با ساده دلى گفت:
«پس شما از قصد پوتین به پا خوابیده بودید؟»
همه با حیرت سربرگرداندند طرفش و گفتیم:
«آره»
مگر خبر نداشتى كه قرار است رزم شب بزنند و ما قرار شد آماده بخوابیم؟
حسین با تعجب گفت:
«نه ، من كه نشنیدم»
داد بچه ها درآمد:
- چى؟
- یعنى تو خواب بودى آن موقع؟
- ببینم راستى فقط تو پوتین پات بود و به وضعیت ما دچار نشدى؟
- ببینم نكنه…
حسین پس پسكى عقب رفت و گفت:
«راستش من نصفه شب از خواب پریدم. مى خواستم برم بیرون دیدم همه تان با پوتین خوابیده اید. دلم سوخت.
گفتم حتما خسته بوده اید. آرام بندها را باز كردم و پوتین هایتان را درآوردم. بدكارى كردم؟
آه از نهاد بچه ها درآمد و بعد در یك اقدام همه جانبه و هماهنگ با یك جشن پتوى مشتى از حسین تشكر كردند!

 

منبع: کتاب رفاقت به سبک تانک.

اشتراک گذاری این مطلب!

مرغ آمین در بلندای آسمان شنواتر از هر مخلوقی به انتظار نشسته است

13ام بهمن, 1394

میگویند : مرغیست به نام « آمـیــن » !
مرغی آسمانی ؛
در بلندترین نقطهٔ آسمان ،
آنجا که بخدا نزدیکتر است می پَـرَد !
و سخن می گوید !
او شنوا ترین موجود ِ جهان ِ هستی است !
هر چیز را که می شنود ،
دوبـاره ،
بنام فرد ِ گوینده ،
آنرا تکرار می کند ! و آمین می گوید !
این است که همهٔ آیین ها می گویند ؛
مراقب کلامت باش !
این است که می گویند ؛
تنها صداست که می ماند ! …
این است که می گویند ؛
دیگران را دعا کنید !
این است که اگر ؛
دیگرانی را نفرین کنیم ؛
روزی خود ِ ما !
دچار آن خواهیم بود !
مرغ آمین ؛
هر آنچه که بگوئـیـــم را ،
با اسم خود ِ ما ، جمع می کند !
و به خداوند اعلام می کند !
آنگاه در انتهای جمله ؛
آمـیــــــــن می گـــویـــد !!!
پس همیشه برای همه خیر و خوبی بخواهیم…
من برای تو دوست خوبم سلامتی و شادی و هر آنچه که آرزو داری میخواهم .
آمین

اشتراک گذاری این مطلب!

لبیک لبیک لبیک ای بنده گناهکار...

4ام بهمن, 1394


روزی حضرت موسی ( علیه السلام ) در كوه طور ، به هنگام مناجات عرض كرد : ای پروردگار جهانیان ! جواب آمد : لبیك !

سپس عرض كرد : ای پروردگار اطاعت كنندگان ! جواب آمد : ‌لبیك !

سپس عرض كرد : ‌ای پروردگار گناه كاران ! موسی علیه السلام شنید : لبیك، لبیك ، لبیك !

حضرت گفت : خدایا به بهترین اسمی صدایت زدم ، یكبار جواب دادی ؛ اما تا گفتم: ای خدای گناهكاران ، سه مرتبه جواب دادی ؟

خداوند فرمود : ای موسی ! عارفان به معرفت خود و نیكوكاران به كار خود و مطیعان به اطاعت خود اعتماد دارند ؛ اما گناهكاران جز به فضل من پناهی ندارند . اگر من هم آنها را از درگاه خود نا امید گردانم به درگاه چه كسی پناهنده شوند.

اشتراک گذاری این مطلب!

آیا خواندن قرآن بدون درک معنی آن اثر دارد؟

1ام بهمن, 1394

یک مسلمان سالخورده، بر روی یک مزرعه در کوهستانهای کنتاکی شرقییکی از ایالت های آمریکا همراه با نوه جوانش زندگی می کرد. پدربزرگ هر صبح زود بر روی میز آشپزخانه می نشست و قرآنش را می خواند.

نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست سعی می کرد از پدربزرگش تقلید کند.
یک روز آن نوه پرسید: پدربزرگ، من تلاش می کنم که مثل شما قرآن بخوانم اما آن را نمی فهمم و آنچه را که من نمی فهمم، سریع فراموش می کنم و در نتیجه آن کتاب را می بندم.چه کار باید انجام بدهم که آن قرآن را خوب بخوانم؟

پدربزرگ به آرامی از گذاشتن زغال سنگ در کوره بخاری دست کشید و جواب داد:این سبد زغال سنگ را داخل رودخانه بگذار و برگشتنی برای من یک سبد آب بیاور!

آن پسر انجام داد آنچنانکه به او گفته شده بود، اما همه آب به بیرون نشت می کرد قبل از اینکه او دوباره به خانه بیاورد.    پدربزرگ خندید و گفت:تو مجبور هستی که اندکی، سریع تر زمان آینده را جابجا کنی.، و او را به عقب ، به طرف رودخانه فرستاد تا دوباره با آن سبد تقلا کند. این دفعه آن پسر سریع تر دوید، اما آن سبد خالی می شد قبل از اینکه او به خانه برگردد. پسر جوان به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب با سبد یک کار غیر ممکن است، و به همین دلیل او رفت و به جای سبد یک سطل آورد.پیرمرد گفت:من سطل آب نمی خواهم، من یک سبد آب می خواهم. تو به اندازه کافی تلاش نکردی. و سپس پیرمرد از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند.

در این مرحله، پسر می دانست که این کار بی فایده است اما او می خواست به پدربزرگش نشان دهد که هر چقدر هم سریع بدود، با این حال آب به بیرون نشت می کرد قبل از اینکه او به خانه برگردد.پسر دوباره آن سبد را داخل رودخانه کرد و سخت دوید، اما زمانی که رسید نزد پدربزرگش، سبد دوباره خالی بود. پسر گفت:
دیدی پدربزرگ، این بی فایده است.

پیرمرد گفت: واقعا تو فکر می کنی که آن بی فایده است؟
نگاه کن به داخل سبد!

آن پسر به داخل سبد نگاه کرد و برای اولین بار متوجه شد که آن سبد تغییر کرده بود.آن سبد زغالی قدیمی کثیف، تغییر شکل یافته بود و اکنون داخل و بیرونش تمیز بود.

آن است رویدادی که تو زمانی که قرآن می خوانی. شاید تو درک نکنی داستان آموزنده و یا بخاطر نیاوری همه چیز را، اما درون و بیرون تو تغییر خواهد کرد.
آن، کار خداست در زندگی ما! یعنی هدایت!

 

اشتراک گذاری این مطلب!

نکته های استاد علی اکبر رائفی پور

24ام آذر, 1394

 

تو بد دوره زمونه ای داریم زندگی میکنیم
زیستن سخته تو این دوره
ولی جایزه ش بزرگه
میگن تو آخرالزمان دین نگه داشتن،مثل نگه داشتن آتیش کف دسته
راست میگن…داریم میبینیم

اما نکته اینه که ما این وسط میخوایم باخته باشیم و
یه عمر آتش برای خودمون بخریم، یا پیروز ماجرا و اونی که به عشق امام زمانش از گناه گذشت؟

یوسف فقط یه زلیخا جلوش بود
الان جلو جوونا هزاران زلیخاست
جلو موسی یه فرعون بود،الان تو هر جامعه ای صدها فرعونه،صدها نمروده،صد ها قارونه
امروز دین داری مشکله
البته امام صادق ع میفرمان: کسی که در آخرالزمان دینش را حفظ کند،روز قیامت خدا مقامی به او میدهد که سلمان فارسی غبطه آن را میخورد.

امام باقر فرمود: ای جوان،خودتو به کمتر از بهشت نفروش.

سلمان علی دید وسلمان شد،پیغمبر دید و سلمان شد
ما کیو داریم میینیم تو جامعه امروز
کوسلمان؟ کو مقداد،کو مالک
خودتونو ارزون نفروشین.

میدونم هرزگی زیاد شده.هرجا نگاه میکنی گناهه.ولی تو این شرایط دین نگه داشتن خیلی ارزشمندتره ها!

اشتراک گذاری این مطلب!

یک پرده از یک واقعه

28ام آبان, 1394


شهر را خبر کرده بودند، همه را دعوت به دیدن اسیرها کرده بودند. آن روز، بد روزی بود، برای دشمن، روز جشن پیروزی بود! ولی ناگهان شیون و فریاد برخاست، از روی تخت‌اش، عبیدالله پسر زیاد برخاست. پریشان شد آن مرد جلاد، پرسید: «چه اتفاقی افتاد؟» گفتند: «اسیران را آوردند، روی نیزه، سرهای شهیدان را آوردند.» دوید و از پله‌ها بالا آمد،‌ پریشان به تماشا آمد.
همه جا آتش غم می‌ریخت، شهر کوفه داشت به هم می‌ریخت. صدای شیون زن‌ها بلند بود، دیگر نه وقت شادی و لبخند بود. شادی به عزا بدل شده بود، حاکم کوفه، مَچَل شده بود.
زنی جلو دوید، تا به نزد اسیران رسید. او سراسیمه پرسید: «این سرهای بی‌تن کیستند؟ این اسیران بی‌وطن کیستند؟ مگر اینها مسلمان نیستند؟»

****
همه جلو آمدند و گریستند، اسیران مجبور بودند بایستند. امام اشاره کرد که آرام شوند، نگریند و طاقت بیاورند. همه ایستادند و سکوت حاکم شد، امام آغازگر مراسم شد. با بغض گفت: «ای اهل کوفه شرم نمی‌کنید؟ که به شهدای ما گریه می‌کنید؟ شما که اهل کوفه‌اید، اینها را کشته‌اید!»
دوباره صدای گریه‌ی سادات بلند شد، این بار عمه‌ی سادات بلند شد. اجازه از حضرت سجاد گرفت، همه را به باد انتقاد گرفت. فرمود: «هیچ‌وقت نباشید شاد، گریه‌هایتان همیشگی باد! مگر نمی‌دانید، اینکه کشته‌اید کیست؟ آیا این جگرگوشه‌ی رسول نیست؟»
وحشت کوفیان را فرا گرفت، ابن زیاد در دلش عزا گرفت. صدای جوش و خروش می‌رسید، انگار صدای علی به گوش می‌رسید. صدایی که دشمن شکن بود، خطبه‌‌ای که معجزه‌ی سخن بود. صدایی که مردم ساده را آگاه کرد، عمر دولت ظلم را کوتاه کرد.
از کتاب همسفر پرنده‌ها برای کودکان/ مجید محبوبی

اشتراک گذاری این مطلب!

یه وقت گول این رو نخوری که میری هیئت پس دیگه حله...

24ام آبان, 1394

ﺁﻗﺎﯼ ﺣﺒﯿﺐ‌ﺑﻦ ﻣﻨﺘﺠﺐ ﻭﺍﻟﯽ ﺷﻬﺮ ﯾﻤﻦ ﺑﻮﺩ، ﻭﻗﺘﯽ ﺍﻣﯿﺮﺍﻟﻤﺆﻣﻨﯿﻦ عليه السلام ﺑﻪ ﺧﻼ‌ﻓﺖ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧﺎﻣﻪ‌ﺍﯼ ﻧﻮﺷﺖ
ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺣﺒﯿﺐ ﺗﻮ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺴﺘﯽ ، ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ  ﺍﺳﺘﺎﻧﺪﺍﺭ ﺁﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﻤﺎﻥ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ براین منسب باقی میگذارم.

ﺑﻌﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﯿﻌﺖ ﺑﮕﯿﺮ ، ﺍﺯ بین ﻣﺮﺩم دﻩ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﺳﺖ ﺗﺎ ﺁﻧﻬﺎ به عنوﺍﻥ ﻧﻤﺎﯾﻨﺪﮔﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ,ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺁﯾﻨﺪ.

*ﺑﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﻣﻦ ﻭﯾﮋﮔﯽ‌ﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﻢ *

ﻣﯽ‌ﻓﺮﻣﺎﯾﺪ ﮐﻪ «ﻭﺃﻧﻔﺬ ﺍِﻟَﯽَ ﻣﻨﻬﻢ ﻋﺸﺮﺓ» ﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻔﺮست

**ﺁﺩﻡ‌ﻫﺎﯼ ﺻﺎﺣﺐ ﻧﻈﺮ، ﻋﺎﻗﻞ، ﻣﻄﻤﺌﻦ، ﺷﺠﺎﻉ، ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﺩﻩ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﺳﺖ **

ادامه »

آوازهای شعله‌ور

20ام آبان, 1394

درست همان روز، روزی که پسر «ابی‌الحارث» به مدینه آمد و خبر را به «عمر بن سعید» والی مدینه رساند، «جابر» شهر را به هم ریخت. مدینه از شنیدن خبر شهادت امام داغدار شد. مردم از کوچه‌ها و خیابان‌ها به طرف دارالاماره سرازیر شدند. مأموران حکومتی پیشدستی کرده و جلو شورش و بلوا را گرفتند. مردم گریه‌کنان و مصیبت‌زده به خانه‌هاشان برگشتند؛ امّا جابر دست‌بردار نبود. این صحابی پیر پیامبر، با آن هیکل بلند بالایی که داشت، دیوانه‌وار به سر و صورت خود می‌زد و «حسین! حسین!» می‌گفت. پیرمرد را گرفتند. مأموران حکومتی نه، که جرأت چنین کاری را نداشتند. جابر تنها صحابه باقی‌ماندة پیامبر خدا بود. چند نفر پیر و جوان از قبیله خودشان، از قبیله انصار، دست و پای او را گرفتند تا بلکه آرامش کنند؛ امّا جابر همه را کنار زد. بلند، طوری که گوش فلک را کر کند نعره کشید.
ـ حبیبی،… حسین!
همه گریستند. دوست و دشمن. بزرگ و کوچک. جابر داشت دیوانه می‌شد. دیوانه شده بود.
ـ که گفتید حسین را کشتند؟ جابر را در خانه زندانی کرده‌اید که دنیا بر وفق مراد امویان بگذرد؟ ای تف به روزگارتان! لعنت بر غیرت شما!
«عطیه عوفی» قدمی پیش گذاشت و جابر را بغل کرد. سپس بلند گریست و گفت: «مولای من! وقتی کار از کار گذشته است، وقتی قاصد مرگ از راه رسیده است، گریه و شیون چه حاصلی دارد؟»
جابر با بیچارگی کنار دیوار نشسته شد. سرش را تکان تکان داد و ساکت به زمین زل زد. اندکی بعد دوباره برخاست و راه خانه خویش در پیش گرفت.
ـ با من بیا ابوالحسن!
دور و اطرافیان مراقب جابر دنبالش دویدند. جابر با پریشانی به سراغ اسبش رفت. اسب را بدون زین و یراق بیرون کشید و روی اسب پرید. مردی خودش را به جابر رساند و زانوی جابر را بغل کرد.
ـ سرورم، تا کوفه راه درازی در پیش است، بی‌زین که نمی‌شود فدایت شوم!
جوانی با گریه جلو آمد. پای جابر را بوسید و بلند گریست.
ـ ای صحابی رسول خدا، با این کارهایت ما را نگران می‌کنید، کمی آرام باشید…
جابر سرش را بلند کرد و با آن چشمان بی‌سویش نگاه معناداری به جوان انداخت. سپس از اسب پایین آمد و دوباره داد زد:
ـ وقتی می‌شنوم مولایم حسین را کشته‌اند چه آرامشی، چه صبری؟ ای لعنت بر این زندگی!
جابر گُر گرفت و به سینه‌اش کوفت:
ـ یا رسول الله! مرا ببخش، من جابر اُحُدَم! من جابر جنگ‌های تو هستم، سهم من از زندگی این ننگ نبود، چگونه من زنده باشم و میوة قلب تو را سر بِبُرند؟ شنیده‌ام خانواده‌اش را هم به اسیری برده‌اند! ای وای بر این جماعت! وای بر خاندان امیّه!
در این فاصله، عطیه دو اسب را آماده سفر کرده بود. اسب‌ها را از حیاط بیرون برد.
کاسه‌ای آب به دست جابر دادند. جابر کاسه را گرفت. امّا نیاشامیده اشک‌هایش جاری شد. هق هقش همه را به گریه انداخت.
ـ من چگونه از این آب بخورم، شنیدم که می‌گفتند مولایم حسین را تشنه لب مقتول ساخته‌اند!
عطیه اشک چشمانش را پاک کرد و سوار بر اسب شد. جابر نیز سوار شد. دو سوار جلو چشمان سربازان حکومتی از دروازه شهر خارج شدند و در غبار غروب به سوی کوفه تاختند.
*
غروب بیستم صفرِ 61 هجری. کربلا. کنار فرات. باد بر خاک شهیدان می‌وزد. کمی آن سوتر، چند زن و مرد از قبیله بنی‌اسد، در کنار سیاه چادر خود مشغول رتق و فتق امور دامداری هستند. باد شاخ و برگ‌های نخل‌ها را تکان تکان می‌دهد. پیرزنی سر بلند می‌کند و دو سوار سفید پوش را بر کنارة فرات می‌بیند. دلش فرو می‌ریزد. انگار همین دیروز بود واقعه. صدای شیهة اسب‌ها که می‌رسید. ناله مرگبار مردانی که یکی از پس از دیگری به خاک می‌افتادند. صدای چکاچک شمشیرها. صدای نعره مست‌گونه جنگجویان، … امّا در این غروب، کربلا چنان خاموش است، چنان آرام است که انگار صدها سال است در این زمین اتفاقی به هم نرسیده است.
جابر چه کند، جابر چه بگوید. او مرده است، نابینا هم که هست، نای حرکت ندارد؛ امّا رسم ادب هنوز سر پایش نگه داشته است. دست در دست عطیه، بعد از غسل زیارت در فرات، افتان و خیزان به سوی قبرهایی که به اندازه یک وجب از خاک بالاتر آمده‌اند، قدم برمی‌دارد. بنی‌اسدی‌ها می‌آیند. دست‌ها در بغل. اشک‌ها ریزان. ماتم‌زده. این دو مسافر غریب را به سوی قبر امام راهنمایی می‌کنند.
ـ همین جاست! همین قبر است، فرزندش علی درست کرد؛ ما نیز کمکش کردیم.
شانه‌های جابر می‌لرزد.
ـ دست مرا روی قبر بگذار ابوالحسن!
هق‌هقش در غروب می‌پیچد. قبر را در آغوش می‌کشد. دوباره دیوانه می‌شود. سه بار بلند یا حسین می‌کشد.
- آیا دوست جواب دوست را نمی‌دهد ؟
عطیه گریه سر می‌دهد. مردان قبیله بنی‌اسد می‌گریند. حبیب همراه بادی که به تندی روی قبرها می‌وزد، مویه سر می‌دهد.
ـ آخر چگونه جواب دهی با آن رگ‌های بریده‌ گردنت! چگونه جواب دوستت را بدهی در حالی که بین سر و گردنت جدایی انداخته‌اند!
جابر می‌گریست. عطیه عوفی می‌گریست. بنی‌اسدی‌ها می‌گریستند.آسمانیان می‌گریستند. شب می‌گریست. باد هوهو می‌کرد. فرات همه وجودش را می‌گریست و جابر مویه‌کنان می‌خواند: «السلام علیکم ایتها الارواح التی حلّت بفناء الحسین…»


منبع: کانال یادداشت‌ها، شعرها و کتاب‌های مجید محبوبی

اشتراک گذاری این مطلب!

همسفر پرنده‌های زخمی

19ام آبان, 1394

خبر آوردند، مختار قاتلان کربلا را کشت، قاتلان حضرت سیدالشهدا را کشت. امام از شوق گریست و از کوفه بیشتر پرسید، از قاتل برادرِ کوچکش، علی‌اصغر پرسید. پرسید: «از تیرانداز ماهر کوفه چه خبر؟» فرمود: «قاصد! از سرنوشت حرمله چه خبر؟»

گفت: «حرمله هم گرفتار شد، او نیز به تیر مختار دچار شد.» امام گریست و لحظه‌‌ای تأمل کرد، سپس لبخند روی لبش گل کرد.

ولی باز، همیشه گریان بود، در دلش، داغ هجران بود. اگر آب می‌آوردند، می‌گریست، سر حیوانی را می بریدند، می‌گریست. همیشه یادی از شهیدان کربلا می‌کرد، بلند می‌گریست و خداخدا می‌کرد. حرف‌هایش را با دعا می‌گفت، دردهایش را به خدا می‌گفت. چه روزگار بدی بود آن ایام، چه روزهای بدی دید امام. خدایا، چه بر امام زین‌ُالعابدین گذشت! چه بر حال پیشوای چهارمین گذشت؟


از کتاب همسفر پرنده‌های زخمی(برای کودکان)/ مجید محبوبی

اشتراک گذاری این مطلب!

سخنان امام خامنه ای درباره ی امرب معروف ونهی ازمنکر قیام الله

25ام شهریور, 1394

امرب معروف ونهی ازمنکرشماره 1

خداوند متعال چهار شاخص را در این آیه‌ی شریفه(سوره حج آیه ۴۱) برای آن مؤمنانی که قدرت در اختیار آنها قرار میگیرد و از زیر سلطه‌ی قدرتمندان جائر خارج میشوند، معیّن کرده و وعده کرده است که «اِنَّ اللهَ عَلی نَصرِهِم لَقَدیر»؛ خدای متعال قادر است که یک چنین ملّتی را نصرت کند و یقیناً هم نصرت خواهد کرد. از این چهار شرط، یکی نماز است، یکی زکات است، یکی امر به معروف است و دیگری نهی از منکر.۱۳۹۴/۰۱/۰۱

بیانات در حرم مطهر رضوی
امرب معروف ونهی ازمنکر قیام الله شماره2

امربه‌معروف یعنی همه‌ی مؤمنان در هر نقطه‌ای از عالم که هستند، موظّفند جامعه را به‌سمت نیکی، به‌سمت معروف، به‌سمت همه‌ی کارهای نیکو حرکت دهند؛ و نهی از منکر یعنی همه را از بدی‌ها، از پستی‌ها، از پلشتی‌ها دور بدارند.۱۳۹۴/۰۱/۰۱

بیانات در حرم مطهر رضوی
امرب معروف ونهی ازمنکر قیام الله شماره3

معروفی بالاتر از ایجاد نظام اسلامی و حفظ نظام اسلامی نداریم؛ هر کسی که در این راه تلاش کند، آمر به معروف است؛ حفظ عزّت و آبروی ملّت ایران، بزرگ‌ترین معروف است.۱۳۹۴/۰۱/۰۱

بیانات در حرم مطهر رضوی
امرب معروف ونهی ازمنکر قیام الله شماره4


ابتذال اخلاقی منکر است، کمک به دشمنان اسلام منکر است، تضعیف نظام اسلامی منکر است، تضعیف فرهنگ اسلامی منکر است، تضعیف اقتصاد جامعه و تضعیف علم و فنّاوری منکر است؛ از این منکرها باید نهی کرد.۱۳۹۴/۰۱/۰۱

بیانات در حرم مطهر رضوی
امرب معروف ونهی ازمنکر قیام الله شماره5

زیارت میخوانید: اَشهَدُ اَنَّکَ قَد اَقَمتَ الصَّلاةَ وَ آتَیتَ الزَّکاةَ وَ اَمَرتَ بِالمَعروفِ وَ نَهَیتَ عَنِ المُنکَر؛(۸) مؤمنین و مؤمنات در هر نقطه‌ای از جهان اسلام آمران به معروفند.۱۳۹۴/۰۱/۰۱

بیانات در حرم مطهر رضوی
امرب معروف ونهی ازمنکر قیام الله شماره6

امر به معروف و نهی از منکر، یک وظیفه‌ی عمومی است.۱۳۷۹/۰۹/۲۵

بیانات در خطبه‌های نماز جمعه تهران‌
امرب معروف ونهی ازمنکرقیام الله شماره 7

گفتن گناه به گناهکار با زبان خوش و با لحن مناسب و در جایی هم با زبان تند - در مواردی که مفسده‌یی به وجود نیاید - گناه را در جامعه کم خواهد کرد و به ضعف و انزوا خواهد انداخت.۱۳۶۸/۱۰/۱۹

بیانات در دیدار مردم قم
امرب معروف ونهی ازمنکر قیام الله شماره8
حقیقت این است كه همان امر به معروف و نهی از منكر و همان حركت حزب‌اللهی و همان پایبندی به اصول است كه می‌تواند در مقابل انحرافها و خطاهای فاحش دنیای امروز بایستد.۱۳۷۱/۱۱/۰۱

بیانات در دیدار کارگزاران نظام
امرب معروف ونهی ازمنکر قیام الله شماره9

امر به معروف و نهی از منکر واجب حتمی همه است .۱۳۷۹/۰۴/۱۹

بیانات در دیدار مسئولان و کارگزاران نظام جمهوری اسلامی ایران
امرب معروف ونهی ازمنکر قیام الله شماره10

وقتی که امر به معروف و نهی از منکر در جامعه رایج شد، این موجب می‌شود که گناه در نظر مردم همیشه گناه بماند و تبدیل به ثواب و کار نیک نشود .۱۳۷۹/۰۹/۲۵

بیانات در خطبه‌های نماز جمعه تهران‌

اشتراک گذاری این مطلب!

عشق حسینی کشتی نجات است

29ام آبان, 1393

زن مضطربانه نزد مرشد رفت و عرضه داشت :” خانواده همسرم بسیار زیاد مرا آزرده خاطر میکنند.هر چه با نفسم میجنگم نتیجه ای حاصل نمیشود.رابطه ام با آنها بسیار ظاهری است و من این را نمیپسندم.من عشق به آنها را میخواهم..دوست دارم به مخلوق خالقم عشق ورزم.آیا راهی برایم وجود دارد؟؟

مرشد نگاه عمیقی به زن کرد و گفت :” بله ! خانواده همسرت مسلمان هستند و قطعا حسین ع را دوست دارند.در زیارت عاشورا میخوانیم “یا ابا عبد الله ! انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم".دوست داشته باش کسی را که حسین را دوست دارد.و بیزار باش از کسی که با حسین ع دشمنی دارد.خانواده همسرت را دوست داشته باش زیرا آنها حسین ع را دوست میدارند”

“عشقت را حسینی کن چرا که ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه.ما بقی اش رو به خودش بسپار “



اشتراک گذاری این مطلب!

سقای آب و ادب...

11ام آبان, 1393

ماه، روشنی‌اش را، گرمی‌اش را، هستی‌اش را و هویتش را از خورشید می‌گیرد. و ماه، بدون خورشید به سکه‌ای سیاه می‌ماند که فاقد هویت و ارزش و خا‌صیت است. و آنها که مرا به لقب قمر، مفتخر ساخته‌اند، نسبت میان ماه و خورشید را چه خوب می‌فهمیده‌اند!

من به طفیلی حسین آمده‌ام و به عشق حسین زیسته‌ام. من آمدم که عاشقی را به تجلی بنشینم. من آمدم که دوست داشتن را معنا کنم اما آسمان عشق حسین، بلندتر از آن است که پرنده عاشقی چون من بتواند بر آستان عظمتش بال ارادت بسازد.

بزرگترین موهبت خداوند متعال در حق من این است که به من رخصت داده تا حسین را دوست داشته باشم، عاشق حسین باشم و فدای حسین بشوم مگر چند نفر در عالم به این افتخار که من رسیده‌ام نائل شده‌اند.

چه کسی می‌تواند ادعا کند که داشتن یک آینه تمام نما از خداوند را آرزو ندارد؟ چه کسی دوست ندارد که خدایی ملموس و محسوس در کنار خود داشته باشد؟ چه کسی به دنبال یک تجلیگاه تمام و کمال از خداوند بر روی زمین نمی‌گردد؟

حسین آینه تمام نمای خداوند است و من همه عمر تاکنون کشیده‌ام که آینه حسین بشوم. از خودم هیچ نداشته باشم، هیچ نباشم. از خودم خالی شوم و سرشار از حسین. از خودم تهی شوم و لبریز از حسین. فدایی حسین شوم. فناء در حسین شوم و آنچنان شوم که در آینه نیز جز تصویر حسین نبینم.

ادامه »

بانوی خانه که نباشد!

14ام مهر, 1393

زنگ نمی‌زنی. مطمئنی کسی نیست در را برایت باز ‌کند. کلید را به در می‌اندازی. نمی‌دانی کدام کلید است. همه‌شان شکل همند. یک دور تمام کلیدها را می‌اندازی تا یکی‌شان، با بدقلقی، در را برایت باز می‌کند. خانه تاریک است. آهسته دیوار را لمس می‌کنی تا به کلید چراغ برسی. ناگهان، دست غیبی انگار از دیوار بیرون می‌آید؛ کسی که خیلی زور دارد و خیلی عصبانی‌ست. دستت را می‌گیرد و چون مرده‌ای که برای تلقین تکانش می‌دهند وجودت را می‌لرزاند. می‌خواهد بِکشدت: تا بفهمی حرف را یک بار به آدم می‌زنند. چند بار گفته بود که کلید چراغ خراب است، درست کن.

کلید را می‌زنی. مهتابی‌ها را بیدار می‌کنی. سویشان کم شده انگار. وز وز می‌کنند.

هر کجا پایت را می‌گذاری، مثل وقتی که در بیابان راه می‌روی و تخم و ترکه علفهای هرز به جوراب و پاچه‌ات می‌چسبند، خاک و خرده ریز به پایت می‌چسبد.

ادامه »

منم که بی تو نفس می کشم...

9ام شهریور, 1393

پسرک با دست محکم می زند روی نان. بعد دستش را مثل بادبزن، شدید تکان می دهد و فوت محکمی می کند و زیر بغلش می برد… سنگ داغ هنوز چسبیده به نان. دستش را دوباره با تردید به سنگ نزدیک می کند و این بار محکم تر می زند… باز دستش را باد بزن می کند و فوت محکم می کند و زیر بغلش می برد… یک اوووووووف کشدار آهسته هم می گوید….سنگ کمی تکان می خورد اما هنوز یک گوشه اش به نان چسبیده.

پسرک زیر چشمی به من نگاه می کند… من با خونسردی دارم سنگ های آن یکی نان را برای پسرک می گیرم و البته نگاهی زیر چشمی هم به او و ادا و اطوارهایش دارم… از نگاهش پیداست که دارد از دست من حرص می خورد که چرا اینقدر یواش کارم را انجام می دهم اما به روی خودش نمی آورد… خونسردی مرا که می بیند مصمم می شود سنگ ها را با شجاعت بیشتر و حرکات نمایشی کمتر  از نان جدا کند… شاید اینجوری خودش را به آدم بزرگ ها نزدیک تر حس می کند… داغی سنگ ها اجازه نمی دهد که این ژست شجاعانه چندان دوامی داشته باشد.. و دوباره حرکات نمایشی بچه با آن اوووف های کشدار به اوج می رسند…

نان ها دیگر سنگ ندارند… پسرک سعی می کند نان ها را تا کند اما خیلی داغند. بهش می گویم در زنبیل را باز نگه دار… نان ها را تا می کنم و برایش توی زنبیل می گذارم…. نگاهی تشکرآمیز و کمی هم نگران و ناراحت به من می اندازد و می رود…شاید نگران از اینکه نکند ضعیف حسابش کرده باشم… شاید ناراحت از این که آن احساس پیروزی غرورانگیز تنهایی نان گرفتن، تمام و کمال نصیبش نشده…. خودم را می گذارم جای او که ببینم وقتی به خانه رسیدم پیروزی ام را چه جوری تعریف می کنم… هر کاری می کنم نمی توانم این قسمت"آقاهه کمک کرد و نان ها را برایم گذاشت توی زنبیل” را تعریف کنم….

دو تا نان داغ از داخل تنور پرت می شوند روی پیشخوان و من از خانه ی پسرک برمی گردم به نانوایی که نوبتم از دست نرود…

سنگ ها را یکی یکی و با خونسردی از نان ها می گیرم…

راستی چرا دست هایم دیگر نمی سوزند….

نان ها را همان طوری داغ از روی پیشخوان بر می دارم و تشکر می کنم و بیرون می آیم…

توی راه به داغی هایی فکر می کنم که دیگر به حرارتشان واکنشی ندارم…

به جهنمی که زندگی در آن دیگر برایم سوزناک نیست…

به “خلّصنا من النار” های جوشن کبیر….


منبع: نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر

اشتراک گذاری این مطلب!

بابا ها حق ندارند دست خالي به خانه بروند

22ام مرداد, 1393

بابا بودن خيلي سرمايه مي خواهد.

مخصوصاً اگر دختر داشته باشي…

روزي هزار بار ممكن است تا مرز ورشكستگي و فروپاشي بروي…

حتي اگر دخترت اهل مراعات باشد و هر روز گير ندهد كه فلان چيز را برايم بخر و مرا فلان جا ببر و …

باز هم وارد خانه كه مي شوي… دستگيره ي در را كه مي چرخاني… در همان لحظه كه اسباب بازي هايش را رها مي كند و با شادي و لبخند و سلام كشدار به طرف تو مي دود… توي همين مسير يكي دو ثانيه اي با نگاهش اول دست هايت را جستجو مي كند… اگر چيزي توي دستت بود تمام جزئياتش را با همان نگاه زير و رو مي كند…اگر پوشش غير شفافي داشته باشد از حجم و اندازه و برجستگي ها، تمام پيش بيني ها را با نيازها و دوست داشتني هايش تطبيق مي دهد… اگر دستت خالي باشد با گوشه ي نگاهش - بي آنكه نگاه و لبخندش را از تو بردارد- جيب هايت را بررسي مي كند… حتي با برجستگي كليدها و سكه هاي داخل جيب هم برق چشم هايش كم و زياد مي شود… تا لحظه ي آخر نمي خواهد قبول كند كه تو دست خالي به ديدن او آمده اي… كه براي اميدهاي او چيزي نياوردي…

هر چقدر هم كه با نگاهش چيزي پيدا نكند باز توي خيالش خودش را دلداري مي دهد كه لابد قرار است تو غافلگيرش كني….

همه ي اين اتفاق ها توي يك لحظه مي افتد…

يك قانون نانوشته توي دنيا هست كه مي گويد بابا ها حق ندارند دست خالي به خانه بروند…


اشتراک گذاری این مطلب!

چرا صبوري نكردم؟!

1ام اردیبهشت, 1393

قبل نوشت:

يادم مي آيد چند سال قبل با دختري آشنا شدم كه فرق زيادي با خانواده اش داشت

يادم است سر حوزه آمدن از خانه بيرونش كرده بودند و او رفته بود خانه مادربزرگش

الان نمي دانم در چه حال و روزي است

خداوند نگهدارش باشد

انشاء الله

***

ادامه »

سلامتان را رسانده ام...

3ام فروردین, 1393

قبل نوشت:

آمدهام به زیارت امام هشتم، امام رئوف و در جوارش آیه الکرسی می خوانم

یادم است خود حضرتش سفارش بسیار به خواندن این آیات داشته اند.

از زیارت بازگشته ایم و در ترافیک نه چندان سنگین خیابان های طوس، تبلتم را گذاشته ام روی زانوهایم و می گردم به دنبال حدیثی که حرفم را اثبات کن

***

امام علی‌بن موسی‌الرضا(ع) از لحاظ علمی منزلت بالایی داشت و از بیست و چند سالگی در مدینه به فتوا می‌نشست (ذهبی، 1409 – 1401ق، ج9، ص 388-387). آن حضرت در حرم پیامبر(ص) می‌نشست و هرگاه کسی از علمای مدینه در مسئله‌ای در می‌ماند،‌ همگی به امام اشاره می‌کردند و مسائل خود را از ایشان می‌پرسیدند و امام هم به آن‌ها پاسخ می‌گفت (طبرسی، 1417ق، ج2، ص64). امام رضا(ع) در هر شهری از مدینه تا مرو که اقامت می‌کرد، مردم پیش او می‌رفتند و درباره مسایل دینی خود سؤال می‌کردند (ابن بابویه، 1404 ق، ج2، ص196).

امام رضا(ع) پیوسته با قرآن مأنوس بود، آن را به دقت می‌خواند و در آیات آن تدبر می‌کرد و می‌اندیشید که درباره چه چیز و در چه وقت نازل شده است. گفتار، ‌پاسخ و مثال‌های آن حضرت همه برگرفته از قرآن کریم بود (ابن بابویه، 1404 ق، ج2، ص193).

در ادامه به نمونه‌ای از این روایات اشاره می‌شود.

* فضیلت خواندن سوره فرقان

امام رضا(ع) در روایتی به اسحاق‌بن عمار فرمود: قرائت تبارک الذی الفرقان علی عبده… (سوره فرقان) را ترک مکن،‌ زیرا هر که این سوره را هر شب بخواند خداوند هرگز او را عذاب نمی‌کند و از او حسابرسی نمی‌کند و جایگاهش در فردوس اعلی خواهد بود. (ابن بابویه، 1364ش، ص109؛ طبرسی، 1372ش، ج7، ص250)

* فضیلت و نحوه خواندن سوره زلزال

ایشان در روایتی به نقل از پدران معصومش به نقل از رسول خدا(ص) فرمود: هر که إذا زلزلت (سوره زلزال) را چهار مرتبه بخواند مانند کسی است که تمام قرآن را خوانده باشد. (صحیفه الرضا، 1406ق، ص66؛ ثعلبی، 1422ق، ج10، ص263)

* خاصیت عجیب قرائت «آیة الکرسی»

ثامن‌الحجج(ع) در روایت دیگری به نقل از امیرالمؤمنین(ع) به نقل از رسول خدا(ص) فرمود: هر کس آیه الکرسی را صد مرتبه بخواند همچون کسی است که خداوند را در طول حیاتش عبادت کرده است. (ابن بابویه، 1378 ق، ج2، ص65).

منبع: مجموعه تفسیری امام رضا(ع)، چاپ اول 1392،‌ انتشارات بنیاد بین‌المللی فرهنگی و هنری امام رضا(ع)/فارس


بعدنوشت:

دعاگوی همه بوده ام در زیارت آقایمان و سلام همه شیفتگان آقا  را که می شناختم و نمی شناختم رسانده ام



اشتراک گذاری این مطلب!

خاطره سیلی خوردن یکی از محافظان رهبر

10ام اسفند, 1392

«تو ملاقاتای عمومی آقا، جمعیت فشرده‌ای توی حسینیه نِشسته بودن و به صحبتای ایشون گوش می‌دادن. من جلوی جمعیت، بین آقا و صف اوّل وایساده بودم.

اون روز، بین سخنرانی حضرت آقا، بارها نگاهم به پیرمرد لاغراندامی افتاد که شب‌کلاه سبزی به سر داشت و شال سبزی هم به کمرش.

تا سخنرانی آقا تموم شد، بلند شد و خیز برداشت طرف من و بلند گفت: «میخوام دست آقا رو ببوسم» امان نداد و خواست به سمت آقا برود که راه اون رو بستم. عصبی شد و تند گفت: «اوهووووی….چیه؟! می‌خوام آقا رو از نزدیک زیارت کنم. مثل این‌که ما از یه جد هستیم» صورت پیرمرد، انگار دریا، پرتلاطم و طوفانی می‌زد. کم‌کم، داشت از کوره در می‌رفت که شنیدم آقا گفتن: «اشکال نداره، بذار سید تشریف بیاره جلو» نفهمیدم تو اون جمعیت آقا چطور متوجه پیرمرد شد. خودم رو کنار کِشیدم. پیرمرد نگاهی به من انداخت و بعد، انگار که پشت حریف قَدَری رو به خاک رسونده باشه، با عجله، راه افتاد به سمت آقا.

پشت سرش با فاصله کمی حرکت کردم. هنوز دو سه قدم برنداشته بود که پاش به پشت گلیم حسینیه گیر کرد و زمین خورد.

اومدم از زمین بلندش کنم که برگشت و جلوی آقا و جمعیت محکم کوبید توی گوشم و گفت: «به من پشت پا می زنی؟»

سیلی‌ش، انگار برق 220 ولت خشکم کرد.

توی شوک بودم که آقا رو رو به روی خودم دیدم. به خودم که اومدم، آقا دست گذاشت پشت سرم و جای سیلی پیرمرد رو روی صورتم بوسید و گفت: «سوءتفاهم شده. به خاطر جدّش، فاطمه زهرا، ببخش!»

درد سیلی همون‌موقع رفع شد.

بعد سال‌ها، هنوز جای بوسه گرم آقا رو روی صورتم حس می‌کنم.»

برگرفته از کتاب «حافظ هفت»
اشتراک گذاری این مطلب!

من که نمی خواهم موشک هوا کنم!

10ام اسفند, 1392

قبل نوشت:

اگر زماني كه تحصيلمان را در حوزه هاي علميه شروع كرديم هر بار و در هر كلاس اينطوري فكر مي كرديم شايد وضعيت حجاب و اخلاق الان در جامعه امان اينطوري نبود….

شايد الان (تهران را مي گويم) تنها چادري جوان متروي تهران نبوديم

شايد الان تنها چادري بدون آرايشي كه موقع خريد سر چند هزار تومان ارزانتر با مرد غريبه چانه نمي زند نبوديم

شايد ….

 

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .

دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کندابرو

اشتراک گذاری این مطلب!

واي بر احوال من

6ام اسفند, 1392

قبل نوشت:

گاهي مسيرم را عوض مي كنم و به جاي مترو از اتوبوس استفاده مي كنم نيتم هم اين است كه تجربه‌هاي تازه اي پيدا كنم

ديروز حوالي ميدان صادقيه سوار اتوبوس بودم كه دو خانم با همين پوششي كه اين روزها همه تهران را گرفته وارد شدند و روبروي من نشستند

توي يكي از دست اندازها موبايل يكيشان از دستش افتاد كه من بين زمين و هوا گرفتمش و اين شد كه باب سخن بينمان باز شد

از هر دري گفتيم از گراني شب عيد، اشتغال زنان، تاخير ازدواج و … كه با متوجه شدن اين مطلب كه يكي‌شان نوروز عازم خانه خداست كلا رنگ و بوي صحبتمان عوض شد

از سفر خودم گفتم و چندتايي توصيه كردم و التماس دعا

و بي مهابا پرسيدم

«با ناخن كاشتت چكار مي كني، فك كنم مشكل داشته باشد»

اولش كمي جبهه گرفت بعد گفت پارسال كه ناخن‌هايم را مي كاشتم از آرايشگر پرسيدم و او گفت اشكالي ندارد براي وضو و غسل

انگار آب يخ ريختند روي سرم…

يعني من به عنوان يك مبلغ دين آنقدر كم كار شده ام كه وظيفه ام را يك آرايشگر انجام مي دهد و پاسخ سوالات شرعي مردم را مي دهد

واي بر احوال من

باور كنيد تا همين الان كه در حال تايپ اين پست هستم هنوز گيجم…

ادامه »

چقدرخدا پیش تو اعتبار داره؟

28ام بهمن, 1392
گفت: عباس آقا با این درآمدت زندگیت میچرخه؟

گفتم: خدا رو شکر ،کم وبیش میسازیم.خدا خودش میرسونه.


گفت : حالا ما دیگه غریبه شدیم لو نمیدی!

گفتم: نه یه خورده قناعت میکنم گاهی اوقات هم کار دیگه ایجور بشه انجام میدم ،خدا بزرگه نمیذاره دست خالی بمونم.

گفت: نه. راستشو بگو

گفتم: هر وقت کم آوردم یه جوری حل شده.خدا رزاقه، میرسونه.

گفت: ای بابا ما نامحرم نیستیم. راستشو بگو دیگه!

گفتم: حقیقتش یه یهودی توی بازار هست هر ماه یه مقدار پول برام میاره  کمک خرجم باشه.

گفت: آهان. ناقلا دیدی گفتم. حالا شد یه چیزی.حالا فهمیدم چطور سر میکنی.

گفتم مرد حسابی سه بار گفتم خدا میرسونه باور نکردی یک بار گفتم یه یهودی میرسونه باور کردی.

1!!یعنی خدا به اندازه یه یهودی پیش تو اعتبار نداره؟



برای مطالعه  درباره رزق انسان و رزاقیت خدا  کتاب زیر رو پیشنهاد میکنم(از استاد طاهر زاده)ا



اشتراک گذاری این مطلب!

آدم فروشي!

7ام بهمن, 1392

دل شان طاقت نیاورد.بالاخره رفتند او را لودادند.

دادمیزد و میگفت"آدم فروش ها برگردم حال همه تان را میگیرم"فرمانده زد پس کله اش و گفت:بچه بروکافیه”

سوار آمبولانس اش کردند و بردند.ترکش خورده بود و به کسی نمیگفت.

منبع: وبلاگ آسمان مال آنهاست

اشتراک گذاری این مطلب!

زينب هايي از جنس زنان ايراني!

13ام آذر, 1392
نمی توانست روی پا بایستد. دستش را گرفت به دیوار و کورمال کورمال، خودش را رساند به آشپزخانه. شیر آب را باز کرد و چند مشت آب به صورتش زد. لیوانی آب از توی جا ظرفی برداشت و آن را از آب پر کرد و نزدیک لبهایش برد. دست هایش می لرزید. خوابی که دیده بود، دلش را پر از تشویش و اضطراب کرده بود.
مهتاب، آشپزخانه را روشن کرد. چشمش افتاد به شیشه ترشی کنار پنجره.
مادرت بمیرد! یادت رفت شیشه ترشی را با خودت ببری!
آستین هایش را بالا داد و وضویی گرفت. رفت و سجاده اش را باز کرد.
التماس دعا!تسبیحش را از وسط جانماز برداشت و به مصطفی نگاه کرد.
عاقبت به خیر بشی مادر!
صدای خنده مصطفی توی خانه پیچید.
عجب دعای مشتی کردی مامان!
زن، بلند شد و قامت بست. نفهمید چند رکعت خوانده. کمی مکث کرد. سلامش را داد و بغض کرده سرش را گذاشت روی مهر. سعی کرد، قیافه مصطفی را جلوی چشمانش بیاورد.
منم برای شما یک دعای خوب می کنم!
زن، لبخند زد و گفت: «چه دعایی؟!»
مصطفی، دستی به ریش های مشکیش کشید و گفت: «این یک راز است! بین من و خدا! اما دعای خوبیست ها! خیالتان جمع!»

ادامه »

خدایا عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم

10ام آذر, 1392

خدایا عذر می خواهم از اینکه در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم

و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد

و خود را طرف مقابل به حساب آورد !

خدایا آنچه می گویم از قلبم می جوشد و از روحم لبریز می شود .

خدایا دل شکسته ام ، زجر کشیده ام ، ظلم زده ام ،

از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مأیوسم ،

در مقابل آینده ای تیره و مبهم و تاریک فرو رفته ام ، تنها ترا می شناسم ،

تنها به سوی تو می آیم ، تنها با تو راز و نیاز می کنم .


گوشه اي از راز و نياز شهيد چمران

اشتراک گذاری این مطلب!

اینگونه به همسایه باید توجه داشت

2ام آذر, 1392
مرحوم سیدجواد عاملی صاحب مفتاح‌الکرامه از شاگردان علامه سیدمهدی بحرالعلوم(ره) بود.

شبی موقع صرف شام، علامه‎ بحرالعلوم (ره)، سید را به منزل خویش احضار کرد و وقتی شاگرد به منزل استاد ‌رسید، دید استاد کنار سفره نشسته و دست به غذا نمی‌زند. علامه بحرالعلوم با خشم شاگرد را مورد عتاب قرار داده و فرمود: سیدجواد! از خدا نمی‌ترسی، از خدا شرم نداری؟

شاگرد که متحیر مانده بود، تقصیر خود را از استاد جویا شد؟ ظاهراً سیدجواد عاملی، همسایه‎ای داشت که هفت شبانه‌روز چیزی برای خوردن نداشته‎اند و خرما از بقال قرض ‌کرده بودند و روز هفتم دیگر بقال به او قرض نداده و او شرمنده شده بود. شاگرد اظهار بی‌اطلاعی کرد! علامه او را مورد توبیخ قرار داد که: «همه‎ داد و فریاد‎های من برای این است که چرا اطلاع نداشتی؟ وگرنه، اگر باخبر بودی و کمک نمی‌کردی، مسلمان نبودی و یهودی بودی». سپس سینی غذای بزرگی را که آماده کرده بود، با مقداری پول به شاگرد داد، تا به همسایه‎اش برساند.»

منبع: جام نيوز

اشتراک گذاری این مطلب!

آن روز شرمنده رسول الله شدم

13ام آبان, 1392

هر کسی هر چه می گفت قانع نمی شدم!

دنبال یک جواب قاطعانه بودم که ارزش تمسخر برخی افراد به ظاهر روشن فکر جامعــه را داشته باشد….

راستش در دوره دبیرستان چادری بودم اما زمانی که باید وارد محیط دانشـگاه می شـدم ترس تـمام وجودم را گرفته بودپیش بینی نگاه اسـتاد و دانشجویان به یک فرد چادری کمی برایم مبهــم بودچون برای هر چیزی دنبال دلیل بودم چادر را نمی توانـستم راحت قبول کنم والا اگر دلیل داشتم کوتاه نمی آمدم.
خانواده ما خانواده ای مذهبی است اما با این که ظاهــر جدید من برایشان توجیهی نداشـت مقابله هم نمی کردند(البته من تنها چادر سرم نبــود حجابم اسلامی بود چون اعتقاد دارم حدو مرز ها را نباید شکست) تا خودم حلقه گمشده این اتفاقات را پیدا کنم…
یکسالی گذشتبه!

تیپ جدیدم عادت کرده بودم. دیگر نگاه بعضی ها آزارم نمی داد ولی افرادمریض هم در جامعه کم نبودند.
مادرم تازه حوزه قبــول شده بود بحث حجاب داغ بود و من می دانستم انگار یک چیز سر جایش نیست

جالب می دانید چیست؟!  زمانی که من چادر را برداشتم خیلی جاها حرفم را راحت تر قبول می کردند تا حالا!!!
حرف ها همان حرف هاست اما امان از دست قضاوت عجولانه…
یک روز دوباره سر بحث چادر را با مادرم باز کردم مادرم حرفی زد که کمآوردم ، شکستم ، مادرم گفت : دخترم فکر کن همین الان پیامبر اینجا می آمد،به کدام یک افتخار بیشتری می کرد دختر مسلمان چادری یا دختر مسلمان مانتویی که شال بلند سرش می کند و حجابش هم اسلامیست؟ انگار داشتم چهره پیامبر را می دیدم که به من نگاه می کندمادرم ادامه داد : دخترم آیا پیامبر امتش را نمی بیند؟
فردای آن روز چادرم را از کمد برداشتم سرم که گذاشتم تازه احساس کردم پیدایش کــردم
همان حس غرور یک رزمنده را
همان حس ایستادن و شجاعت
همان حس که خدا هوایت را دارد
هر که هر چه می خواهد بگوید بیندیشد اگر دلش خواست بخندد!
مهم خداست
مهم اسلام است
مهم ایران است که در هجوم تهاجم غربی کم نمی آورد!
و من هنوز هم ایستاده ام استاد ها احترام بیشتری می گذارند
بچه ها هم که شاهد تغییرات من بودند خیلی هایشان دید بهتری پیدا کرده بودند…
و من هنوز هم ایستاده ام و اگر خدا بخواهد تا آخر خواهم ایستاد…


منبع: وبلاگ جوان انقلابي

اشتراک گذاری این مطلب!

به جاي بي بي لباس احرام پوشيدم!

23ام مهر, 1392

 

بی بی جا نماز بی بی هر روز کنار ایوان، جایی که پرتوهای زیبای آفتاب به خانه سرک می کشد، پهن است. تسبیح شاه مقصود و مهر تربت و جانماز ترمه بی بی برای من به وسعت تمام قشنگی های دنیا دوست داشتنی است.

درست همان موقعی که پرتوهای آفتاب مایل می تابیدند روی تاب های ترمه، بی بی نمازش را قامت بست. نشسته بودم کنار پنجره ایوان و به حفره های توری پرده نگاه می کردم که چقدر زیبا نور می نشاند روی جانماز.

بی بی نماز خواند و نماز خواند و من پرتوهای نور را می شمردم. صدای رد دانه های تسبیح شاه مقصود را می شنیدم که پی در پی در قاب وجود بی بی دانه می انداخت. از کودکی سجده های بی بی را دوست داشتم. چنان عمیق سبحان ربی الاعلی و بحمده می گفت که دلم می خواست همان لحظه من هم سجده بروم.

دل بی بی قُرص بود از نگاه های خدا …

وقتی که به خودم آمدم، تمام حیاط و گلدان های شمعدانی و حسن یوسف و رازقی های حیاط سیراب شده بودند. کنار حوضچه کوچک آبی هم چند تا گلدان کوچک آماده شده بود تا قلمه های پیچک را در خود جای دهد.

ادامه »

داستان/ قاصدك

7ام مهر, 1392
امروزپنج شنبه آخرین روز از تابستان است. ساعت ده شب
من عاشق پائیزم الان هم تنها نشسته ام و به این فصل فکر می کنم. به تمام زیبایی هاش. دیروز سر میز صبحانه به سمانه گفتم: «دیشب هوا خیلی سرد شده بود. تا صبح زیر پتو بودم، پاییز داره می رسه باید لباسهای گرم را آماده کنیم.»

سمانه ابروی ش را بالا انداخت و به مامان اشاره زد، یعنی هیچی نگو. به پشت سرم نگاه کردم مامان در حالی که فنجان چای را زیر شیر کتری گرفته بود شانه هایش تند تند تکان می خورد. وقتی به طرفم برگشت ردی از اشگ روی گونه اش راه افتاده بود. همه فهمیدیم باز یاد دایی کرده. پس در سکوت صبحانه را خورده نخورده از خانه زدیم بیرون.

میگن پائیز بهار هنرمندان است و سر مست شان می کند. خدایی در خانه ما عزیزترین فصل سال است. کاش مامان یک امسال را یاد دایی نمی کرد و می گذاشت بعد از خوردن صبحانه با همان حس و حال از خانه بیرون بزنیم، در خیابان از صدای خش خش برگهای زیر پا مانده و دیدن رنگ های گرم آن لذت ببریم و به جای هق هق گریه اش صبح را با صدای غار غار کلاغ هایی که روی درخت کاج لانه کرده اند شروع کنیم. تا هر کدام به تناسب هنرمان سر شوق بیاییم وآثاری خلق کنیم. البته همه ما غصه اش را می خوریم، اما سمانه بیشتر. شاید چون دختر بزرگ خانه است. او در مقابل اعتراض بچه ها به وضع موجود می گوید: «فکر کنید ما چهار خواهر و برادر بشیم سه تا! یعنی یکی مان این میان گم شود. خودتان را جای مامان بزارین. سال ها با دلتنگی؛ چشم به راه منتظر بنشینی و روزی صد دفعه از خودت بپرسی آیا عزیزت زنده اس؟ اگر زنده است زن و زندگی تشکیل داده؟ نکنه مثل یک تکه گوشت توی یکی از همین آسایشگاه ها خوابیده؟ نکنه به خاطر معلولیت ش نخواسته کسی را به زحمت بندازه و آدرسی از خودش نداده؟ یا حافظه اش را از دست داده ودر کنجی چشم به راه مانده. بهترین شکلی که بخواهی اعصاب ت را آرام کنی اینه که؛ بگی شهید شده و بهترین جای دنیا نصیبش شده. بعد؛ تازه دلت بگیره از این که دیگر نمی توانی او را ببینی . با گریه بخوابی و فردا صبح روز از نو روزی از نو.»

ادامه »

اني مهاجر الي ربي

4ام مهر, 1392

 

کوله بارش را برداشت و به راه افتاد.رفت که دنبال خدا بگردد و گفت:تا کوله بارم از خدا پر نشود بر نخواهم گشت.نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود.مسافر با خنده رو به درخت کرد و گفت:  چه تلخ است کنار جاده بودن و نرفتن.و درخت زیر لب گفت:ولی تلخ تر آنست که بروی و بی ره آورد برگردی.کاش میدانستی آنچه در جستجوی آنی، همین جاست.

مسافر رفت و گفت:یک درخت از راه چه میداند، پاهایش در گل است، او هیچگاه لذت جستجو را نخواهد یافت.نشنید که درخت پاسخ داد:اما من جستجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهد دید، جز آنکه باید .مسافر رفت در حالیکه کوله اش سنگین بود.

هزار سال گذشت، هزار سال پر پیچ و خم، هزار سال پست و بلند.مسافر بازگشت.رنجور و نا امید.خدا را نیافته بود ، اما غرورش را گم کرده بود.به ابتدای جاده رسید. جاده ای که روزی راه خود را از آن آغاز کرده بود.درختی هزار ساله، بلند بالا و سرسبز کنار جاده بود.زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید.مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را می شناخت.

درخت گفت:سلام مسافر ، در کوله ات چه داری، مرا هم میهمان کن.مسافر  گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده ام ، کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری، همه چیز داری.اما آن روز که می رفتی، در کوله ات همه چیز داشتی، غرور کمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در کوله ات جا برای خدا هست.و قدری از حقیقت را در کوله مسافر ریخت.

دستهای مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید .گفت:هزار سال رفتم و پیدا نکردم و تو نرفته، این همه یافتی! درخت گفت:زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم . و پیمودن خود ، دشوارتر از پیمودن جاده هاست.

پی نوشت:

ـ برو آدم شـــو!دلـــت رو پـــاک کن از هر چه غـــیر اوســـت

ـ لبخندی زد و رفـــت...

ـ اتفاقا همین دیروز در پس کوچه های خـــیالم دیدمش...

آنچنان آدم شده بود که دیگر مرا هم آدم حســــــاب نمیکرد؛و من نیز از قلــبش پاک شده بودم…

حکمت ۱۱۲ نهج البلاغه:

هر کس ما اهل بیت پیامبر (ص)را دوست بدارد،پس باید فقر را چونان لباس رویین بپذیرد.(یعنی آماده ی انواع محرومیت ها باشد)

اشتراک گذاری این مطلب!

این کـلاغ سیـاه ها آخر همه ما را به کشتن میدهنــد !

3ام مهر, 1392

سال ۱۳۶۴ بود اول دبیرستان درس می خواندم .بیشتر خانه های شهر در اثر بمباران و برخورد توپ و موشک تخریب شده بود و مردم در روستاها و اردوگاههای اطراف شهر بودنده اند که خانه های در داخل شهر بود. اما همه ادارات دولتی و دو دبیرستان دخترانه و پسرانه همچنان در داخل شهر بود .و بچه ها هر روز با مینی بوس از روستا ها و اردوگاههای اطراف شهر به مدرسه داخل شهر می آمدند .گاهگاهی هم بر اثر بمباران چند وقتی مدرسه تعطیل می شد، اما بعد از مدتی دوباره به مدرسه می آمدیم. تمام دوستانم در مدرسه چادر می پوشیدند در اون دبیرستان ۵۰۰ تا ۶۰۰ نفری حتی یک نفر بدون چادر نبود .

هیچ کس ما رو به پوشیدن چادر مجبور نکرده بود. فضای روحانی و معنوی اون سالها معطر از خون شهدا بود و دم مسیحیایی امام  امت، خمینی کبیر فضای کشور را متأثر نموده بود.

ادامه »

من كه كبوتر نمي‌شوم اما دلم به ديدن گلدسته‌ات خوش‌ست

1ام مهر, 1392

هر روز در سكوت خيابان دوردست روي رديف نازكي از سيم مي‌نشست

وقتي كبوتران حرم چرخ مي‌زدند يك بغض كهنه توي گلو داشت…مي‌شكست

ابري سپيد از سر گلدسته مي‌پريد: جمع كبوتران خوش‌آواز خودپرست

آنها كه فكر دانه و آبند و اين حرم جايي كه هرچقدر بخواهند دانه هست

آنها براي حاجتشان بال مي‌زنند حتا يكي به عشق تو آيا پريده ‌است؟

رعدي زد آسمان و ترك خورد ناگهان از غصه‌ كلاغ، كلاغي كه سخت مست…

ابر سپيد چرخ زد و تكه‌پاره شد هرجا كبوتري به زمين رفت و بال بست

باران گرفت - بغض خدا هم شكسته بود تنها كلاغ روي همان ارتفاع پست،

آهسته گفت: من كه كبوتر نمي‌شوم اما دلم به ديدن گلدسته‌ات خوش‌ست.

مژگان عباسلو

اشتراک گذاری این مطلب!

حجاب داشتن مد است

30ام شهریور, 1392

وقتی کتابخانه اش را نگاه می کردم غیر از رمان ها و افسانه های خارجی، چیز دیگری به چشم نمی خورد. موقع خداحافظی یک کتاب با موضوع داستان هایی از حجاب به او دادم؛ شاید یک سوم قطر یکی از رمان هایش را هم نداشت،

با اکراه قبول کرد بعد گفت:

نمی دونم کی می خواهی از این کارات دست برداری؛ و در عصر الان زندگی کنی ما که برای عصر قجر نیستیم تا حجاب داشته باشیم؛ عزیزم در این زمان حجاب معنایی ندارد.

با خنده گفتم:

به قول شهید مدرس زمانی می رسد که مساجد و تکایا و…..به عنوان منع خرافات بسته خواهد شد، اما سیل ها از رمان ها و افسانه های خارجی به این کشور جاری خواهد گشت که افکار غربی را در ذهن آنان پرورش می دهد و به سوی فرار از اسلام آنان را سوق می دهد. (۱)

نگاهی به کتابی که در دستش بود انداخت و فکر کنم در ذهن، کتابخانه اش را مرور کرد.

گفتم عزیزم: حجاب داشتن مد است و این بی حجابی است که برای زمان قبل از اسلام است که به این نکته خداوند هم در قرآن  اشاره کرده است.

وَ لَا تَبَرَّجنَ تَبَرُّجَ الجَاهِلِیَّهِ الاُولَی وَ….. (۲)

و مانند روزگار جاهلیت (قدیم)زینت های خود را آشکار مکنید.

اشتراک گذاری این مطلب!

بال هایت را کجا گذاشتی؟

24ام شهریور, 1392

پرنده بر شانه ی انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم.
تو نمی توانی بر روی شانه ی من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق آدم ها و در خت ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم.
انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟
انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندیدید.
پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور. اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که بال زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکندفراموشش می شود.
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان، هر دو برای تو بود ولی تو آسمان را ندیدی.
راستس عزیزم، بال هایت را کجا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست……..

منبع: سیمرغ

اشتراک گذاری این مطلب!

داستانک/ زیر سایه قرآن

10ام مرداد, 1392

پاهایم را تکان می دهم و برایش لالایی می خوانم. چشم هایش باز است و به آسمان نگاه می کند. می ترسم از شب بیداری اذیت شود … دست هایم را جلو می برم و موهای ریخته روی پیشانی اش را عقب می زنم. نگاهش می کنم و با لبخند برایش چشمک می زنم و می گویم که چشم هایش را ببندد.
شیطونی اش شروع می شود. پلک هایش را روی هم فشار می دهد که یعنی خوابیده است. اما من می دانم که نمی خوابد. می دانم که دست آخر سر قرآن به سر گرفتن بلند می شود و یک قرآن می خواهد تا بگذارد روی سرش. دعا کردن هایش را دوست دارم. دست های کوچکش را. حتی چشم های خوابالوی قرمز شده اش را.
پاهایم را تکان می دهم و به امید اینکه به خواب برود، لالایی می خوانم. فکر می کنم آرام شده و خوابیده که یک مرتبه چشم هایش را باز می کند و می گوید: آب می خوام!
همه چیز برایش آورده ام. آب، خوراکی، غذا و حتی عروسک مو فرفری اش را …
آب می خورد و دوباره پلک هایش را فشار می دهد روی هم. پاهایم را تکان می دهم به امید خوابیدنش …

یا واهِبَ الْهَدایا یا رازِقَ الْبَرایا یا قاضِىَ الْمَنایا … سُبْحانَکَ یا لا اِلهَاِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ

خدایا به این هدیه قشنگی که ۴سال است به زندگی ام هبه کرده ای شکر.
به این چشم های ناز و مژه های بلند. به این موهای فرفری و این دست های کوچکش …

اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُکَ بِاسْمِکَ یا کافى یا شافى …سُبْحانَکَ یا لا اِلهَاِ الاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ

فوت می کنم به شکلات هایی که برای محیا آورده ام. از خدا سلامتی همیشگی اش را میخواهم، فکر می کنم خوابش برده. پاهایم را جمع می کنم تا بگذارمش روی زمین.
در کمتر از ثانیه ای چشم هایش را باز می کند و سراغ بابایش را می گیرد. می گویم که بابا در قسمت مردانه مسجد است. چند بار پشت سر هم با کلمات مختلف سراغ پدرش را می گیرد. بابا کی میاد؟ بابا هم دعا می خونه؟ نگاهم به کتاب دعاست و با تکان دادن سرم جوابش را می دهم.  سوال هایش تمامی ندارد … یک طوری که هم شیطنت در آن دخیل است و هم نگرانی می پرسد: مامان بابا خوابش نبره؟ خنده ام می گیرد. بغلش می کنم و فشارش می دهم.
در کیفم دنبال کتاب می گردد که بگذارد روی سرش. هرچه می گویم که هنوز زمان قرآن به سر گرفتن نرسیده، فایده ای ندارد. آخر مفاتیح مرا بر می دارد و می گیرد روی سرش و همراه با صدای جمعیت که دعای جوشن کبیر می خوانند، در دنیای کودکانه اش دعا می خواند…

نوشته: طهورا ابیان

اشتراک گذاری این مطلب!

فهرست گناهان یک جوان 21 ساله

31ام تیر, 1392

فهرست گناهانی است که یک جوان 21 ساله در دفترچه یادداشت خود نوشته بود. با تاریخ شروع پنج‌شنبه 22 آذر سال 63.

گناهان رتبه 5 کنکور و دانشجوی الکترونیک دانشگاه شریف، که گویا شاگرد آیت الله حق‌شناس هم بوده! طبق شناسنامه‌ نام‌اش «مهران» است، «مهران بلورچی». اما وقتی به جبهه رفت، گفت صدایم کنید «علی»!

نامه‌هایش را این‌طور امضاء می‌کرد؛ «الاحقر، علی بلورچی»…

ادامه »

سبک زندگی هایمان واقعا تغییر کرده!

4ام تیر, 1392

 

مراسم عروسی یکی از اشنایان رفته بودم

از برکات اعیاد شعبانیه همین مراسم هاست دیگر

از کیفیت و البته تنوع غذایی، باغی که مراسم در آن برگزار شده بود، سبک های پوشش و … حرفی نمی زنم اما

یک اتفاق خاص در مراسم، یک هفته ای است که مرا به خود مشغول کرده است

خاله عروس پای تریبون رفت و با افتخار گفت: عروس خانم 55 میلیون جهیزیه همراهش به خانه داماد می برد که فردا در مراسم پاتختی می توانید ببینید!

به بغل دستی ام گفتم مگرهزینه جهیزیه را اعلام می کنند

گفت: بله الان چند سالی است که در مراسم ها جهیزیه را اعلام می کنند البته تقصیر نداری تو که عروسی زیاد نمی آیی

از آن روز همه اش با خودم می گویم چطور این مراسم در عروسی هایمان باب شد، چرا کسی اعتراض نکرد، خانواده ها سطح متوسط و دخترخانم های ناپخته و آنهایی که اعتماد به نفس مناسبی ندارند روزگارشان چه می شود.

چشم و هم چشمی، فخر فروشی، غرورهای کاذب و …

ما را به کجا می خواهد بکشاند.

بعد نوشت:

سبک زندگی های ما تغییر کرده این موضوعی بود  که مقام معظم رهبری نیز به آن اشاره کردند.

آقا فرمودند: «…بحث کنیم درباره‌ى اینکه در زمینه‌ى سبک زندگى چه باید گفت، چه میتوان گفت. عرض کردیم؛ این سرآغاز و سرفصل یک بحث است.»

فکر می کنم باید هم بحث کنیم

نه اصلا باید جدل کنیم

 

اشتراک گذاری این مطلب!

شخصي پشت سر ديگري غيبت مي کرد...

1ام تیر, 1392

شخصي پشت سر ديگري غيبت مي کرد. پيري او را گفت: تو هرگز به جنگ دشمنان رفته اي؟ گفت: من حتي از خانه و محله خود بيرون نرفته ام تا چه رسد به جنگ با دشمنان. پير گفت: واي بر تو که دشمنان از دست تو آسوده اند ودوستانت آزرده.

بوستان سعدي

اشتراک گذاری این مطلب!

سَیَجْعَلُ لَهُمْ الرَّحْمَانُ وُدًّا/ کسی که ایمان دارد مودتش را در دلها می‌گذاریم

30ام اردیبهشت, 1392

گفت در اتوبوس داشتم می‌رفتم یک مرتبه دیدم خورشید دارد غروب می‌کند یادم آمد نماز نخواندم، به بابایم گفتم نماز نخواندم، گفت خوب باید بخوانی، حالا که اینجا توی جاده است و بیابان، گفت برویم به راننده بگوییم نگه‌دار، گفت راننده بخاطر یک بچه دختر نگه نمی‌دارد، گفت التماسش می‌کنیم، گفت نگه نمی‌دارد، گفت تو به او بگو، گفت گفتم نگه نمی‌دارد، بنشین. حالا بعداً قضا می‌کنی. دختر دید خورشید غروب نکرده است و گفت بابا خواهش می‌کنم، پدر عصبانی شد، دختر گفت که آقاجان می‌شود امروز شما دخالت نکنی؟ امروز اجازه بده من تصمیم بگیرم، گفت خوب هر غلطی می‌خواهی بکن.

می‌گفت ساکی داشتیم، زیپ ساک را باز کرد، یک شیشه آب درآورد، زیرِ صندلی اتوبوس هم یک سطل بود، آن سطل را هم آورد بیرون، دستِ کوچولو، شیشه کوچولو، سطل کوچولو، شروع کرد وسط اتوبوس وضو گرفت، قرآن یک آیه دارد می‌گوید کسانی که برای خدا حرکت کنند مهرش را در دلها می‌گذاریم به شرطی که اخلاص داشته باشد، نخواسته باشد خودنمایی کند، شیرین‌کاری کند، واقعا دلش برای نماز بسوزد، پُز نمی‌خواهد بدهد. «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» مریم/۹۶ یعنی کسی که ایمان دارد، «وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» کارهایش هم صالح است، کسی که ایمان دارد، کارش هم شایسته است، «سَیَجْعَلُ لَهُمْ الرَّحْمَانُ وُدًّا»، «وُدّ» یعنی مودت، مودتش را در دلها می‌گذاریم.

شاگرد شوفر نگاه کرد دید دختر وسط اتوبوس نشسته دارد وضو می‌گیرد، گفت دختر چه می‌کنی؟ گفت آقا من وضو می‌گیرم ولی سعی می‌کنم آب به اتوبوس نچکد، می‌خواهم روی صندلی نشسته نماز بخوانم. شاگرد شوفر یک خورده نگاهش کرد و چیزی به او نگفت. به راننده گفت عباس آقا، راننده، ببین این دارد وضو می‌گیرد، راننده هم همین‌طور که جاده را می‌دید در آینه هم دختر را می‌دید، هی جاده را می‌دید، آینه را می‌دید، جاده را می‌دید، آینه را می‌دید، مهر دختر در دل راننده هم نشست، گفت دختر عزیزم می‌خواهی نماز بخوانی؟ من می‌ایستم، ماشین را کشید کنار گفت نماز بخوان آقاجان، آفرین، چه شوفرهای خوبی داریم، البته شوفر بد هم داریم که هرچه می‌گویی وایسا او برای یک سیخ کباب می‌ایستد، برای نماز جامعه نمی‌ایستد. در هر قشری همه رقم آدمی هست.


دختر می‌گفت وقتی اتوبوس ایستاد من پیاده شدم و شروع کردم الله اکبر، یک مرتبه اتوبوسی‌ها نگاه کردند او گفت من هم نخواندم، من هم نخواندم، او گفت ببین چه دختر باهمتی، چه غیرتی، چه همتی، چه اراده‌ای، چه صلابتی، آفرین، همین دختر روز قیامت حجت است، خواهند گفت این دختر اراده کرد ماشین ایستاد، می‌گفت یکی یکی آنهایی هم که نخوانده بودند ایستادند، گفت یک مرتبه دیدم پشت سرم یک مشت دارند نماز می‌خوانند. گفت شیرین‌ترین نماز من این بود که دیدم لازم نیست امام فقط امام خمینی باشد، منِ بچه یازده ساله هم می‌توانم در فضای خودم امام باشم.

بعدنوشت: آقای قرائتی در ستاد نماز جمعه اعلام می کند که دختر و پسر بچه ها خاطره شیرین ترین نمازی که خوانده اند را بنویسند یک دختر 11 ساله این خاطره را می نویسد.

اشتراک گذاری این مطلب!

لیله الرغائب هم گذشت، رجب به نیمه نزدیک می شود...

28ام اردیبهشت, 1392

 قبل نوشت:

لیله الرغائب هم گذشت، رجب به نیمه نزدیک می شود، بعد شعبان است و در انتها می رسیم به رمضان ماه میهمانی خدا…
روزهای می گذرد و فرصت برای این مهمانی و محیا شدن برای آن روزها  کمتر می شود.


سلام بر شما!
قدمت به روی چشم. در ماه رجب که ماه دعاست می خواهم یک قدم برایت بردارم و دعایت کنم.
هر که هستی، هر کجا هستی، تصمیم دارم با اسم برایت دعا کنم،
البته من اهل کشف و کرامت نیستم، اما این قدر سرم میشود اگر کسی از من درخواست دعا داشته باشد، تنگ نظری و تنبلی به خرج ندهم و برایش دعا کنم. پس اسمت را به لیست پایین اضافه کن قول میدهم دست کم یکبار با اسم برایت دعا کنم. خودت هم بهتر میدانی که استجابت دست دیگری است، اما این قول را میدهم که این دعا اثر مثبتی در زندگی ات بگذارد. چون این یکی را مطئنم. البته این را هم از معارف دینی یاد گرفته ام که دعا چنین اثری دارد.
قصدم این نیست که بازدید سایت بالا رود. می خواهم سهمی در هدایت تو داشته باشم. البته توجه داری که خودم هم از این دعا بی نصیب نیستم. چون برای هر که دعا کنی برای خودت هم مستجاب است.
منتی هم بر تو ندارم، ما که قرار نیست همدیگر را ببینیم. این از همان کارهایی است که قرار است در دجله انداخته شود، دجله که چه عرض کنم، به اقیانوس بیکران رحمت الهی وصل شود.


پی نوشت:
یک طلبه با ذوق این مطلب را با عنوان «سفارش دعا» در وبسایت خود درج کرده است

اشتراک گذاری این مطلب!

نحوه حسابرسی اموال حضرت سلیمان (ع) در قیامت

19ام اردیبهشت, 1392

سلیمان‌بن داوود از نادر پیامبرانی است که خداوند پادشاهی مشرق و مغرب زمین را به او داد و سال‌ها بر انسان‌ها، چهارپایان، مرغان و درندگان غالب و حاکم بود و زبان همه موجودات را می‌دانست که زبان از توصیف قدرت عظیم او قاصر است.

درباره ثروت ایشان آورده‌اند که: فرشی داشت که جنیان آن را از حریر و طلا بافته بودند و هر زمان که می‌خواست به جایی برود روی آن فرش می‌نشست و هر جا و با هر سرعتی که می‌خواست، آن فرش وی را به مقصد می‌رساند. آنقدر قدرت داشت که حتی باد نیز تحت اختیار او بود و با باد سخن می‌گفت. میزی داشت از طلا که با یاقوت و جواهرات آراسته شده بود و سه هزار میز دیگر در اطراف او بودند (مخصوص علما، وزرا و بزرگان بنی‌ اسرائیل).

سلیمان (ع) صد فرسخ لشکر داشت، 25 فرسخ از جنیان، 25 فرسخ از پرندگان، 25 فرسخ از انسان و 25 فرسخ از حیوانات چهارپا. جنیان گوهرهای درخشان برایشان می‌آوردند.

در آشپزخانه‌های آن حضرت روزی 100 هزار گوسفند، 40 هزار گاو برای فقرا و مساکین و لشکریانش طبخ می‌شد ولی غذای خودش نان جو بود که آن را نیز با دست خود می‌پخت.

روزی دستور داد که کسی وارد قصر من نشود و خود عصایش را به دست گرفت و به بالاترین جای قصر رفت در حالی که به عصایش تکیه داده بود به مملکت خویش نگاه کرده و شکرگذار خداوند بود. ناگاه نظرش به جوانی خوش چهره و پاکیزه افتاد که از گوشه قصرش پیدا شد، فرمود: چه کسی به تو اجازه ورود به قصر را داده است، گفت: پروردگار تو، فرمود:‌ تو کیستی، گفت: عزرائیل، فرمود: برای چه کاری آمدید، گفت: برای قبض روح تو.

سلیمان (ع) چون هیچ وابستگی به دنیا نداشت فرمود: به آنچه ماموری، انجام بده. عزرائیل جان ایشان را در همان حالت که به عصا تکیه داده بود قبض کرد، چند روزی گذشت مردم و اطرافیان او را می‌دیدند و گمان می‌کردند که زنده است. بعضی می‌گفتند چند روز غذا نخورده و نیاشامیده، پس او پروردگار ماست.

عده‌ای می‌گفتند او جادوگر است و در دید ما سحر کرده که ما گمان کنیم ایستاده است. گروهی گفتند او پیامبر خداست و … و خلاصه خداوند موریانه‌هایی را فرستاد که میان عصای او را بخورند تا عصا بشکند، وقتی عصا شکست و او به زمین افتاد به داخل قصر رفتند و متوجه شدند که چند روز است از دنیا رحلت کرده است.

نکته مهم داستان این است که سلیمان (ع) با این همه ثروت فریب دنیا را نخورد و دنیا را در مسیر آخرت خرج کرد اما با این حال آخرین پیامبری است که در فردای قیامت به بهشت می‌رود زیرا خاصیت دنیا در این است که در حرام آن عقاب و در حلال آن حساب است. حسابرسی طولانی اموال سلیمان سبب می‌شود که او به عنوان آخرین پیامبر و فرستاده خدا قدم به بهشت گذارد.

پس از این داستان درس می‌گیریم که نه تنها دنیا به خودی خود مذموم نیست بلکه دنیادوستی و استفاده صحیح از مخلوقات هم مذموم نیست. استفاده غیرشرعی و وابستگی و یا پرستش دنیا مورد مذمت واقع شده که از آن به دنیای ملعون و یا مظلوم تعبیر می‌شود.

اشتراک گذاری این مطلب!

هر خانه ای به فاطمه نیاز دارد

12ام اردیبهشت, 1392

سید مجتبی عاشق و شیفته حضرت زهرا(س) بود و هرگاه نام مبارک فاطمه(س) را می‌شنید، شور و احساس عجیبی به او دست می‌داد.

روزهایی نمانده بود که دیگر سید مجتبی داشت بابا می‌شد، خیلی دوست داشت اولین فرزندش دختر باشد، بالاخره او هم پدر شد و خداوند سیده‌ای زیبا به او اهدا کرد.

وقتِ نامگذاری فرزندش رسید، سید مجتبی نام مبارک «سیده فاطمه» را انتخاب کرد، با اینکه می‌دانستم در دلش عشق به مادرش حضرت فاطمه زهرا(س) موج می‌زد ولی فکر نمی‌کردم اسم دخترش را فاطمه بگذارد، به او گفتم: «سید مجتبی؛ اسم من زهرا است، اسم خواهرت سیده فاطمه است و اسم یکی از خواهرزاده‌هایت هم فاطمه است. یعنی ما در خانه‌مان سه فاطمه و زهرا داریم. چرا اسم دخترت را فاطمه گذاشتی؟»

سید مجتبی با تمام احترامی که برایم قائل بود، با تعجب رو به من کرد و گفت:«مادر جان» کلامت صحیح است ولی هر خانه‌ای باید فاطمه داشته باشد، هر منزلی نیازمند فاطمه است. تو دوست داری بدون فاطمه زندگی کنی؟ فاطمه از احتیاجات اولیه زندگی ماست. همه فکر و ذکرمان باید با نام و یاد فاطمه باشد.

***بعد نوشت:

منبع مطلب لشگر ۲۵ کربلا وروای زهرا باباپور «مادر شهید سید مجتبی حسینی»

اشتراک گذاری این مطلب!

مادر نقش کنترل و مدیریت روانی خانواده را بر عهده دارد

11ام اردیبهشت, 1392

 مادران با نقش تربیتی که دارند می‌توانند کمک کنند تا فرزندان به یک شکوفایی از درون برسند و کسی می‌تواند این کار را انجام دهد که خود به این مسیر آشنا باشد و در این فضاها تنفس کرده باشد.

تربیت به چیزی گفته می‌شود که بتواند یک خودشکوفایی در طرف مقابل ایجاد کند.

فرزندان در واقع شالوده زندگی خودِ مادر و خانواده‌هایشان هستند بنابراین اولین نقش مادر این است که ابتدا خودساخته باشد و زندگی با خدا را به تجربه نشسته باشد و این موضوع برای شخص مادر ملموس شده باشد که اگر دین راهکاری دارد با این راهکار زندگی کند.

«هر چه مادران به این تجربه برسند و زندگی کنند می‌توانند طعم آن را به فرزندانشان نیز بچشانند» ، حضرت زهرا (س) به عنوان یک انسان نمونه موارد زیادی را از این نوع زندگی هم خود تجربه کرده بود و هم به فرزندانش یاد داده بود.

 به عنوان مثال آن حضرت به فرزندانش اصالت دادن بر محوریت خداوند و حرکت به سمت خدا به عنوان مطلوب را یاد می‌داد به این معنا که محور حرکت‌ها را خدا قرار دهند نه صرفا خواسته‌های شخصی خود را.

  یکی از مواردی که آن حضرت به عنوان مادر به فرزندان خود می‌آموخت این بود که با هم دسته‌جمعی روزه می‌گرفتند که آیات اول سوره “هل‌ اتی” در این باره نازل شد. همچنین آن حضرت در حال روزه گرفتن به فرزندانش یاد می‌داد که با فقیران در ارتباط باشند و این باعث می‌شد آنان همراهی با مظلومان و مستضعفان را با عمق وجود یاد بگیرند و با همین دریچه به فضای نوع‌دوستی وارد شوند.

«حضور حضرت زهرا (س) به عنوان مادر به همراهی فرزندان در صحنه‌های مختلف زندگی از دیگر آموزه‌های تربیتی آن حضرت است»  آن حضرت فرزندان خود را به مسجد می‌فرستاد تا آنها را با این مکان معنوی مانوس کند، البته این به معنای حضور منظم و ضابطه‌مند نیست بلکه در عین حال که در فضای بچگی آزاد بودند پای منبر می‌نشستند و با مردم در تعامل بودند و در کنار پدر و پدربزرگ‌شان رابطه‌های خوب با دیگران را تجربه می‌کردند.

  «یکی از موارد دیگر تربیت در سیره حضرت زهرا (س) بحث محبت و عشق‌ورزی است»  مادر هم به فرزندان خود محبت می‌کند و هم از آنها محبت می‌بیند، یعنی یک رابطه دو طرفه برقرار است که این نسل جوان کاملا این محبت را لمس می‌کنند و یاد می‌گیرند که چگونه محبت بورزند.

  وقتی فرزندان حضرت زهرا (س) به منزل می‌آمدند آن حضرت به استقبال آنان می‌رفت و الفاظ بسیار زیبایی همچون “قرة عینی” به کار می‌برد که در الفاظ امروز جامعه ما به معنای نور چشم و عزیزم است که به عنوان پسوندهای خطاب به فرزندان استفاده می‌شود، بنابراین این ارتباط‌های نزدیک نشان می‌دهد که چه نوع تربیتی از سوی آن بانوی بزرگوار به کار برده می‌شد.

  «چنین تربیتی مسیر بالندگی فرزندان و فضای جامعه را به سوی سعادت پیش می‌برد»  حضرت زینب (س) فرزند کوچک خانواده بود، اما مادرشان در زمان ارتحال او را صدا می‌کند و توصیه‌هایی به ایشان دارد و به عنوان فرزند خود به ایشان وصیت می‌کند که این نشان دهنده یک ارتباط بسیار نزدیک، به‌روز و با درک و فهم زمان و در راستای اهداف عالیه میان مادر و فرزند است که می‌تواند فرزندان را در مسیری که لازم است رشد دهد.

  رابطه بسیار ظریف و هنرمندانه حضرت زهرا (س) با همسر بزرگوارشان از دیگر ویژگی‌های تربیتی و سیره آن حضرت است در عین حال که یک رابطه بسیار خوب و زیبا با فرزندان خود داشت یک ارتباط بسیار ظریف و هنرمندانه با همسر خود نیز داشت و فضای خانواده فضای محبت‌آمیزی بود که فرزندان عشق بین پدر و مادر را می‌دیدند و لمس می‌کردند.

 تربیت نباید تنها در حد گفتن یکسری الفاظ و راهنمایی کردن خلاصه شود بلکه ما به عنوان یک شیعه و پیرو آنان می‌توانیم یک زندگی نمونه با تاسی به سیره و منش آن بزرگواران داشته باشیم.

در تربیت فرزند، مادر نقش کنترل و مدیریت روانی خانواده را بر عهده دارد که با پشتیبانی‌هایی که از سوی پدر انجام می‌شود می‌تواند در یک فضای بسیار سازنده فرزندان را بار بیاورد و آنها نیز ادامه این مسیر را برای فرزندان خود و جامعه اعمال کنند.


*** یادداشت***

عفت‌السادات خیاط‌ نوری، پژوهشگر و کارشناس دینی و عضو هیات علمی مدرسه علمیه معصومیه (س)

 

اشتراک گذاری این مطلب!

معجزه ای به نام توفان شن در بیابان طبس

5ام اردیبهشت, 1392

بیابان طبس، بهترین راوى معجزه اى است که دل تاریخ را به لرزه در آورد.

تفسیر آیة « و مَکَرُوا و مَکر الله خیرُ الماکرین » را باید از کویر تفتیدة طبس پرسید؛ بیابان خشک طبس، تبلور مرصاد الهى شد براى گرگ هاى در کمین نشسته اى که راوى سیاه مرگ بودند.
مى گویند: تاریخ، تکرار شدنى است؛ اگر چنین است، پس این سپاه ابرهه بود که دیگر بار، از حافظان کعبة حقیقت به تنگ آمد و نابود شد.
همه چیز مهیا بود براى شبیخونى وحشیانه؛ براى خنجر زدن بر پیکر شقایق. اما حقیقت از جنس دیگر بود:
مدعى خواست که از بیخ کند ریشة ما غافل از آن که خدا هست در اندیشة ماعجب شبى بود شامگاه چهارمین روز اردیبهشت ماه.
گرگ ها آمده بودند تا همه چیز را یک نفس ببلعند، تا شاید طعم تلخ شکست، از مشتى دانشجوى پیرو خط امام را از خاطرها محو کنند؛ غافل از آن که « ید الله فوق ایدیهم «آرى! دست قدرت الهى، پاسدار موطن عاشقان بود. چه خوش بود که رهرویى از قافلة عشق نیز به پاس خلوص خود، معبر وصال را در آن واقعه جست و صحراى طبس را تا معراج، بال در بال ملایک پیمود.
خدا صدق وعده اش را عیان می کند. » ا ن تنصروا الله ینصرکم » اگر دین خدا را یارى کنید خدا شما را یارى میکند و این مزد جهاد مردانى است که چون دین خدا را یارى کردند ، خدا به یارى آنها برخاست .قرآن هدف از بیان سرگذشت پیشینیان را این مى داند که نتایج آنها مدارتفکر و جمعبندى قرارگیرد(فاقصص القصص لعلهم یتفکرون). لذا واقعه طبس مى تواند عظمت الهى و امدادهاى غیبى را براى مردم آشکار سازد و درس عبرتى براى آیندگان تاریخ باشد.ماجراى طبس از جمله رسواترین و مفتضحانه ترین توطئه هاى شکست امپریالیسم امریکا بر ضد انقلاب اسلامى ایران است. بدون شک ماجرایى که در طبس به وقوع پیوست و با شکست مزدوران امریکایى مواجه شد، یکى از معجزات بزرگ قرن به حساب مى آید؛ زیرا شیطان بزرگ امریکا با همه توان و با بهره گیرى از دقیقترین و پیچیده ترین امکانات نظامى و با تدارک همه جانبه و هماهنگى کلیه عوامل داخلى و خارجى به بهانه آزادى جاسوسان خود در ایران، اما در حقیقت به قصد در هم شکستن انقلاب و نابود ساختن نظام جمهورى اسلامى ایران، هجوم خود را آغاز کرد . سران
کاخ سفید و مقامات پنتاگون از توفیق این عملیات کمال اطمینان را داشتند، چرا که به زعم باطل خود هیچ عامل و نیرویى را در شکست عملیات خود دخیل نمى دانستند؛ اما ازآنجا که خداوند همواره حافظ این ملت و انقلاب بوده است ، در طبس نیز امداد هاى

غیبى او عینیت یافت تا بار دیگر بر طاغوتیان زمان ثابت شود که اراده الهى بر هرچیزى تعلق بگیرد، آن امر محقق خواهد شد.

ادامه »

جابه جایی آسان در بلاد کبیره ای به نام تهران!

4ام اردیبهشت, 1392

شما اگر اهل شهر تهران باشید حتما برایتان پیش آمده که بخواهید از یک نقطه به نقطه دیگر تهران بروید و نمی دانید از کدام مسیر باید بروید یا اصلا آن منطقه در کجا قرار دارد و یا اینکه می خواهید نزدیک ترین راه بین دو نقطه را پیدا کنید تا در وقت خود صرفه جویی کنید. در چنین مواقعی نیاز به نقشه تهران یک نقشه  کامل و دقیق که تمامی مناطق شهر تهران را در خود داشته باشد، احساس می شود.

نقشه تهران ۹۲ یک عکس با فرمت jpg می باشد با کیفیت بسیار و رزولوشن بالا است که می توانید در کامپیوتر و موبایل خود به راحتی استفاده نمایید.

این نقشه بر اساس آخرین تغییرات سال ۹۱ ساخته شده است که در آن اطلاعات زیادی از جمله محدوده های طرح ترافیک ، محدوده های زوج و فرد ، کلیه ایستگاه ها و مسیرهای مترو ، هتل ها ، سفارتخانه ها ، موزه ، آژانس های بین المللی ، پمپ بنزین و پمپ گازها ، و… وجود دارد.

دانلود از اینجا

اشتراک گذاری این مطلب!

دوستان ، ما هر روز چقدر آبروی دیگران را می بریم؟

1ام اردیبهشت, 1392

حدود ۲۰ سال پیش منزل ما خیابان ۱۷ شهریور بود و ما برای نماز خواندن و مراسم عزاداری و جشنهای مذهبی به مسجدی که نزدیک منزلمان بود می رفتیم پیش نماز مسجد حاج آقایی بود بنام شیخ هادی که امور مسجد از قبیل نماز جماعت ، مراسم شبهای قدر ، نماز عید و جشن نیمه شعبان را برگزار میکرد اگر کسی می خواست دخترش را شوهر بدهد و یا برای پسرش زن بگیرد با شیخ هادی مشورت میکرد و در آخرهم شیخ خطبه عقد را جاری میکرد ، اگر کسی در محله فوت میکرد شیخ هادی برای او نماز میت می خواند و کارهای بسیاردیگر …

یک روز من برای خواندن نماز مغرب و عشاء راهی مسجد شدم و برای گرفتن وضو به طبقه پائین که وضوخانه در آنجا واقع بود رفتم ، منتظر خالی شدن دستشویی بودم که در این هین، در یکی از دستشویی‌ها باز شد و شیخ هادی از آن بیرون آمد با هم سلام و علیک کردیم و شیخ بدون اینکه وضو بگیرد دستشویی را ترک کرد.
 من که بسیار تعجب کرده بودم به دنبال شیخ راهی شدم که ببینم کجا وضو می‌گیرد و با کمال شگفتی دیدم شیخ هادی بدون گرفتن وضو وارد محراب شد و یکسره بعد از خواندن اذان و اقامه نماز را شروع کرد و مردم هم به شیخ اقتداء کردند من که کاملا گیج شده بودم سریعا به حاج علی که سالهای زیادی با هم همسایه بودیم گفتم حاجی شیخ هادی وضو ندارد ، خودم دیدم از دستشویی اومد بیرون ولی وضو نگرفت. حاج علی که به من اعتماد کامل داشت با تعجب گفت خیلی خوب فرادا می خوانم.
این ماجرا بین متدینین پیچید ، من و دوستانم برای رضای خدا، همه را از وضو نداشتن شیخ هادی آگاه کردیم و مامومین کم کم از دور شیخ متفرّق شدند تا جائیکه بعد از چند روز خانواده او هم فهمیدند. زن شیخ قهر کرد و به خانه پدرش رفت ، بچه های شیخ هم برای این آبروریزی ، پدر را ترک کردند .
دیگر همه جا صحبت از مشکوک بودن شیخ هادی بود آیا اصلا مسلمان است ؟ آیا جاسوس است ؟ و آیا …
 شیخ بعد از مدتی محله ی ما را ترک کرد و دیگر خبری از او نبود … ، ما هم بهمراه دوستان و متدینین خوشحال از این پیروزی، در پوست خود نمی گنجیدیم ، بعد از مدتی از حوزه علمیه یک طلبه ی جوان فرستادند و اوضاع به حالت عادی برگشت.

 بعد از دوسال از این ماجرا، من به اتفاق همسرم به عمره مشرف شدیم در مکه بخاطر آب و هوای آلوده بیمار شدم. بعد از بازگشت به پزشک مراجعه کردم و دکتر پس از معاینه مقداری قرص و آمپول برایم تجویز کرد . روز بعد وقتی می خواستم برای نماز به مسجد بروم تصمیم گرفتم قبل از آن به درمانگاه بروم و آمپول بزنم ،پس از تزریق به مسجد رفتم و چون هنوز وقت اذان نشده بود وارد دستشویی شدم تا جای آمپول را آب بکشم. درحال خارج شدن از دستشویی، ناگهان به یاد شیخ هادی افتادم چشمانم سیاهی می رفت، همه چیز دور سرم شروع به چرخیدن کرد انگار دنیا را روی سرم خراب کردند. نکند آن بیچاره هم می خواسته جای آمپول را آب بکشد .!؟!؟ نکند ؟! ؟! نکند ؟!

دیگر نفهمیدم چه شد. به خانه برگشتم تا صبح خوابم نبرد و به شیخ هادی فکر میکردم که چگونه من نادان و دوستان و متدینین نادان تر از خودم ندانسته و با قصد قربت آبرویش را بردیم .. خانواده اش را نابود کردیم و …

از فردا، سراسیمه پرس و جو را شروع کردم تا شیخ هادی را پیدا کنم. به پیش حاج ابراهیم رفتم به او گفتم برای کار مهمی دنبال شیخ هادی میگردم او گفت : شیخ دوستی در بازار حضرت عبدالعظیم داشت و گاه گاهی به دیدنش میرفت اسمش هم حاج احمد بود و به عطاری مشغول بود. پس از خداحافظی با حاج احمد یکراست به بازار شاه عبدالعظیم رفتم و سراغ عطاری حاج احمد را گرفتم. خوشبختانه توانستم از کسبه آدرسش را پیدا کنم بعد چند دقیقه جستجو پیر مردی با صفا را یافتم که پشت پیشخوان نشسته و قرآن می خواند سلام کردم جواب سلام را با مهربانی داد و گفتم ببخشید من دنبال شیخ هادی میگردم ظاهرا از دوستان شماست ، شما او را می شناسید ؟

پیرمرد سری تکان داد و گفت دو سال پیش شیخ هادی در حالیکه بسیار ناراحت و دلگیر بود و خیلی هم شکسته شده بود پیش من آمد ، من تا آن زمان شیخ را در این حال ندیده بودم. بسیار تعجب کردم وعلتش را ازپرسیدم او در جواب گفت: من برای آب کشیدن جای آمپول به دستشویی رفته بودم که متدینین بدون اینکه از خودم بپرسند به من تهمت زدند که وضو نگرفته نماز خوانده ام ،خلاصه حاج احمد آبرویم را بردند ، خانواده ام را نابود کردند و آبرویی برایم در این شهر نگذاشتند ودیگر نمی توانم در این شهر بمانم ، فقط شما شاهد باش که با من چه کردند. بعد از این جملات گفت : قصد دارد این شهر را ترک گفته و به عراق سفر کند که در جوار حرم امیرالمومنین (ع) مجاور گردد تا بقیه عمرش را سپری کند من هم هرکاری کردم که مانعش شوم نشد. او گفت دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم ،او رفت و از آن روز به بعد دیگر خبری از او ندارم …

 ناگهان بغضم سرباز کرد و اشکهایم جاری شد که خدای من این چه غلطی بود که من مرتکب شدم ای کاش آن موقع کور می شدم و این جنایت را نمی کردم ای کاش حاج علی آن موقع بجای گوش دادن به حرفم توی گوشم میزد ای کاش ای کاش … و این ای کاش ها که بیچاره ام می‌کرد.
الان حدود ۲۰ سال است که از این ماجرا می گذرد و هر کس به نجف مشرف میشود من سراغ شیخ هادی را از او میگیرم ولی افسوس که هیچ خبری از شیخ هادی مظلوم نیست.
دوستان ، ما هر روز چقدر آبروی دیگران را می بریم؟ ! زندگی ها را نابود می کنیم؟ !
بخاطر خدا چه ظلم هایی که نمی کنیم؟ ! بخاطر خدا دعایم کنید آیا خدا از گناهم می¬گذرد ؟ چه خاکی باید به سرم بریزم ؟…. ای کاش و ای کاش ….

یادداشت دكتر حسام الدين آشنا استاد دانشگاه امام صادق

اشتراک گذاری این مطلب!

مراقب باشید که رای تان را در صندوق چه کسی می اندازید

27ام فروردین, 1392

 دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته بود و دیگری الله… مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول میانداختند.
 
کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که صلیب دارد پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت الله چیزی نمی دهد. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز مذهب کاتولیک است. پس مردم به تو که الله گذاشتی پول نمی دهند، به خصوص که درست نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد. در واقع از روی لجبازی هم که باشد مردم به اون یکی پول میدهند نه تو.
 
گدای پشت الله بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی “اسدالله” نگاه کن کی اومده به ما بازاریابی یاد بده؟
 
 نکته اخلاقی:  مراقب باشید به خاطر لجبازی با یکی، سکه تان را در کلاه دیگری نیاندازید، یا رای تان را در صندوق دیگری نیاندازید!!!

اشتراک گذاری این مطلب!

چادرم در مشتش بود که شهید شد

24ام فروردین, 1392

خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس، از میان همه ی تصویر های آن روزها یکی را که از همه ی آن ها در ذهنش پر رنگ تر است، اینچنین روایت می کند:

یادم می آید یک روز که در بیمارستان بودیم، حمله شدیدی صورت گرفته بود. به طوری که ازبیمارستان های صحرایی هم مجروحین زیادی را به بیمارستان ما منتقل می کردند. اوضاع مجروحین به شدت وخیم بود. در بین همه آنها، وضع یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود. رگهایش پاره پاره شده بود و با این که سعی کرده بودند زخم هایش را ببندند، ولی خونریزی شدیدی داشت.

مجروحین را یکی یکی به اتاق عمل می بردیم و منتظر می ماندیم تا عمل تمام شود و بعدی را داخل ببریم.

وقتی که دکتر اتاق عمل این مجروح را دید، به من گفت که بیاورمش داخل اتاق عمل و برای جراحی آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم.

همان موقع که داشتم از کنار او رد می شدم تا بروم توی اتاق و چادرم را دربیاورم، مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت: من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری. ما برای این چادر داریم می رویم… چادرم در مشتش بود که شهید شد.

از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم…

 

منبع: وبلاگ محجبه ها فرشته اند


اشتراک گذاری این مطلب!

بسیجی فرصت طلب!

22ام فروردین, 1392
داشت صبح مي شد.
از ديشب که عمليات شروع شده بود و خاکريز را گرفته بوديم، با دوستم سنگر درست مي کرديم.
بسيجي نوجواني آمد و گفت: «اخوي، من تا حالا نگهباني مي دادم، مي شه توي سنگر شما نماز بخونم؟»
به دوستم آرام گفتم: «ببين، از اين آدم هاي فرصت طلبه. مي خواد سنگر ما رو صاحب بشه.» آرام زد به پهلويم و به نوجوان گفت: «خواهش مي کنم بفرماييد.»
از سنگر آمديم بيرون و رفتيم وضو بگيريم.
صداي سوت خمپاره آمد، سنگر، بسيجي نوجوان!!
دوستم مي گفت: «هم خيلي فرصت طلب بود هم سنگر ما را صاحب شد.»
اشتراک گذاری این مطلب!

این هم از حضور قلب ما سر نماز!

6ام فروردین, 1392

وسط نماز بودم كه يك دفعه صدايي بلند شد. حواسم نبود، سرم را به طرف صدا برگندوندم.؛ بعد كه فهميدم كه در حال نمازم؛ سرم رو برگردوندم و نمازم رو ادامه دادم.

نمي دونستم نمازم باطل شده يا نه افتادم توي رساله، اين مساله و اون مساله بالاخره پيداش كردم: اگه عمداً اين كار رو انجام مي داديد و سرتون اونقدر برمي گشت كه نگويند روبه قبله ايد، نمازتون باطل ميشه، ولي چون سهواً اينكار رو انجام داديد نمازتون صحيحه.

منبع: خاطرات کوتاه و ماندنی

اشتراک گذاری این مطلب!

رئوفیتت را می خواهم آقا!

24ام اسفند, 1391

کوهستان بود…
هوا خیلی سرد بود..

امام رضا علیه السلام به همراه یارانشان از اسب پیاده شدند…
حدود سیصدنفر!!!!!

عابدی در ان کوهستان از غاری بیرون امد.

_ سلام اقای من!
چند سالیست برای امدنتان لحظه شماری میکنم….
میشود با امدنتان ,کلبه ی من را نور باران کنید…؟؟؟

امام اشاره کردند…همه !!!وارد شدند.

مبهوت شده بود….300نفر در کلبه ی کوچکش!!!!

چیزی در کلبه برای پذیرایی ان 300 نفر!!نداشت.

امام رو به او کرد…
_ هرچه داری بیاور….

سه قرص نان و یک کوزه ی عسل گذاشت جلوی امام…

امام عبایش را روی انها کشید و دعایی خواند..

بعد از زیر عبایش به همه نان عسل داد…!!

همه که رفتند….
نان و عسل عابد هنوز همانجا بود…


بعد نوشت:

اقا جان روزهای اخر سال است، دلمان دیدار می خواهد، آمرزش، پاک شدن و …

اشتراک گذاری این مطلب!

اسامی برگزیدگان مسابقه عکس با موضوع «حضور زنان در راهپیمایی 22 بهمن»

21ام اسفند, 1391

 

برندگان مسابقه عکس  با موضوع    حضور زنان در راهپیمایی 22 بهمن اعلام شد.


برندگان:

نفر اول : آقای جواد رحیمی ، روستای رومه _ نهبندان _ خراسان جنوبی

 نفر دوم : محمد عبیدی ، بندر بوشهر


مرکز تخصصی تفسیر و علوم قرآنی حضرت فاطمه (س) تهران، ضمن تبریک به برندگان برای آنها آرزوی موفقیت دارد.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

نماز در اسارت

18ام اسفند, 1391

عراقی ها با خشونت همه چیز مرا با خود بردند. در راه مدام کتک می خوردم و تهدید می شدم. هنگام ظهر، تصمیم گرفتم نماز بخوانم؛ با این امید که خداوند، نماز همراه با ناله و دردم را بپذیرد.

اما وقتی سرباز عراقی متوجه حرکت لبها یم شد، مشت محکمی به پشت سرم کوبید. ناچار شدم بقیه نمازم را در دل بخوانم. پس از آن قضیه تا یک ماه با لباس خونی و آلوده نماز می خواندم، آن هم بدون قطره ای آب و تنها با تیمم.


برگفته از کتاب نماز در اسارت| ص 126

اشتراک گذاری این مطلب!

گرچه اين قصر است خرم چون بهشت مرگ بر چشم تو خواهد کرد زشت

7ام اسفند, 1391

پادشاهي قصري زرنگار بنا کرد و سپس حکيمان و نديمان را فرا خواند و گفت: آيا در اين بنا عيبي مي  بينيد؟

همگان زبان به تحسين گشودند و از بي عيب بودن آن کاخ گفتند، تا اين که زاهدي برخاست و گفت: قصر نيکويي است اما حيف که رخنه اي در آن ديده مي شود که اگر اين رخنه نبود اين کاخ با قصر فردوس برابر بود.

شاه گفت: کدام رخنه، من رخنه اي نمي بينم. گفت: آن رخنه را فقط عزرائيل مي بيند و اين رخنه براي عبور او و گرفتن جان شما ساخته شده است.

گرچه اين قصر است خرم چون بهشت      مرگ بر چشم تو خواهد کرد زشت

 برگرفته از منطق الطير

اشتراک گذاری این مطلب!

طرز تهیه دسر موفقیت

3ام اسفند, 1391

طرز تهیه دسر موفقیت

مواد لازم:
١- یک عدد هدف
٢- یک فنجان باور مثبت
٣- نصف لیوان مغز (خواهشا سالم!)
۴- یک قاشق میوه خوری شعور
۵- توکل (هر چه بیشتر بهتر)
۶- سر سوزن تلاش
٧- علاقه و انگیزه به میزان لازم

طرز تهیه
ابتدا شماره ی ١ و٢ با حرارت ملایم خوب بپزید. سپس به آن شماره ی ۴ را اضافه کنید و خوب هم بزنید.
آشپزهای عزیز دقت کنید که اگر حرارت شما زیاد باشد اهدافتان ذغال می شود! بعد از اینکه عملیات پخت کامل شد هدف را مقابل خودتان قرار دهید و به آن خیره شوید. با استفاده از شماره ی ٣ آن را دست یافتنی و نزدیک تصور کنید.
سپس با شماره ی ۷ به طرف آن حرکت کنید و «از موانع سر رهتان٬ پلکان صعود بسازد.» شماره ی ۶ را به طور مستمر بکار ببندید و در طول راه با نگاه هایی مملو از شماره ی ۲نظاره گر موفقیت باشید.
راستی! یادمون نره٬ شماره ی ۵ بهترین طعم دهنده ی این نوع غذاهاست که اگه نباشه غذامون خورده نمیشه.

اشتراک گذاری این مطلب!

تقدیر شایسته تاریخ از دستگیرکنندگان یک مرجع تقلید!

16ام بهمن, 1391

 

وقی حضرت امام خمینی (ره) دستگیر شدند، برای تشویق سروان دستگیر کننده ایشان ابلاغیه ای به ریس ساواک آن زمان «ناصر مقدم» فرستادند.

متن این ابلاغیه که آن زمان محرمانه تلقی می شد در ذیل آمده است

محرمانه
گیرنده: تیمسار ریاست ساواک
تاریخ:25/8/43
شماره:2027 ر ق م
موضوع: سرکار سروان سیف الدین عصار
نامبرده بالا در مورد دستگیری خمینی (روز 13/8/43) با سرعت و دقت کامل انجام وظیفه نموده و در مدت توقف در قم با روحیه ای قوی وظایف محوله را به نحو احسن انجام داده است.به طوری که از بدو شروع عملیات از شهربانی تا خاتمه دستگیری با افراد خود در مدت 15 دقیقه متهم را دستگیر و به شهربانی تحویل نموده . علی هذا بدین وسیله از فعالیت های مشارالیه تقدیر می گردد. مستدعی است امر و مقرر فرمایند مراتب را در سوابق با پرونده کارگزینی وی منعکس فرمایند/پ
رییس سازمان اطلاعات و امنیت قم
جهت استحضار به عرض مبارم می رسد
[نامفهوم] تقدیر شده است


البته : نمی دانیم این سروانِ سریع و دقیق!! که مورد تشویق هم قرار گرفته، امروز در قید حیات است یا خیر و یا این برگ درخشان در پرونده اش، سرانجام درجه ی تیمساری را برایش به ارمغان آورد یا نه، اما هر چه هست، تاریخ ، از اربابانِ «سروان عصار»برای داشتن «روحیه ی قوی» در دستگیری یک مرجع تقلید، هیچ تقدیری نکرد.

 

 

اشتراک گذاری این مطلب!

کسی که جز به خدا به کسی محتاج نیست، بزرگترین آدمهاست

3ام بهمن, 1391

از شيخ عبدالرحمن اسکافي پرسيدند: بزرگ ترين مردم کيست؟

گفت: بزرگ ترين اشخاص داناترين آن هاست، زيرا همه مردم حتي پادشاهان را به علم و دانش او احتياج است، ولي او به جز خدا به هيچ کس محتاج نيست.

کشف الاسرار

اشتراک گذاری این مطلب!

آفتاب در قفس !

30ام دی, 1391

بس كن! از سر شب هرچه گفتى، هيچ نگفتم، منتظر شدم تا خسته شوى و زبان به دهان بگيرى .

زن، دستش را از زير چانه اش برداشت . چارقدش را روى سرش محكم كرد و پاهايش را به طرف ديوار دراز نمود . چگونه مى توانم حرفى را كه چيزى جز حقّ نيست، بر زبان نياورم؟

مرد، دستهايش را زير سرش قلاّب كرد و روى حصير دراز كشيد و پلكهايش را روى هم گذاشت… از زمانى كه از قصر متوكّل بيرون آمده، تمام وقتش را صرف باغ وحش كرده بود.

 دستورى تازه به «نحرير » رسيده بود؛ متوكّل يكى از افراد زندانى را كه با او دشمنى سرسختى داشت، به دست وى سپرده بود تا فردا او را ميان حيوانات درّنده باغ وحش انداخته و براى هميشه خيال خليفه عبّاسى را راحت كند.

وجود اين زندانى، آرامش روحى متوكّل را به كلّى گرفته بود. با اتمام اين كار، پاداش هنگفتى انتظارش را مى كشيد. چشمانش را بازكرد. زن هنوز داشت حرف مى زد …..


*** بخشی از داستان «آفتاب، در قفس» نوشته لیلا اسلامی گویا

متن کامل این داستان را می توانید از اینجا دانلود  کنید.



اشتراک گذاری این مطلب!

توصیف خدا از او: «یک رسولی آمده سراغتان که تحمل رنج شما برایش سخت است»

23ام دی, 1391


من پسر زنی هستم که با دست هایش از بزها شیر می دوشید.»
 این را به عرب بیابانی گفت.
عرب بیابانی از هیبت پیامبری که همه ی قبایل به او ایمان آورده بودند، لکنت گرفته بود. آمده بود جمله ای بگوید و نتوانسته بود و کلماتش بریده بریده شده بود.
 رسول الله از جایش بلند شده بود. آمده بود نزدیک و ناگهان او را در آغوش گرفته بود؛ تنگ تنگ. آن طور که تنشان تن هم را لمس کند. در گوشش گفته بود:«من برادر تو ام»، «اَنَا اَخُوک» گفته بود فکر می کنی من کی ام؟ فکر می کنی پادشاهم؟ نه! من آن سلطان که خیال می کنی نیستم. «من اصلاً پادشاه نیستم» «لَیسَ بمَلک» من محمدم. پسر همان بیابان هایی هستم که تو از آن آمده ای. «من پسر زنی هستم که با دست هایش از بزها شیر می دوشید.» حتی نگفته بود که پسر عبدالله و آمنه است. حرف دایه ی صحرانشینش را پیش کشیده بود که مرد راحت باشد. آخرش هم دست گذاشته بود روی شانه ی او و گفته بود: «آسان بگیر، من برادرتم.» مرد بیابانی خندید و صورت او را بوسید: «عجب برادری دارم»

ادامه »

شاید تکراری باشد اما قرآن هم تاکید می کند تذکر بدهید

19ام دی, 1391

قبل نوشت: شاید تکراری باشد اما قرآن هم تاکید می کند تذکر بدهید، تکرار کنید و متذکر شوید

————————


12سال بيشتر نداشتم.
براي نخستين بار مي‌خواستم با روسري به مدرسه بروم؛ هيجان زده بودم و خوشحال از انتخابم. وارد اتوبوس مدرسه شدم از همان اتوبوس‌هاي زردي كه سرويس بچه مدرسه‌اي‌ها بود. غوغايي در اتوبوس بر پا بود من كه وارد شدم ناگهان همه ساكت شدند و به من نگاه كردند ناگهان از ته اتوبوس پسري فرياد زد:"اونو نگاه كنيد يك پارچه روي سرش انداخته” و بقيه به تبعيت از او مرا هو و به سمتم آشغال پرت كردند.

در اتوبوس باز بود و من هنوز فرصت فرار داشتم اما لحظه‌اي با خودم فكر كردم امروز فرار كنم فردا چه؟ بالاخره كه بايد مدرسه بروم پاهايم سنگين شده بود؛ به سختي خودم را به اولين صندلي اتوبوس رساندم ترسيده بودم براي همين شروع به راز و نياز با خداي خودم كردم تا كمكم كند و بتوانم حجابم را حفظ كنم. وقتي رسيديم به مدرسه متوجه شدم روسريم خيس شده بعدا يكي از دوستانم گفت پسرا يكي يكي به سمت من مي‌آمدن و آب دهان روي روسرييم مي‌انداختن و اين ماجرايي بود كه هر روز از خانه تا مدرسه براي من تكرار مي‌شد و من مجبور بودم هر روز با خودم دو روسري ببرم چون روسريم هميشه خيس از آْب دهان مي‌شد.


اينها را خانم زهرا گنزالس مي گويد؛ مسلمان شيعه آمريكايي. او حكايت مسلمان شدن خود را نيز اينگونه تعريف مي كند:
وقتي چهار سالم بود؛ مادرم مسلمان شد. ما مي‌ديديم که عبادت ايشان با ما فرق دارد. مادرم آرام آرام ما را با ارزش‌هاي اسلام آشنا كرد بدون اينكه اجباري در كار باشد. وقتي دوازده سال داشتم مادرم من و خواهر و برادرانم را به اسلام دعوت كرد و ما كه با اسلام تا حدودي آشنا شده بوديم به اسلام روي آورديم. بعد از آن نخستين بار در اواخر پاييز سال 1369 همراه مادر و خواهرم به قصد گذارندن دوره در حوزه علميه قم به ايران سفر و در همان سال نيز ازدواج كردم و همراه همسرم ساكن آمريكا شديم، از سال 1381 تاكنون نيز در مشهد مقدس زندگي مي‌كنم.

اشتراک گذاری این مطلب!

در هر کار بسم الله بگو و شیطان را آزار بده!

6ام دی, 1391

 شیطان به رسول خدا (صلی الله علیه وآله) گفت که طاقت دیدن و تحمل این شش خصلت را از امتت را ندارد و آن شش خصلت عبارتند از :


١-هنگامیکه به هم می رسند سلام می کنند.

٢-با هم مصافحه می کنند.

٣-برای هر کاری که می خواهند انجام دهند ان شاالله می گویند.

۴- از گناه استغفار می کنند.

۵-تا نام حضرت محمد (صلی الله علیه وآله) را می شنوند صلوات می فرستند .

۶- ابتدای هرکاری بسم الله الرحمن الرحیم می گویند.

 

اشتراک گذاری این مطلب!

دوره این حرفا گذشته خانووووووم، منم جای برادر شما

5ام دی, 1391

بارون تندی میبارید و کلاس دخترک دیر شده بود، باید زودتر به دانشگاه برسه. سه نفر دیگر هم منتظر تاکسی هستند، تاکسی از دور اومد و نور امید در چشمش درخشید. تا دخترک خواست سوار بشه یکی از آقایون رفت به سمت جلو و دونفر دیگه رفتن تا عقب سوار بشن، دختر از نفر اول خواهش کرد که اجاز بده اون جلو بشینه اما کسی که داشت عقب می نشست با خنده و طعنه گفت: دوره این حرفا  گذشته خانووووووم، منم جای برادر شما.

دختر بدون مکث گفت:  داداش لطفا 50 هزار تومن به من قرض بده تا دوهفته دیگه بهت بر میگردونم.

مرد جا خورد و گفت : گفتم  جای برادرتم، نه اینکه واقعا داداشت باشم، حالا شما 50 هزار تومن از من میخوای . ما که صنمی باهم نداریم.

دختر گفت: حرف دین هم همینه، شما شاید جای برادر من باشی اما برادر و محرم من که نیستی، پس بیخود با حرفای سکولار  و غربی جامعه رو به تباهی نکشید لطفا…

دخترک منتظر تاکسی دیگه ایی شد….


منبع: وبلاگ عمار سید علی

اشتراک گذاری این مطلب!

خدایا شکر!

26ام آذر, 1391
روزى، مردى خواب عجیبى دید! دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهاى آنها نگاه مى‌کند. هنگام ورود، دسته بزرگى از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایى را که توسط پیک‌ها از زمین مى‌رسند، باز مى‌کنند و داخل جعبه مى‌گذارند.

مرد از فرشته‌ها پرسید: شما چه‌کار مى‌کنید؟ فرشته در حالى که داشت نامه‌اى را باز مى‌کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و درخواست‌هاى مردم را، تحویل مى‌گیریم.

مرد کمى جلوتر رفت، باز تعدادى از فرشتگان را دید که کاغذهایى را داخل پاکت مى‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایى به زمین مى‌فرستند.

مرد پرسید: شماها چه‌کار مى‌کنید؟ یکى از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است؛ ما الطاف و رحمت‌هاى خداوند را براى بندگان به زمین مى‌فرستیم.

مرد کمى جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است!

مرد باتعجب پرسید: شما چرا بیکارید؟! فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمى که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولى فقط عده بسیار کمى جواب مى‌دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه مى‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافیست بگویند :

«خدایاشکر»
اشتراک گذاری این مطلب!

گفتند تو هیچی نمی شوی!

25ام آذر, 1391

امان از این ایمیل هایی که نمی شود نخوانده رهایشان کرد:

 

پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند

 ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :

 بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی

 مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،

 آب دهانش را قورت داد

 خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت

 

برگه مجتبی ،  دست به دست بین معلم ها می گشت

 اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود

 امتحان ریاضی ثلث اول :

ادامه »

من دیر رسیدم... (شبیه، شبیه، شبیه...)

6ام آذر, 1391
من دير رسيدم. شبيه حضرت عباس مي خواست به ميدان برود. حتي از “حر” هم ديرتر رسيده بودم! اما گويا هنوز هم دير نشده بود.

شبيه شمر با كلاه خود و شمشير و زره، در ميدان جولان مي داد و وقيحانه به قصد خود اعتراف مي كرد. سمت راست ميدان، اهل حرم و سبزپوشان ايستاده اند. و سمت چپ، سرخ پوشان. چقدر نزديك و چقدر دور! مشكل بود تا باور كنم كه اين جا كربلا و امروز عاشورا است؛ ولي شبيه بود!

شبيه حضرت عباس از امام اذن ميدان مي خواست. اما در زمينه شور مي خواند و شبيه عباس با شور پاسخ مي داد؛ اما سرخ پوشان همه خارج از دستگاه و بي تحرير مي خواندند.

من خيلي دلم مي خواست امام را ببينم؛ اما دور بود و چهره اش را خوب نمي ديدم. امام با دست مبارك، بر تن شبيه عباس كفن پوشاند. شبيه عباس برق آسا به قصد آب بر اسب جست. اسب بال گرفت و تماشاگران غوغا كردند.

همه چيز معمولي بود؛ تا اينكه ناگهان زني از ميان جمعيت تماشاگر بيرون پريد. تنم لرزيد. زن زمين خورد. از زمين برخاست؛ يا حضرت عباس! زن سياه پوش بود با كودكي در آغوش! همين كه از صف تماشاگران جدا شد به ميدان رسيد.

ادامه »

شفای عباس به دست حضرت عباس (علیه السلام)

28ام آبان, 1391

شهید عباس صابریاردیبهشت ماه سال ۱۳۴۲ عباس هنوز نوزادی چند ماهه بود که به بیماری سختی مبتلا شد. پس از مراجعه به چند دکتر او را در بیمارستان بستری کردیم. حالش طوری بود که اصلاً به هوش نبود ، تنها یک لحظه هنگامی که پدرش بالای سرش بود چشمانش را باز کرده و دوباره از هوش رفت که بسیار ناراحت شده، سروصدا کردم! آخر او با بچه های دیگرم فرق داشت.

شهید عباس صابریقبل از اینکه او را باردار شوم در عالم خواب دیده بودم که آقایی گفت: این فرزند شما پسر است و نامش عباس است، یاد آوری این خاطرات، در آن لحظه مرا بی تاب می کرد ، همه دکترها مرا دلداری می دادند و می گفتند: این بچه خوب می شود و بزرگتر که شد دکتر می شود.

اما طولی نکشید که عباس دچار خونریزی پوستی شد ، دلم شکست و بدون هیچ اعتمادی به دکترها به امامزاده سید نصرالدین بازار که علمای بزرگی نیز در آنجا آرامیده اند رفتم، به حضرت ابوالفضل(ع) متوسل شدم وقتی به منزل بازگشتم از بیمارستان تماس گرفتند تا پدرش برای عباس دارو ببرد. من هم هر لحظه منتظر خبر بودم وقتی آقا نصیر(پدر عباس) به خانه آمد با رویی گشاده گفت: عباس خوب شده ، می گویند دیشب شفا پیدا کرده است.

دکتری هم از آمریکا آمده بود و پس از معاینه اذعان داشت که او هیچ دردی ندارد و وضعیتش فرق کرده است. پنج ماه مراقب او بودم ولی دراین چند ماه حتی تب هم نکرد با اینکه دکتر خواسته بود تا ۱۶ سالگی تحت نظر باشد و کوچکترین خراشی هم به بدنش وارد نشود ولی در ۱۳ سالگی روانه جبهه شد او به کرامت آقا ابوالفضل العباس علیه السلام بهبودی کامل یافته بود.

راوی : مادر شهید عباس صابری
منبع: پایگاه شیعه ها


اشتراک گذاری این مطلب!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید!

23ام آبان, 1391


امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه …
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید…

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین

 

منبع: یک اسپم

اشتراک گذاری این مطلب!

زیرلفظی باید کارت بکشیم دیگه!

7ام آبان, 1391

از همان روز اول مراجعه به آزمایشگاه ، داماد نشان می‌داد که به قولی سر و زبان‌دار است.

در روز عقد پس از این که برای بار سوم از عروس وی درخواست وکالت کردم و خانم قندساب گفت: عروس زیرلفظی می‌خواد، داماد شوکه شد و یواشکی خطاب با خانم‌های تور و قندگیر گفت: بابا هماهنگی می‌کردین خب! بعد به مادرش اشاره کرد و مادر هم به سراغ کیفش رفت و حلقه‌ها را درآورد. خانمی یواشکی گفت: اون نه ! زیر لفظی می‌خواد… مادر باز هم گشت ظاهرا چیزی پیش‌بینی نشده بود.

داماد که در منگنه قرار گرفته و همه نگاه‌ها به سمت او جلب شده بود، بلند شد و از جیب پشت شلوارش کیف پول را بیرون کشید و با صدای غیژ مخصوص بازکردن چسب‌های اتیکتی ، کیف را باز و این ور و آن ورش را برانداز کرد. چیزی در آن یافت نشد…

داماد با حالت تاسف سرش را تکانی داد و طنازانه گفت: زیرلفظی باید کارت بکشیم دیگه! و به یکباره جمعیتی که به او چشم دوخته بودند از شدت خنده منفجر شدند و عروس هم پس از خنده آنها در حالی که خودش هم لبخند می‌زد گفت : بله!

تجربه یک عاقد : در آن لحظه خیلی‌ها حرف زدن عادی خود را هم فراموش می‌کنند.

منبع: وبلاگ خاطرات یک عاقد

اشتراک گذاری این مطلب!

چه حوصله اي داشت!

7ام آبان, 1391

از او تعريف هاي زيادي شنيده بودم. همه مي گفتند دختر بسيار باهوش و درايتي است و از حجاب و ايمانش تعريف مي كردند. شهيد مريم فرهانيان هميشه در تكاپو بود؛ اما از حجابش يك لحظه غافل نمي شد!

خيلي مرتب و منظم بود. هميشه مقنعه و مانتويش را كه مي شست، طوري روي طناب مي كشيد كه حتي يك چروك هم روي آن نماند. بعد هم كه خشك مي شد، زير متكا و تشك پهن مي كرد تا صاف صاف شود.

در آن معركه خاك و خون و آتش كه آب و برق هم نداشتيم، اين همه توجه به نظم و آراستگي، واقعا حيرت آور بود!


هميشه مي گفت: «اگر ما مرتب و آراسته باشيم و رعايت كامل بهداشت را بكنيم، هم در سلامتي و هم در روحيه مجروحان اثر مثبت دارد.»

هميشه لباس هايش را منظم مي كرد. در آن اوضاع واقعا تعجب مي كردم، مي گفتم:«بايد با سر و ريخت شلخته برويم كه يك وقت خداي ناكرده بگويند بچه مذهبي ها نامرتب هستند؟!»


منبع:وبلاگ تو گوهري

اشتراک گذاری این مطلب!

جوانی که می خواست خودش را برای خدا لوس کند!

2ام آبان, 1391

باران شدت گرفته بود.
بیرون از سنگر را نگاه می کردم، ناگهان  چیزی در میان باران توجهم جلب کرد، دقت که کردم دیدم یک نفر در حال نماز خواندن است!
زیر باران؟!
با دقت بیشتری که نگاه کردم از تعجب دهانم باز ماند.
مصطفی رحمانی بود که زیر باران داشت نماز می خواند!
بعد ازش پرسیدم که چرا زیر باران نماز می خواندی؟!
گفت: می خواستم خودم را برای خدا لوس کنم!


***
خاطره ای از شهید مصطفی رحمانی

اشتراک گذاری این مطلب!

ویژه نامه دهه اول ماه ذی الحجّه

25ام مهر, 1391

در هر شب از آن بین نماز مغرب و عِشاء، این دو ركعت نماز را به جا آور؛ تا در ثواب با حاجیها شریك شوى،گرچه حج نكرده باشى.

در هر ركعت آن سوره «فاتحه الكتاب» و «اخلاص» و پس از آن، این آیه را بخوان: وَ وَاعَدْنَا مُوسىَ‏ ثَلَاثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ فَتَمَّ مِیقَاتُ رَبِّهِ أَرْبَعِینَ لَیْلَةً وَ قَالَ مُوسىَ‏ لِأَخِیهِ هَرُونَ اخْلُفْنىِ فىِ قَوْمِى وَ أَصْلِحْ وَ لَا تَتَّبِعْ سَبِیلَ الْمُفْسِدِین


ویژه نامه دهه اول ماه ذی الحجّه در آدرس زیر
http://www.aviny.com/Occasion/islamic/Zi_Hajjeh/88/VijeName.aspx

اشتراک گذاری این مطلب!

شیعه... اصلا برادری ندارد!

17ام مهر, 1391

نقل شده كه دو نفر از شيعيان در گذرگاهي از بغداد به مجلس بزرگي رسيدند.
پرسيدند اين مجلس متعلّق به  كيست؟
گفتند مجلس درس امام اعظم ابو……. (ازبزرگان اهل سنت)است.
راوي حكايت مي گويد رفيق من كه اسمش فضل بن حسن بود و مردي متعصّب در مذهب شيعه و در عين حال آدمي بحّاث و با اطلاع از مباني مذهب بود ، گفت:من مي روم و با اين مرد مباحثه مي كنم و تا او را ملزم و مجاب نكنم از اين مكان نمي روم.

گفتم اين عالم بزرگي است و از عهدۀ بحث با او بر نمي آيي
گفت من معتقد به مذهب حقم و حق مغلوب نمي شود.
وارد مجلس شديم و نشستيم و در يك فرصت مناسب، فضل از جا برخاست و گفت.

ايها العالم من برادري دارم كه رافضي است ( يعني شيعه است) و من هر چه مي خواهم به او بفهمانم كه ابوبكر بعد از پيامبر اكرم ، افضل امّت و خليفۀ به حق بوده قبول نمي كند و مي گويد علي بن ابيطالب ، افضل و خليفۀ به حق است . شما يك دليل قاطعي به من ياد بدهيد كه به او بفهمانم و او را به راه راست بياورم.

ابو…… گفت به برادرت بگو بهترين و روشن ترين دليل اين است كه پيامبر اكرم همواره در ميدان هاي جنگ ، آن دو بزرگوار ! ( ابوبكر و عمر) را كنار خود مي نشاند و علي را مقابل نيزه و شمشير دشمن مي فرستاد و اين نشان مي دهد كه آن دو نفر ، محبوب پيامبر بوده اند و چون آن حضرت مي خواسته كه آن ها بعد از خودش جانشين باشند آنها را حفظ مي كرد و چون علي را دوست نمي داشت طردش مي كرد و به ميدان مي فرستاد تا كشته شود و اين بهترين دليل بر افضليت ابوبكر و عمر است!

فضل گفت بله من اين را به برادرم مي گويم ولي او از قرآن به من جواب مي دهد كه خداوند فرموده است: « خداوند ، مجاهدين را بر قاعدين و نشستگان برتري داده و اجري بزرگ براي آنان آماده است» و به حكم اين آيه ، علي چون مجاهد بوده افضل از ابوبكر وعمراست كه قاعد بوده اند .
ابو…… گفت به او بگو از اين بهتر مي خواهي كه ابوبكر و عمر قبرشان كنار قبر پيامبر و چسبيده به قبر آن حضرت است در حالي كه قبر علي از قبر پيامبر دور افتاده و در عراق است.

فضل گفت بله اين را هم به برادرم مي گويم امّا او مي گويد آن ها غاصبانه در كنار پيامبر اكرم دفن شده اند براي اين كه خداوند فرموده است « اي مؤمنان بدون اذن و اجازۀ پيامبر ، داخل خانه اش نشويد…»  و مي دانيم كه رسول اكرم در خانۀ خودش دفن شده و آن دو نفر بدون اذن در خانۀ آن حضرت دفن شده اند و محل دفن ايشان غصبي است
.
ابو….. كه از اين گفتگو سخت ناراحت شده بود تأمّلي كرد و سپس با لحني تند گفت به اين برادر خبيثت بگو آنها غاصبانه در خانة پيامبر دفن نشده اند بلكه عايشه و حفصه كه دختران آن دو بزرگوار و همسران پيامبر بودند و ازپيامبر مهريه طلبكار بودند، پدرانشان را در مهرية خودشان دفن كردند.

فضل گفت بله من اين مطلب را هم به برادرم گفته ام ولي او باز آيه اي براي من مي خواند و مي گويد پيامبر صلي الله عليه و آله به همسرانش بدهكار نبوده براي اينكه خداوند فرموده است « اي پيامبر ما همسران تو را كه مهرشان را پرداخته اي براي تو حلال كرديم» طبق اين آيه ، پيامبر اكرم مهريۀ زن هايش را داده بود و وقتي كه از دنيا رفت به زن هايش بدهكار نبوده است.

ابوحنيفه اندكي تأمّل كرد و گفت به اين برادرت بگو درست است كه همسران پيامبر، مهريّه طلبكار نبوده اند اما سهم الارث كه از ماتَرَك پيامبر داشته اند و ماتَرَك  (يعني آنچه پيامبر اكرم بعد از مرگش از خود باقي گذاشته ) نيز همين خانه اش بوده و شرعاً سهمي هم از آن خانه به همسرانش مي رسد و چون عايشه و حفصه وارث پيامبر بوده اند پدرانشان را در سهم الارث خودشان دفن كرده اند و بنابراين غصبي در كار نبوده است.

فضل گفت بله من اين را هم به برادرم گفته ام ولي او مي گويد شما آقايان سنّي ها مگرنمي گوييد كه پيامبر ارث نمي گذارد و خودتان حديث نقل مي كنيد.

كه پيامبر اكرم فرموده است « ما پيامبران اصلاً ارث نمي گذاريم و هر چه از ما باقي مانده صدقه است» پس طبق گفتة خودتان عايشه و حفصه سهم الارث نداشته‌اند . به همان دليلي كه شما حضرت فاطمه را از فدك محروم كرديد و گفتيد پيامبر ارث نمي گذارد آن دو همسر نيز نبايد ارث ببرند . آيا دختر از پدر ارث نمي برد اما همسر از شوهر ارث مي برد ؟

حالا بر فرض بپذيريم كه آنها سهم الارث داشته اند ، مگر نه اين است كه ميّت اگر فرزند داشته باشد ، سهم الارث زوجه اش يك هشتم ماتَرَك مي شود ،در اين جا تمام ماتَرَك پيامبر اكرم يك حجره (اتاق) بوده كه وقتي آن تقسيم بر هشت شود يك قسمت از آن هشت قسمت تقسيم مي شود ميان همسران پيامبر اكرم كه نُه نفر بوده اند و در نتيجه سهم هر يك از عايشه و حفصه به قدر يك وجب هم نمي شود، پس چگونه آن دو هيكل بزرگ در يك وجب زمين جا شده اند ؟

سخن كه به اينجا رسيد ابو…… حسابي از كوره در رفت و با لحني خشم آلود فرياد كشيد اين مرد را بيرون كنيد اين خودش رافضي است و اصلاً برادر هم ندارد.

 


منبع: اسپمی که نزدیک بود نخوانده حذف شود

اشتراک گذاری این مطلب!

سرباز پیامبر (ص)

27ام شهریور, 1391

هنگامی که بسیجی شهید؛ حمیدشیخ الاسلامی، درجبهه بود همسر برادرش درخواب دیدکه به زیارت حرم پیامبراکرم- صلّی الله علیه وآله- مشرف شده است.

هنگام زیارت ضریح مطهرنبوی چشمش به كاغذي به اندازه ي يك تابلوي كوچك چسبيده به ضریح افتادکه این عبارت روي آن نوشته شده بود:"شهیدحمیدشیخ الاسلامی".

وي خواب خود رابرای همسرش نقل کرد و او هم آن را نزد يكي از علماي معبر نقل نمود واو گفت: شهيد شده است!.ولی چندی بعدخودشهیدبه شهرمشهدوخانه ی خودشان آمد. برادرشهیداین خواب رابرای خودشهید نقل کرد ، زیرابه نظرش رسيدکه تعبیرقبلی درست نبوده است.

شهیدحمیدباشنیدن خواب ، جز خنده اي مليح به ظاهر هیچ عکس العملی ازخودنشان نداد. چندروز بعد به همراه سپاهیان حضرت محمد- صلّی الله علیه وآله- به جبهه رفت وتنهایک پای اوبرای تشییع جنازه توسط خانواده اش برگشت!

اشتراک گذاری این مطلب!

این پیام را برای 10 نفر ارسال کنید و ...!

13ام شهریور, 1391

صدای تلفن همراهت بلند می شود. پیامکی از طرف دوستی به دستت رسیده:

«پنج صلوات برای ظهور امام زمان (عج) بفرست و این پیام را برای 10 نفر دیگر بفرست. تا شب خبر خوشی دریافت می کنی.»

«75 هزار صلوات هدیه به روح …، شما دویست و چهل و دومین نفر هستید یک عدد اضافه کنید و برای دیگران ارسال کنید. لطفا قطع کننده حلقه مبارک نباشید.»

«طرح بزرگ دعای … جهت هدیه به … . شما نفر nام هستید. در صورتی آخرین نفر حلقه بودید با شماره 0936… تماس بگیرید و اطلاع دهید»

(از این نکته بگذریم که از سال گذشته تا کنون با چند نمونه از این شماره ها به طور مداوم تماس حاصل شده و همگی یا خاموشند یا اصلا در شبکه موجود نیستند.) شاید این پیام ها و پیام هایی نظیر این، شما را به سمت تشریک در انجام یک مناسک آیینی سوق دهد و بخواهید دیگران را در این تجربه شخصی دعوت کنید. اما آیا تمامی پیام ها این گونه اند؟

گاهی پیام های «مسخره ای» با ساختار همان داستان های پشت کتاب های ادعیه به دستت می رسند. با این پیام ها چه می کنید؟

پیام کوتاه عرصه ای برای باز نمایی و انتقال فرهنگ شفاهی ما ایرانیان شده است. پس زمینه های فکری ما هنوز در دنیای مدرنیته جاری است. این نکته کلیدی نباید فراموش شود که برای آنکه بتوان در رسانه ای موفق عمل کرد، باید ویژگی های آن را به خوبی شناخت و در قالب آن عمل کرد.


شاید اگر دیروز واقعا افراد از سر ترس گرفتار شدند به عقوبت شخصیت های داستان ها یا از روی جهل، دست به کپی داستان ها می زدند، اما اینک کارکرد این چنین داستان هایی تغییرکرده و کارکردی تفریحی و سرگرمی و طنزگونه یافته اند.

ارسال آنها نیز برای دیگران بسیار آسان تر شده و کافی است تنها اسامی گیرندگان را وارد کرده و با دکمه ارسال در یک لحظه برای گروه کثیری از دوستان و آشنایان یک پیام را بفرستید.

این پیام ها که در بر دارنده یک دستور و همچنین بر پايه اعداد مقدسی نظیر 5 ، 7، 14 و 40 هستند با درون مایه مذهبی سعی در اقناع کاربر دارند؛ اما برخی آگاهانه برای تمسخر و برای پایین آوردن شأنیت یک شخصیت مذهبی و یا تمسخر برخی مناسک است که با بیان طنز، عقلانیت را از آن می زدایند. شاید ما نیز با تجاهل خویش و تنها به دلیل جالب بودن و ایجاد خنده بر لبان دوستان، چنین پیام هایی را برای دیگران ارسال می کنیم و در چرخه جریان و تثبیت چنین پیام هایی وارد می شویم. شاید تولید کننده پیام ها نباشیم، اما یادمان نرود که به چرخه جریان و تداوم چنین پیام هایی پرداخت ایم.

این بار که چنین پیامکی را دریافت کردید، چه می کنید؟

اشتراک گذاری این مطلب!

فکر نکنی حالا کسی شدی!

13ام شهریور, 1391

روزی که حکم ریاست جمهوری شهید رجایی را حاج احمدآقا در محضر امام می‌ ‌خواند، چهره شهید رجایی خیلی برایم قابل توجه بود. چهره‌ای گرفته و متفکر.

شب وقتی به جلسه خانوادگی آمد، از او پرسیدم «دایی، وقتی حکمت را می‌خواندند، خیلی توی خودت بودی». جوابم را اینطور داد «خوب فهمیدی! آن موقع داشتم به خودم نهیب می‌زدم که فکر نکنی حالا کسی شدی، تو همان ممد سیاهی. به خدا گفتم من همان ممد سیاهم، کمک کن خودم را گم نکنم. قدرتی بده تا بتوانم به این مردم خدمت کنم.».

راوی: محمود صدیقی

اشتراک گذاری این مطلب!

داستان کوتاه/ تناقص!

29ام تیر, 1391


صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت . نمازگزاران ، همه او را شناختند؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و پند گوید . پذیرفت .

نماز جماعت تمام شد . چشم ها همه به سوى او بود. مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست . بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت : مردم !هرکس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد! کسى برنخاست . گفت : حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد! باز کسى برنخاست .

گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید
اشتراک گذاری این مطلب!

دانلود سخنرانی های آقای دهنوی در برنامه گلبرگ زندگی

20ام تیر, 1391

یکی از برنامه های خوب تلویزیون که مورد تایید بسیاری از صاحب نظران است برنامه گلبرگ زندگی با مهمان برنامه آقای دهنوی است که از شبکه سه سیما روزهای پنج شنبه پخش می شود و به موضوعات مختلف خانوادگی از جمله ازدواج، زندگی موفق، همسرداری و … با استناد از آیات و روایات می پردازد .

شبکه سه سیما فایل صوتی این برنامه را در خروجی سایت قرار داده است که علاقمندان می توانند آن را از اینجا دانلود کنند.

اشتراک گذاری این مطلب!

حکایتی از قصاوت صدام از زبان سرباز عراقی

20ام تیر, 1391

از یکی از سربازان عراقی روایت شده که می‏گوید در خلال جنگ ایران و عراق، وقتی شهر [خرمشهر] به اشغال عراق درآمد، مردم شهر همه خانه ‏ها را رها کرده و از شهر رفته بودند؛ ما در مرزهای شهر نگهبانی می‏دادیم. یکی از شب‏ها در حالی که مشغول نگهبانی بودیم، یک سیاهی کوچک دیدیم که حرکت می‏کرد.

از فرماندهی دستور رسید که هرکس خبری از سیاهی بیاورد به او دو روز مرخصی داده می‏شود؛ و اگر سیاهی ایرانی بود، او را بکشید. آن سرباز می‏گوید من داوطلب شدم که بروم و از سیاهی خبر بیاورم. آهسته آهسته به سیاهی نزدیک شدم در حالی که بسیار می‏ترسیدم؛ ناگهان دیدم آن سیاهی یک بچه کوچک است که در حدود دو سال دارد؛ در کنار آن بچه، جنازه مادر او افتاده بود در حالی که مدتی از کشته شدنش گذشته بود.

 اما آن بچه همچنان از سینه مادرش شیر می‏خورد و عجیب این بود که از سینه مادر همچنان شیر می‏آمد. بازگشتم و خبر آنچه که دیده بودم را به فرمانده رساندم. فرمانده دستور داد او را هم به همراه مادرش بکشید. پس آن طفل را نیز کشتند…

این ماجرا را نوشتم، در حالی که بر این همه مظلومیت گریه می‏کنم//جاسم نعیم جاسم//


اشتراک گذاری این مطلب!

فایده ذکر زبانی

18ام تیر, 1391

آیا این ذکر هایی که می گوییم را اگر ترک کنیم بهتر است؟ یا اساسا چگونه می توان به معنای ذکر واقعی پی برد و به آن عمل کرد و نتیجه گرفت؟

باید دید که ذکر چه نقشى در زندگى انسان، سعادت و تکامل او دارد؟ مگر آنان که ذکر نمى گویند و توجه قلبى به خداوند ندارند در زندگى کم مى آورند و شکست مى خورند؟

ادامه »

من و شما چقدر خرج انسانیت می کنیم؟

17ام تیر, 1391


چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها ,, افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود ,,

ادامه »

حکایت پینه‌دوزی که نعلین امام زمان(عج) را وصله نکرد

14ام تیر, 1391

یکی از کسانی که محضر حضرت ولی عصر(عج) مشرف می‌شد، آقا میرزا عبدالکریم پینه‌دوز بود که در یکی از تشرفات، امام زمان(عج) از او تقاضای وصله نعلین خود را می‌کنند و او پس از اطاعت به حضرت عرض می‌کند که باید تعمیر نعلین ایشان را بعد از تعمیر کفش کسی انجام دهد که قبل از حضرت مراجعه کرده است.

 

زمانی گذشت و حضرت فرمودند: اگر کار من را انجام نمی‌دهی، آن را به جای دیگری حواله دهم و آقا میرزا عبدالکریم در پاسخ می‌گوید: اندک زمانی به پایان کار این شخص باقی نمانده و پس از آن به امر شما مشغول می‌شوم، اما حضرت مجدداً می‌فرماید: پس من کار را خود را به جای دیگری می‌سپارم.

 

پس از این آقا میرزا عبدالکریم به پای بقیة‌الله می‌افتد و تقاضا می‌کند که بیش از این مورد آزمون قرار نگیرد؛ چرا که او مرتکب بی‌عدالتی نخواهد شد!

اشتراک گذاری این مطلب!

نوری در تاریکی

7ام تیر, 1391

شب جمعه بود. مصلّي از جمعيت موج مي زد. وقتي به مراسم دعاي كميل رسيدم صداي گرم وگيراي شهيد حجة الاسلام محمد شهاب از پشت بلندگو به گوش مي رسيد. گويا در آن سياهي شب به دنبال روشنايي مي گشتم تا عقده گشايي كنم.

به نزديكش كه رسيدم جوان ها دور شمع وجودش حلقه زده بودند، مي خواستند با حضور در آن محفل، تعلقات را از تن بيرون كنند.

نم نم اشك در سكوتي عارفانه مي در خشيد وزمزمه ي” يا غياث المستغيثين". جمعيت دست به سوي آسمان بلند و مداحي شهيد شهاب معنويت فضا را دو چندان كرده بود.

عده اي سر به سجده، غرق در دعا وعده اي گويا اختيار از كف داده بودند و زار زار گريه مي كردند.

يك باره از آن بين، فرياد"يابن الحسن!” يكي از برادران جانباز فضاي مجلس را شكافت.

آقاي شهاب نام مبارك امام زمان عجّل الله تعالي فرجَه الشّريف را بر زبان جاري كرده بود و او با چشم دل حضور آقا را حس مي كرد. فريادي از سر شوق كشيد وبي هوش به سجده افتاد.

زماني كه چشم باز كرد گفت: هاله اي از نور، مصلّي را احاطه كرد وهمه جا غرق نور شد. بعد وجود مقدس آقا نمايان شد كه در بينمان دعا مي خواند.

آن شب باهمه ي سياهي اش حال وهواي ديگري داشت.

«افلاكيان/خديجه ابول اولا/ص26/به نقل از عبدالله گرجي؛ دوست شهيد»

اشتراک گذاری این مطلب!

صدا می گفت: «با ایشان کاری نداشته باشید، ایشان پدر محمد تقی است»

6ام تیر, 1391

پسرک در بسترش دراز کشیده بود طوری که معلوم نبود خواب است یا بیدار.

پسری شانزده هفده ساله بود. در بستر بیماری افتاده بود طوری که هر لحظه امید به زنده ماندنش کمتر می شد.

ناگهان صدایی شنید، صدایی مبهم

صدا می گفت: «با ایشان کاری نداشته باشید، ایشان پدر محمد تقی است»

در همان حال از هوش رفت.

ادامه »

بهجت اینگونه بهجت شد...

6ام تیر, 1391

آیت الله قوچانی نقل می کنند:

همان موقع که آقای بهجت در نجف مشغول تحصیل و تهذیب نفس هستند عده ای که مطالب عرفانی را قبول نداشتند نامه ای برای پدر آقای بهجت می فرستند و در مورد ایشان بدگویی    می کنن و می گویند ممکن است فرزندت از درس و بحث، خارج شود.


پدر بزرگوار ایشان نامه ای برای آقای بهجت می نویسد که من راضی نیستم جز واجبات، عمل دیگری انجام دهی، حتی راضی نیستم نماز شب بخوانی.

ادامه »

خواست زنان هندی از نویسنده مفاتیح!

5ام تیر, 1391

روزی در نجف اشرف دو زن اهل بمبئی حضور شیخ عباس قمی صاحب «مفاتیح الجنان» رسیدند و تقاضایی را مطرح کردند که شیخ اجابت نکرد.

می گویند: محدث قمی در سال 1254 هجری شمسی در قم متولد شد، در سن 22 سالگی به نجف رفت و شش سال آنجا ماند، پس از آن دوباره به ایران برگشت و تا آخر عمر، یعنی تا 65 سالگی در قم درس خواند و درس داد.

خبرگزاری فارس نوشته: روزی در نجف اشرف دو زن محترم، اهل بمبئی و از بستگان آقا کوچک (از محترمان نجف) حضور شیخ عباس رسیده، تقاضا می‌کنند هر ماه مبلغ 75 روپیه به ایشان تقدیم کنند که از لحاظ زندگی در رفاه باشند (در آن ایام،‌ مخارج ماهانه خانواده وی از ماهی 50 روپیه تجاوز نمی‌کرد) حاج شیخ عباس از پذیرفتن آن خوداری می‌کنند.

اشتراک گذاری این مطلب!

هر چه من می‌دانم، او می‌بیند/ هر چه ما می‌بینیم او می‌داند!

3ام تیر, 1391

حکایت ملاقات ابو علی سینا با ابو سعید ابوالخیر در کتاب اسرار التوحید محمد بن منور (صص 209 ـ 211) بدین صورت آمده است:

«یک روز شیخ ابوسعید العزیز در نشابور مجلس می‌گفت. خواجه بو علی سینا از در خانقاه شیخ در آمد و ایشان هر دو پیش از این یکدیگر را ندیده بودند؛ اگر چه میان ایشان مکاتبه رفته بود. چون بوعلی از در آمد، شیخ روی به وی کرد و گفت: حکمت دانی آمد، خواجه بوعلی در آمد و بنشست، شیخ با سر سخن رفت و مجلس تمام کرد و در خانه رفت. بو علی در خانه شد و در خانه فراز کردند و با یکدیگر سه شبانروز به خلوت سخن گفتند که کس ندانست … بعد سه شبانروز، خواجه بوعلی سینا برفت.

شاگردان او سؤال کردند که شیخ را چگونه یافتی؟ گفت: هر چه من می‌دانم، او می‌بیند و مریدان از شیخ سؤال کردند که ای شیخ! بوعلی را چگونه یافتی؟ گفت: هر چه ما می‌بینیم او می‌داند!»

پی نوشت:

به مناسبت سالروز وفات ابن سینا عالم ایرانی در 2 تیر سال 416 در همدان

 

اشتراک گذاری این مطلب!

هرگاه به مشورت نيازمند شدى ، نخست به جوانان مراجعه نما

31ام خرداد, 1391

امیر المومنین علیه السلام:

اِذَ ا احتَجتَ اِلَى المَشوَرَةِ فى اَمرٍ قَد طَرَاَ عَلَيكَ فَاستَبدِهِ بِبِدايَةِ الشُّبّانِ ، فَاِنَّهُم اَحَدُّ اَذهانا وَ اَسرَعُ حَدسا ، ثُمَّ رُدَّهُ بَعدَ ذالِكَ اِلى رَىِ الكُهولِ وَ الشُيوخِ لِيَستَعقِبوهُ وَ يُحسِنُوا، اَلختيارَ لَهُ ، فَاِنَّ تَجرِبَتَهُم اَكثَرُ

هرگاه به مشورت نيازمند شدى ، نخست به جوانان مراجعه نما، زيرا آنان ذهنى تيزتر و حدسى سريع‏تر دارند . سپس (نتيجه) آن را به نظر ميان‏سالان و پيران برسان تا پيگيرى نموده، عاقبت آن را بسنجند و راه بهتر را انتخاب كنند، چرا كه تجربه آنان بيشتر است.

شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ، ج 20، ص 337، ح 866

اشتراک گذاری این مطلب!

نکاتی که باید در مورد "تجسس" دانست

26ام خرداد, 1391

از مسائل بسیار مهمی که دین اسلام به آن شدیدا اهتمام دارد ،نگهداری حرمت و آبروی مسلمین و پرهیز از جستجو و تفتیش عقاید آنها است . تجسس و خبر جویی از اندرون زندگی شخصی مردم جایز نیست و به هیچ کس اجازه داده نشده است که اسرار ولغزش های مردم را افشا کند . امنیت و آسایش خاطر همگانی مردم با موارد فوق فراهم می شود و ادله متعددی شامل آیات و روایات نیز بر عدم جواز چنین مسئله ای دلالت دارد

که عبارتند از :

خداوند متعال می فرمایند « یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِیرًا مِّنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَلَا تَجَسَّسُوا وَلَا یَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا أَیُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن یَأْكُلَ …»؛ ای کسانی که ایمان آورده اید از بسیاری گمان ها درباره دیگران بپرهیزید، به راستی که برخی از گمان ها گناه است .

درباره یکدیگر جاسوسی نکنید و بعضی از شما غیبت بعضی نکنند ،آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد ؟

طبق نظر مفسرین منظور از کلمه( و لا تجسوا) تحریم کنجکاوی و دنبال کردن لغزش های اهل اسلام است چنانچه در مجمع البیان مرحوم طبرسی فرموده است که در پی جستجوی عیب های مردم نباشید .

امام صادق علیه السلام در این باره می فرماید : اگر کسی لغزش ها و گناهانی راکه از مۆمنین با دو چشم خود دیده و یا با دو گوش خود شنیده باشد و برای دیگران بازگو کند او از مصادیق این آیه شریفه است که می فرماید :آنان که نقل و پخش کردن کار بد در میان مومنان را دوست دارند ،در آخرت برایشان عذابی دردناک وجود دارد .( اصول کافی ج 2 /357 ،کتاب الایمان و الکو ،باب الغیمه والتهمه ،حدیث 2)


پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله نیز می فرمایند: در باره لغزش های مۆمنین تجسس نکنید ،چون که هر کس لغزش های برادران مۆمن خود را پی جویی کند ،خداوند نیز لغزش های خود او را پی جویی خواهد کرد و او را بی آبرو و رسوا خواهد کرد هرچند که در درون خانه اش باشد .(اصول کافی ج2 /3355 ،کتاب ایمان و کفر ،باب من طلب ثمرات المومنین ج5 )

امام علی در نامه معروف خود به مالک به عنوان حاکم مصر چنین می نویسد : کم ارج ترین افراد نزد تو باید کسانی باشند که نسبت به کشف و پخش عیوب و اسرار مردم حریص تر و بی باک ترند برای اینکه نوعاً مردم دارای عیوبی هستند که حاکم برای پنهان داشتن آنها از همه سزاوارتر است . پس هرگز در صدد کشف کردن آن لغزش هایی که پنهان از تو (پنهان از حکومت ) صورت گرفته بر نیا .

تو به عنوان حاکم مسلمین فقط مسئول پاکسازی جامعه از آلودگی های آشکار و ظاهری هستی ،درباره لغزش های پنهان مردم ، خداوند خود داوری خواهد کرد . بنابراین تا آنجا که می توانی اسرار مردم را پنهان نگه دار تا خداوند نیز اسرار تو را از مردم پنهان نگه دارد.(نهج البلاغه نامه 53)


مجموعه آیات و روایاتی که در این زمینه وجود دارد به خوبی بیانگر آن است که از دیدگاه اسلام هرگز نباید حقوق افراد مسلمان با استراق سمع ،تفتیش و تجسس و افشاگری مورد تعرض قرار گیرد .


تحقیق و تفحص در امور شخصی افراد از دیدگاه قانون اساسی :

در اصل 23 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران چنین آمده است :تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ کس را نمی توان به صرف داشتن عقیده ای مورد مۆاخذه قرار داد .در اصل 25قانون اساسی نیز آمده است : بازرسی و رساندن نامه ها ،ضبط و فاش کردن مکالمات تلفنی ،سانسور ،عدم مخابره آنها ،استراق سمع و هر گونه تجسس ممنوع است .

اشتراک گذاری این مطلب!

حرفه ای ترین آرایشگر دنیا !

22ام خرداد, 1391
 آیا حرفه ای ترین آرایشگر دنیا را می شناسید؟ دکان و محل کسب و کار او را بلدید؟

نه اشتباه نکنید این آرایشگر فوق حرفه ای منظور نظر ما، مو یا صورت شما را آرایش نمی کند، اما کلکسیون بزرگی دارد که انواع مدها و مدلهای آرایش ریخت و اندام را به صورت کاملا رایگان به شما عرضه می کند.

تخصص و چیرگی دست او در پنهان کردن زشتیها بدون اغراق دومی ندارد؛ نه تنها زشتیها و پلشتیها را کاملا می پوشاند بلکه آنها را به بهترین وجه ممکن می آراید.(1)

با این همه، آرایشگری تنها یکی از هنرمندیهای بی بدیل اوست.

ادامه »

کاهل نمازان بخوانند...

4ام خرداد, 1391

 

پرسش: مدتی است نسبت به نماز کاهل شده ام و نگرانم، لطفا در این زمینه بنده را راهنمایی بفرمایید.

پاسخ: در این زمینه توجه به امور ذیل مفید است:

1. تفكر درباره ی مرگ و زود گذشتن دوران زندگى، خاطرات تلخ و شیرین و خلاصه انتهاى عمر و ورود به عالم قبر و قیامت و رسیدن عذاب‏هاى الهى و سرافكندگى و روسیاهى و… این فكر باید در مكانى خلوت باشد تا دل شما متأثر گردد و تا تحریک براى نماز و هر توشه اخروى گردید. در این زمینه مطالعه ی کتب معاد و سرای دیگر/ شهید دستغیب و منازل الآخره /حاج شیخ عباس قمی (این کتاب به صورت الکترونیکی در کتابخانه تبیان وجود دارد) مفید است.

2. باور كردن عتاب تارک نماز: وعید و عذاب‏هاى الهى درباره‏ ى تارک نماز همیشه باید مدّ نظر باشد. ترک نماز و یا سبک شمردن آن، آثار و نتایج شوم فراوانى دارد؛ حضرت رسول در این باره می ‏فرماید: “هر كس نماز را سبک بشمارد، دچار پانزده بلا می ‏شود: شش بلا در دنیا، سه بلا در هنگام مرگ، سه بلا در قبر و سه بلا و عقوبت هنگامى كه از قبر بیرون می ‏آید:
یاد مرگ

الف. آنچه در دنیا به آن دچار می ‏شود:

1. خداوند بركت را از عمر او بر مى دارد.

2. خداوند بركت را از روزی ‏اش بر مى‏ دارد.

3. چهره خوبان از او گرفته می ‏شود.

4. كار نیک وى دیگر پاداش نخواهد داشت.

5. دعایش به اجابت نمى ‏رسد.

6. از دعاى خوبان بهره‏ اى نخواهد برد.

ب. آنچه در هنگام مرگ به آن دچار می ‏شود:

1. با ذلت و خوارى مى ‏میرد.

2. گرسنه از دنیا مى ‏رود.

3. تشنه مى ‏میرد.

ج. آنچه در قبر گریبانش را می ‏گیرد:

1. خداوند ملكى را در قبر وى می ‏گمارد، تا او را شكنجه كند.

2. قبر بر وى تنگ خواهد گرفت.

3. درون قبر وى، تاریك خواهد بود.

د. آنچه در قیامت هنگام برخاستن از قبر به آن دچار مى ‏شود:

1. خداوند فرشته‏اى بر او می ‏گمارد، تا وى را با صورت بر زمین بكشد؛ در حالى كه مردم نظاره مى ‏كنند.

2. با وى محاسبه سختى خواهد داشت.

3. هرگز خداوند به وى نظر رحمت نمى ‏افكند و تطهیرش نمی ‏كند و عذاب دردناک و سختى در انتظار او است". ."(مستدرک الوسائل، ج 1، ص 171 - 172)

مطالعه كتاب ‏هایى مثل «گناهان كبیره» اثر شهید دستغیب و راز نماز، محسن قرائتى و پاداش ‏هاى نمازگزاران و داستانها و حكایت‏ هاى نماز و یكصد و چهارده نكته درباره نماز در این باره مفید است.

3. برگزیدن دوستان مقید به احکام الهی و نماز دوست

4. پرهیز از گناه: گناه دل انسان را سیاه می ‏كند و او را نسبت به اعمال عبادى كم رغبت و گاهى بى رغبت می ‏كند.

5. انس با محیطهاى معنوى: مساجد و كلاً محافل نشاط بخش معنوى، دل را به سمت عبادت و نماز می ‏كشاند.

6. استقامت و پافشارى عملى بر نماز در محیط هاى ملامت‏گر نماز: نماز را به هیچ قیمتى ترک نكنید هر چند در محیط و موقعیتى قرار گیرید كه دیگران شما را سرزنش كنند.

7. دعا و توسل: رغبت به واجبات و ترک گناهان را هم با دعا و توسل به ائمه معصومین(ع) از خداوند تعالى بخواهید.

8. عزم جزم: تصمیم جدى بگیرید كه هیچ گاه نماز را ترک نكنید و اگر احیاناً به خاطر عذر شرعى مثل فراموشى ترک شد حتماً قضاى آن را به جا آورید.

مشاور پاسخگو: روحانی

اشتراک گذاری این مطلب!

اعمال شب اول ماه رجب

2ام خرداد, 1391

در كتاب «مفاتيح الجنان» آمده است:

شب اول ماه رجب، شب شريفى است و در آن چند عمل سفارش شده است.

اوّل آنكه چون مؤمني هلال ماه رجب را ديد، بگويد: اَللّهُمَّ اَهِلَّهُ عَلَيْنا بِالاْمْنِ وَالاْيمانِ وَالسَّلامَةِ وَالاِْسْلامِ رَبّى وَرَبُّكَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ. خدايا اين ماه را بر ما نو كن به امنيت و ايمان و سلامت و دين اسلام پروردگار من و پروردگار تو (اى ماه ) خداى عزوجل است.

و نيز از حضرت محمد(ص) منقول است كه چون هلال رجب را مى‌ديد مى‌فرمود: اَللّهُمَّ بارِكْ لَنا فى رَجَبٍ وَشَعْبانَ وَبَلِّغْنا شَهْرَ رَمَضانَ وَاَعِنّا عَلَى الصِّيامِ وَالْقِيامِ وَحِفْظِ اللِّسانِ وَغَضِّ الْبَصَرِ وَلا تَجْعَلْ حَظَّنا مِنْهُ الْجُوعَ وَالْعَطَشَ. خدايا بركت ده بر ما در ماه رجب و شعبان و ما را به ماه رمضان برسان و كمكمان ده براى گرفتن روزه و شب زنده دارى و نگهدارى زبان و پوشيدن چشم و بهره ما را از آن ماه تنها گرسنگى و تشنگى قرار مده. 

دوّم آنكه غسل كند. چنانكه بعضى از علماء فرموده‌اند ازحضرت رسول(ص) روايت شده است كه هر كه ماه رجب را درك كند و در اوّل و وسط و آخر آن غسل كند، مانند روزيكه از مادر متولّد شده، گناهان او پاك مي‌شود. 

سوّمين عمل زيارت حضرت امام حسين عليه‌السلام است.

چهارمين عمل، اين است كه بعد از نماز مغرب بيست ركعت نماز بخواند بحمد و توحيد و بعد از هر دو ركعت سلام دهد تا خود و اهل و مال و اولادش محفوظ بماند و از عذاب قبر در پناه باشد و از صراط بي‌حساب بگذرد. 

پنجم آنكه بعد از نماز عشاء دو ركعت نماز به جاي آورد. در ركعت اوّل حَمْد واَلَمْ نَشْرَحْ را يك مرتبه و توحيد را سه مرتبه و در ركعت دويّم حَمد و اَلَمْ نَشْرَحْ و توحيد و مُعَوَّذَتَيْن را بخواند و چون سلام نماز داد سى مرتبه لا اِلهَ اِلاّ اللّهُ بگويد و سى مرتبه صَلَوات بفرستد تا حقّ تعالى گناهان او را بيامرزد. 

ششم آنكه سى ركعت نماز بخواند؛ در هر ركعت حمد و قُلْ يا اَيُّها الْكافِرُونَ يك مرتبه و توحيد سه مرتبه. 

هفتم؛ نقل شده است كه حضرت اميرالمؤمنين (ع) خوش مى‌داشت كه چهار شب سال را اِحيا بدارد: شب اوّل رجب و شب نيمه شعبان، شب عيد فطر و شب عيد قربان. 

همچنين از حضرت امام محمَّد جواد عليه السلام روايت شده است كه فرمود: مستحَبّ است كه هر آدمى اين دعا را در شب اوّل رجب بعد از عشاء بخواند: اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ بِاَنَّكَ مَلِكٌ وَاَنَّكَ عَلى كُلِّشَىْءٍ مُقْتَدِرٌ وَاَنَّكَ ما تَشاَّءُ مِنْ امْرٍ يَكُونُ اَللّهُمَّ اِنّى اَتَوَجَّهُ اِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ نَبِىِّ الرَّحْمَةِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ يا مُحَمَّدُ يا رَسُولَ اللّهِ اِنّى اَتَوَجَّهُ بِكَ اِلَى اللّهِ رَبِّكَ وَرَبِّى لِيُنْجِحَ بِكَ طَلِبَتى اَللّهُمَّ بِنَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ وَالاْئِمَّةِ مِنْ اَهْلِ بَيْتِهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمْ اَنْجِحْ طَلِبَتى. خدايا از تو خواهم بواسطه آنكه تو فرمانروايى و تو بر هر چيز توانايى و تو هر كارى را بخواهى مى شود خدايا من بسويت رو كنم بوسيله پيامبرت محمد پيامبر رحمت درود تو بر او و آلش، اى محمد اى رسول خدا براستى من به تو رو آورده ام براى رفتن به درگاه خدا پروردگار من و تو تا بلكه بوسيله تو حاجت روا گردم خدايا به حق پيامبرت محمد و به حق پيشوايان از خاندانش صلى الله عليه و عليهم كه حاجتم را روا كن.

علاقه‌مندان مي‌توانند علاوه بر كتاب‌هاي معتبر ادعيه مانند مفاتيح‌الجنان به كتاب ارزش‌مند المراقبات مرحوم ميرزا جوادآقا ملكي تبريزي نيز مراجعه كنند.

اشتراک گذاری این مطلب!

در قیامت مردم ده گونه محشور می‌شوند

27ام اردیبهشت, 1391

1 - شایعه‌سازان، به صورت میمون.                     

2 - حرام خواران، به صورت خوک.

3- رباخواران، واژگونه.                           

4- قاضی ناحقّ، کور.

5- خودخواهان مغرور، کر و لال.               

 6- عالم بی‌عمل، در حال جویدن زبان خود.

7- همسایه آزار، دست و پا بریده.               

 8- خبرچین، آویخته به شاخه‌های آتش.

9- عیّاشان، بد بوتر از مردار.                          

10- مستکبران، در پوششی از آتش.


(تفسیر مجمع‌البیان و نور الثقلین و صافی، ذیل آیه 18 سوره نبأ)

اشتراک گذاری این مطلب!

یک هشدار جدی از آیت الله جوادی آملی

20ام اردیبهشت, 1391

آیت الله جوادی آملی درخصوص احوال مرگ می گوید: اما اینکه حضرت باری تعالی در قران فرمود: ﴿فلاتموتن الاّ و انتم مسلمون﴾ نهی از مرگ که یک امر اضطراری است، به لحاظ آن قیدی است که امر اختیاری است. به کسی نمی‌شود گفت نمیر! اما می‌شود گفت: کافر نمیر! اصل موت امر ضروری است؛ چون ﴿کل نفس ذائقة الموت﴾ و انسان محکوم موت است. نمی‌شود به کسی گفت نمیر، اما می‌شود گفت کافر نمیر، مسلمان بمیر! خب چگونه انسان مسلمان می‌میرد؟ تا اسلام ملکه نباشد به همراه انسان رحلت نمی‌کند و نمی‌آید. فرمود: ﴿فلا تموتن الاّ و أنتم مسلمون﴾ این ضمن اینکه از این حقیقت به توصیه یاد کرده است، مرگ را گوشزد کرده است، فرمود: مبادا بی‌دین بمیرید.

این مبادا بی‌دین بمیرید یعنی دینی فراهم کنید که با شما تا قبر باشد. یعنی ایمان مستقر فراهم کنید. چون ایمان اگر مستودع باشد با فشار مرگ گرفته می‌شود. این‌ طور نیست که فشار مرگ نظیر فشارهای بیماری‌های دیگر باشد که قابل تحمل باشد. چون اگر قابل تحمّل باشد که روح بدن را رها نمی‌کند. پس اگر تمام اعضای بدن انسان را تکه تکه کنند، دردش همانند مرگ نیست، نمی‌شود آن را توصیف کرد. اگر قابل تحمل بود بدن را روح ترک نمی‌کرد.

پس فشار و طامّه موت آن چنان دردناک است که قابل تحمل نیست، چون قابل تحمل نیست انسان تسلیم می‌شود. خب آن فشار که نمی‌گذارد برای انسان عقیده بماند، اگر عقیده مستقر نباشد، ملکه نباشد، نمی‌ماند.

اینکه در سؤال قبر ساده‌ترین مسائل را سؤال می‌کنند و خیلی‌ها در قبر می‌مانند و نمی‌توانند جواب بدهند، برای اینکه فشار مرگ همه آن خاطرات حصولی را از یاد انسان می‌برد.

در موقع امتحان که مسائل ساده را سؤال نمی‌کنند! مسائل پیچیده را سؤال می‌کنند. در حالی که در قبر ساده‌ترین مسئله را سؤال می‌کنند که خدای تو کیست؟ خب هر بانماز و بی‌نمازی بالاخره می‌داند الله جل‌جلاله رب اوست. چه انسان مطیع، چه عادل، چه فاسق بالاخره می‌داند قرآن کتاب اوست، اسلام دین اوست، کعبه قبله اوست، رسول خدا [صلّی الله علیه وآله وسلّم] پیغمبر اوست، اهل بیت [علیهم‌السلام] ائمه ما هستند، اینها را که می‌داند. اما در قبر یادش نیست، یعنی فشار مرگ آن‌چنان فشاری نیست که برای انسان حافظه بگذارد. لذا در قبر در حد کافر است، جواب نمی‌دهد، یعنی نمی‌داند.

سالیان متمادی وقتی معذّب در برزخ ماند، در بعضی روایات دارد تازه کم‌کم یادش می‌آید که پیغمبر او کسی است که قرآن بر او نازل شده، نام مبارک حضرت اصلاً یادش نمی‌آید. این با ایمان مستقر می‌سازد نه با ایمان مستودَع. هم ما را به اصل اسلام دعوت کرده‌اند، هم اسلام مستقر که آن‌چنان در جان ما عجین بشود که با فشار مرگ از بین نرود.

فرمود: با اسلام بمیرید: ﴿فلا تموتن الاّ وانتم مسلمون﴾ اینکه فرمود: ﴿فلا تموتن الا و أنتم مسلمون﴾ مسئله هشدار دادن مرگ هم خودش در توصیه نقشی دارد. لذا یوسف(سلام الله علیه) عرض کرد: ﴿توفّنی مسلماً﴾؛ خدایا! آن توفیق را بده که من مسلمان بمیرم، یعنی اسلام آنچنان در جان من ملکه شده باشد و عجین شده باشد که من مسلم بمیرم، این فشار مرگ نتواند در من اثر کند.

و سرّش این است که اگر کسی ایمان مستقر داشت فشار نمی‌بیند، نه [اینکه] فشار می‌بیند و می‌رهد؛ چون برای مؤمن اصلاً مرگ فشاری ندارد. شما روایات موت را ملاحظه بفرمایید. هیچ لحظه‌ای گواراتر از لحظه مرگ برای مؤمن نیست. در تمام دوران عمر اگر خوشی‌هایی را پشت سر گذاشته، هیچ نشاط به آن اندازه نیست که انسان دارد جان به دوست می‌دهد. خب برای او فشار نیست اصلاً. اگر کمی آلودگی داشته باشد مختصر فشار می‌بیند، چون فشار نمی‌بیند این گوهر از دستش نمی‌افتد. آن که فشار می‌بیند این گوهر از دستش می‌افتد تا دوباره بگیرد دشوار است.

اشتراک گذاری این مطلب!

چطور حسود نباشیم؟

2ام اردیبهشت, 1391

حسد رذیله ای است که مانع درک و تحمل موفقیت های دیگران از سوی حسود می شود و نمی تواند نعمتی را که نصیب دیگری شده بپذیرد. حسود همواره آرزو می کند که موفقیت ها و نعمت های مذکور از محسود گرفته شود.



در این باره علامه احمد نراقی صاحب معراج السعاده می گوید: “حسد یعنی تمنای زوال نعمتی از برادر مسلم خود، از نعمت هایی که صلاح او باشد."(معراج السعاده – ملا احمد نراقی، ص362)

حسد از امراض نفسانیه و بدترین رذایل و خبیث ترین آنها می باشد. در این باره علامه احمد نراقی می گوید: “حسد صاحب خود را به عذاب دنیا گرفتار، و به عقاب عقبی مبتلا می سازد، زیرا که حسود در دنیا لحظه ای از حزن و الم و غصه و غم خالی نیست. چون که او هر نعمتی که از کسی دید متألم می شود و چون نعمت خدا نسبت به بندگان خود بی نهایت است، و هرگز منقطع نمی شود پس حسود بیچاره پیوسته محزون و غمناک است. و اصلا به محسود ضرری نمی رسد، بلکه ثواب و حسنات او زیاد می شود.” (معراج السعاده – ملا احمد نراقی – ص362)

ادامه »


 
فراخوان چی شد طلبه شدم